<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:blogChannel="http://backend.userland.com/blogChannelModule">

<channel>
<title>BackPack -  - Fotopages.com</title>
<link>http://fz-az.fotopages.com/</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 19:36:49 GMT</pubDate>
<lastBuildDate>Wed, 23 Jul 2008 19:36:49 GMT</lastBuildDate>

<image>
<title></title>
<url>http://www.fotopages.com/images/rss_logo.gif</url>
<link>http://shw.fotopages.com/</link>
<width>40</width>
<height>60</height>
</image>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 14 </title>
<description>
بعد از ديدن مرقد شاه نعمت الله ولي با راهنمايي دكتر سيامك وارد جاده شهداد شديم اين جاده   از جاده ماهان كرمان جدا ميشه و جاده اي كوهستاني بود و در اون لحظه تجسم منطقه اي كويري در امتداد اين جاده كوهستاني كمي بعيد به نظر مي رسيد روستاهايي در دره هاي سبز و زيبا ..انگار نه انگار كه قراره وارد خشك ترين و گرم ترين نقطه جهان بشيم قراره كه يكي ديگه از شگفتيهاي ايران رو ببينم .كشف كردن اين كشور براي خود ايراني ها هم هيجان انگيزه چه برسه به خارجي ها  اون روزي كه براي اولين بار شنيدم كه ميشه دلفين هاي آزاد را در آبهاي پيرامون جزيره هنگام ديد رو هيچ وقت فراموش نمي كنم باور نمي كردم كه در ايران مي تونيم شاهد شناي دسته جمعي دلفين ها باشيم غير قابل تصور بود ولي واقعيت داشت. و يا اون روزي كه در دره سردشت دزفول بر روي صخره اي ايستاده بودم و به اين همه زيبايي فكر مي كردم هنوز يادم نرفته رودخانه اي خروشان در عمق دره در حركت بود و دره اي عميق و سبز در كنار شهري گرمسيري بنام دزفول...
متاسفانه عدم شناخت ما از اين همه جذابيت طبيعي تاريخي باعث شده كه در موقع تعطيلات فقط يك مسير را پيش بگيريم و اون هم شمال ايران است و بس
اما اينجا جاده اي كه ما رو به شهداد مي برد حكايتي ديگر داشت. دل تو دلم نبود . راستش قبل از شروع سفر اينجا يكي از مناطقي بود كه دومينيك اصرار داشت حتما ببينيم اما بدليل خطراتي كه احساس مي كردم مردد بودم تا اينكه شب آخر در هتل كرمان مدير هتل با اطمينان تمام گفت كه منطقه كاملا امن است و حتي نيازي هم نداره كه با پليس هماهنگ كني  .ولي حضور دوستم كه در يك ماشين ديگه همراه ما بود و همراهش يه جور دلگرمي بود  كه تنها نيستيم..
كم كم از سرسبزي كوهستان اطراف كاسته شد و گرماي هوا را حس مي كردم تا اينكه وارد دشت شديم و به يك دو راهي رسيديم كه  فلش مسير مستقيم را به سمت شهداد نشان مي داد و سمت چپ نوشته بود نهبندان تا اينجا حدود 100 كيلومتر را اومده بوديم .و هنوز از كوير خبري نبود در اين لحظه دكتر از ماشين پياده شد و اومد پيش ما و با عذر خواهي فراوان گفت كه با موبايل اونها تماس گرفته اند و بايد برگردند به رفسنجان و خانواده اشان منتظرشون هستند و تا رفسنجان هم حداقل سيصد كيلومتر راهه و اگر بخوان با ما بيان نصفه شب هم نمي تونن برگردن خونه..
چاره اي نبود انگار شانس ما اين بود كه به تنهايي به راهمون ادامه بديم دكتر سيامك گفت كه اگه تا هشتاد نود كيلومتر ديگه جلو بري به كلوتها مي رسي...
بالاخره به  تنهايي به راهمون ادامه داديم ولي ترس يه جورايي وجودم را گرفته بود علي رغم اينكه مدير هتل گفته بود منطقه امنه اما ما سوژه جالبي براي تروريستها مي شديم و بدون درسر مي تونستند ما رو گروگان بگيرن ولي چه مي شد كرد؟ ريسك بود رفتيم
ابتداي مسيري كه از حاشيه شهداد مي گذشت روستاهاي زيادي ديده مي شد و اينجا خيلي سر سبز بود انگار نه انگار كه در حاشيه كوير لوت هستيم خيلي عجيب بود كه در اطرافمون زمينهاي كشاورزي و درختان متعدد نواحي گرمسيري را مي شد به وفور ديد و زمين سبز بود بعد كه جلوتر رفتيم چهره زمينهاي اطراف تغيير كرد كم كم ماسه ها پيدار شدند اما تپه هايي با پوشش گياهي در بينابين اين ماسه ها ديده مي شدند. وسعت اين منطقه هم زياد بود و زيبايي اونجا غير قابل وصفه..اصلا نمي تون بگم چقدر شگفت انگيز بود فقط باز تاكيد مي كنم زيبا بود زيبا...
اما متاسفانه در اون ساعت روز يعني 5 بعد از ظهر تابش  نور خورشيد به حدي زياد بود كه عكسها نمي تونن اون زيبايي را نشان بدن اما حتما مي تونيد چهره دومينيك را تجسم كنيد كه زبانش بند اومده بود با وجود اينكه هوا گرم بود بدون اينكه كوچكترين حرفي بزنه از ماشين پياده شد و رفت وسط اون جزيره هاي كوچولوي سبز در ميان ماسه ها و نمي شد از اونها چشم برداشت 
بعد از مدتي كه اونجا توقف كرديم به راهمون ادامه داديم و سرعتم خيلي بالا بود و نمي دونم چند كيلومتر را جلو رفتيم اصلا زمان از دستم خارج شده بود و با رسيدن به منطقه اي كه كلوتها واقع شده بودند قسمت به قسمت توقف مي كرديم و از صخره ها بالا مي رفتيم و از اطراف عكس مي گرفتيم و تصور اينكه يك زماني اينجا دريا بوده دور از انتظار نبود چون همون لحظه هم مي تونستم امواج آب را تصور كنم و اون جزيره هاي سبز هم جزيره هايي بودند در داخل دريا ولي كي اينجا تبديل به كوير شده را نمي دونم و دماي هوا در اون روز فكر كنم بالاي 45 درجه بود ولي دماي اين منطقه طبق اندازه گيريهاي ثبت شده  به حدود 70 درجه سانتي گراد هم مي رسه و نمي دونم اون روز دقيقا  دماي هوا چند درجه بود و من اصلا هيچ چي نفهميدم ولي بعدا ديدم كه شلوار من كه ماركدار و اصل بود رنگش رفته و شدت شوق و هيجاني كه داشتم باعث شده بود كه چيزي رو متوجه نشم ولي دومينيك نمي دونيد چه حالي بود مثل يك پسر بچه ده ساله فقط مي دويد و فرياد مي زد و مي خنديد و اومد سمتم و فرياد زد كه آفرين مرسي اينجا همون چيزي است كه من مي خواستم اين لحظه بهترين لحظه زندگي منه. فوق العاده است محشره
و در اون سكوت فرياد دومينيك بود كه به فرانسه صحبت مي كرد و مدام تكرار مي كرد زيباست زيباست فوق العاده اس...
باز هم رفتيم جلوترو در وسط كوير همين قلعه اي را كه مي بينيد ديدم و هنوز نمي دونم قدمتش چقدر است و اينجا چيكار مي كنه ظاهر عجيبي داشت و چندان بزرگ نبود و ديوارهاش هم خيلي بلند نبودند بيشتر به ماكت فيلم سازي مي خورد اما مصالحش واقعي بودند و انگار قديمي است و نظري نمي تونم بدم چون ميشه مثل همون نظري كه در مورد مسجد جامع كرمان دادم
تا نزديكي هاي غروب يعني ساعت هفت و نيم اونجا بوديم و بعدش كه حسابي سيرو لبريز از حس بوديم  دوباره يادم افتاد كه وسط كوير لوت تنها هستيم و موبايلم هم در دسترس نيست و آنتن ندارم با سرعت هر چه تمام تر برگشتم و  اونجا كسي هم نبود كه جريمه ام كنه و با رسيدن دوباره به اون منطقه  سبرسبز خيالم راحت شد و حدود يكساعت طول كشيد تا دوباره به خود شهداد برسيم و نمي دونم چند كيلومتر را در دل كوير رفته بوديم.و اما هنوز كلي راه رو تا كرمان داشتيم و يك جاده كوهستاني  خلاصه حدود ساعت 11 شب بود كه تو اتاق هتل بودم و هنوز در خماري اون همه زيبايي شگفت انگيز  




</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1624281</guid>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 13 </title>
<description>
روز دوم اقامت در كرمان صبح طرفاي ساعت هشت بود كه دوست عزيزم دكتر سيامك اومد هتل دنبال ما و به اتفاق رفتيم به سمت ارگ راين. اين منطقه در مسير جاده كرمان به بم قرار داره و حدود حداكثر صد كيلومتر با كرمان فاصله داره. البته شايد هم كمتر  درست يادم نيست... بعد از زلزله بم اكنون ارگ راين مقصد گردشگري   توريستهاي خارجي شده است و به طرز مناسبي هم بازسازي شده است. دومينيك از اونجا خيلي خوشش اومده بود و شيفته ارگ راين شده بود..و ساعتها وقتمون را در ارگ راين صرف كرديم
در موقع برگشت دومينيك داشت عكسهاي دوربينش را مرتب مي كرد كه اشتباهي همشون را پاك كرد با نا اميدي به من گفت كه  ديدي چيكار كردم؟ ميشه برگرديم؟ و متاسفانه با توجه به برنامه ريزي اي كه داشتم امكان برگشت در آن روز امكان پذير نبود بايد مي رفتيم به ماهان  و باغ شازده را نشونش مي دادم و مرقد شاه نعمت الله ولي و بعد از نهار هم مي رفتيم به طرف كوير لوت تا موقع غروب آفتاب از مناظر اونجا استفاده كنيم به همين دليل بهش قول دادم كه فردا صبح قبل از اينكه بريم شيراز اول مي ريم ارگ راين و تو عكسهاتو بگير
خلاصه رفتيم به طرف باغ شازده كه در بيرون شهر ماهان قرار گرفته و دومينيك  اينجا رو هم دوست داشت و از نكات بارز اونجا به اين اشاره داشت كه وسط بيابان يك بهشت مي بينيد نهار را در رستوران سنتي باغ شازده صرف كرديم و غذاهاي خوبي هم داشت بعدش رفتيم به سمت مرقد شاه نعمت الله ولي .
جالبه باز هم از اون آقاي آلماني بگم كه در  يزد ديده بوديمش ..يك شب بليط ورودي شاه نعمت الله ولي را نشانمان داد و با ناراحتي گفت كه نگاه كن از من دو هزار و پانصد تومان گرفتند  اما ايراني ها رايگان وارد مي شدند اين يك تبعيض است و اين كارها باعث مي شه كه حسهاي منفي به آدم دست بده آخه اين پول مگه چه تاثيري براي دولت شما داره كه با گرفتن اون ما رو بدبين مي كنن؟
البته من هم چون مي دونستم كه  مراكز وابسته به سازمان ميراث فرهنگي بطور يكسان از ايراني و خارجي بلط دريافت مي كنند بهش گفتم اينجا وابسته به دولت نيست و توليت  مخصوص خودش را داره .. به هر حال اين نكته بايد قابل توجه اون آقايي باشه كه چند وقت پيش در مورد دريافت وروديه از بازديد كنندگان تخت جمشيد مصاحبه كرده بود فكر كنم مسئول بنياد پارسه بودند  ايشون گفته بود بايد از خارجي ها مبالغ بيشتري وروديه بگيريم كه به نظر من اين كار بسيار اشتباهي است چون بايد به توريستها با ديد كلي تري نگاه كرد كه تخت هتل را اشغال مي كنند بليط هواپيما مي خرند و معمولا در بازار خريدهاي زيادي دارند و همه اينها ارز آوري دارد حالا شما بيايد بجاي پانصد تومن دو هزار تومن از اونها بگيريد تاثير منفي اين كار  غير قايل تصور است.
بگذريم... در مورد دومينيك لازم مي دونم به چند نكته اشاره كنم تا اينجا اون احساساتي را كه به من غالب شده بود را بيان كردم ولي همين سفر يك تجربه گران قيمت براي من بود كه درك كنم كه نميشه آدمها را سطحي ديد و زود در موردشون قضاوت كرد و بايد آدمها را بعنوان يك ليواني ديد كه نيمي از آب است و نيم ديگرش خالي  و در مورد اين شخص هم ميشه همين رو ديد
ايشون بشدت علاقه به سفر داشت و چندان علاقه اي به خريد كردن نداشت چون به قول خودش يك آپارتمان كوچيك داشت و زن و بچه اي هم نداشت كه چيزي ازش بخوان و در طول سال كار مي كرد تا بتونه يكبار بره سفر و از طرفي با توجه يه اينكه 46 سالش بود توانايي هاي جسمي اش هم رو به تحليل رفتن بود و زود خسته مي شد و روزهاي آخر هم به من مي گفت كه مي دونم خيلي غر زدم ولي حتما دركم مي كني كه ساعتها توي ماشين نشستن چقدر خسته ام مي كنه.
ايشون در طول سفر مدام از دوستش ياد مي كرد كه زندگيش بهم ريخته بود و چند بار  هم سعي كرد با منزل دوستش تماس بگيره ولي اون جواب نمي داد و دومينيك بهم ريخته شده بود براي ما كه تصور ديگه اي از اروپايي ها داريم اين برخورد هاي انساني غير قابل تصور است اما وجود داشت
گاهي در مسير هاي روستاي وقتي مي ديد پير مرد يا پير زني كنار جاده ايستاده از من مي خواست تا اونها را نيز سوار كنم و يا خيلي اوقات از قفر آدمها رنج مي برد
حتي نظرش در مورد مهاجران به كشورش اين بود كه دچار بدبختي مضاعفي شدن ما در فرانسه دچار كمبود شغل و بيكاري هستيم و مي بينيم كه بدبخت تر از ما مياد تو كشورمون و انتظار كار داره..و به همين دليل تاثيرات منفي در ذهن كساني مي گذاره كه خودشون بيكارن ولي مي بينين كه يك مهاجر آفريقايي اومده با يك چهارم حقوق معمول داره شغلي را كه به اون فرانسوي تعلق  داره را گرفته.و مي گفت كه اين مهاجرين كه به طور غير قانوني وارد ميشن در بدو ورود تمامي مداركشون را از بين مي برن  و نميشه حتي تشخيص داد از كجا اومدن و چون كشور مبدا مشخص نيست دولت نمي تونه اونها را ديپورت كنه ديپورت به كدوم كشور؟ و تنها چيزي كه مثلا به پليس مي گن اينه كه اسم من ممدو است..
و يا از نكات جالب در شخصيت دومينيك اين بود كه با ديدن صحنه هاي سيلي كه در چين اومده بود حسابي بر آشفته شده بود و ناراحت بود و مدام از رنج چيني ها حرف مي زد و يا وقتي خبر سفر فضا پيما به مريخ را مي شنيد مي گفت كه چي اين همه هزينه براي اينكه بدونن كه خاك مريخ جه جنسي داره؟ به جاش بايد فكري به حال ميليونها گرسنه كنن و اين همه شعار ندن و چون ايشون هم اهل فيلم بود از فيلم آنجلينا جولي بنام آنسوي مرز ها مي گفت كه عين حقيقته عده اي دور هم جمع مي شن شعار  حمايت از گرسنه ها سر مي دن شامپاين باز مي كنند در حالي كه اصلا نمي دونن گرسنه ها در آفريقا چه شكلي هستند ..
و در مورد ساركوزي هم نظرات بسيار جالبي داشت كه در فرصتي ديگه حرفاش را بازگو مي كنم

</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1623249</guid>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 12 </title>
<description>
طرفاي ساعت 4 بعد از ظهر بود كه رسيديم به كرمان و چون برنامه اقامت را براي هتل هاي متوسط در نظر گرفته بودم هتل اخوان را رزرو كرده بودم در اينجا هم دوست خوبم كوشا از اصفهان پي گيري هاي لازم را انجام داده بود
اين هتل در خيابان ورودي شهر واقع شده و از مركز شهر و بافت تاريخي خيلي فاصله داره قيمتش هم  چهل و پنج  هزار تومن براي يك اتاق دو تخته بود  كيفيت اتاق هم در تصوير مشخصه  و جمعا در طول اين سفر با محاسبه كليه هزينه ها هر نفر در طول بيست روز چيزي حدود  پانصد هزار تومان هزينه كرديم و ميزان بنزين مصرفي هم چهار صد ليتر بود البته با 206 كيفيت هتل ها بد نبود و همين كه اتاق  تميزي داشتيم و حمام و سرويس بهداشتي مناسب كافي بود...
خلاصه بعد از كمي استراحت راه افتاديم به سمت مركز شهر طبق معمول من خيابانها را بلد نبودم و دفعه قبل دوستم كه اصليتش رفسنجاني بود ما را در كرمان گردونده بود و با استفاده از نقشه راه را پيدا كردم و ماشين را در حاشيه يك خياباني نزديكي بازار پارك كردم
وارد يك ميدان بزرگ شديم و در كنار ميدان يك مسجد بود و وارد شديم در و پنجره هاش تازه بود و من هم حواسم نبود كه اينجا همون مسجد جامع كرمان است دومينيك از من پرسيد كه اين مسجد جديده يا قديمي؟ من هم گفتم زياد قدمتي نداره شايد شصت هفتاد سال..تو عمرم چنين سوتي ناجوري نداده بودم...اومديم جلوتر تابلوي ميراث فرهنگي اونجا بود كه نشون مي داد قدمت مسجد مربوط به ششصد سال پيشه!!!! آي آي اي خيلي بد شد..ولي به روي خودم نياوردم  
خلاصه رفتيم داخل بازار و به ميدان ارك رسيديم و خوشبختانه حمام گنج علي خان باز بود اون روز جمعه  موزه تا ساعت شش بيشتر باز نبود و ما بيست دقيقه قبل از شش رسيديم و باز هم دومينيك اونجا شروع كرد به غر غر كردن كه اين مجسمه هاي مصنوعي چيه؟ اينجا چرا شبيه موزه شده؟ چرا مثل حمام نيست و چي مي گفتم ..حرفش بي منطق بود و ترجيح داد بي جواب بگذرم. ودومينيك مي خواست پوستر هاي شمايل هاي امامان را بخره اما اينقدر با پسره چونه زد كه من سرم سوت كشيده بود ظاهرا يك خانم مراكشي در فروشگاه اونها كار مي كرده كه از ايشون خواسته بود چند تا پوستر اسلامي براش ببره..
در حين عبور وارد جمعه بازار شديم و دومينيك هم گير داده بود به افغاني ها و از صورت اونها عكس مي گرفت من اصلا موافق نبودم چون  اينطوري تابلو مي شد و ما در منطقه شرقي كشور بوديم و من نگران امنيت دومينيك بودم هر چقدر اصرار كردم كه بايد زودتر بريم اينجا معطل نكن دست بردار نبود هر چي بيشتر مي گفتم بيشتر لج مي كرد. و اصلا نميفهيميد براي چي اصرار مي كنم و من هم مسئوليت داشتم اگر كوچكترين حادثه اي رخ مي داد بايد جوابگو مي بودم همون روزها بود كه امام جمعه يك شهر نزديك يزد رو دزديده بودند و يك توريست ژاپوني هم در اختيار تروريستها بود و احتمالا اون ژاپونيه هم يك آدم كنجكاوي مثل دويمينك بود  بعد از كلي معطلي برگشتيم به هتل من هم افتادم  و حتي حال نداشتم كه براي شام برم پايين.
روز بعد صبح زود راه افتاديم به سمت ارگ راين و در راه برگشت هم رفتيم به ماهان
بد نيست يك خاطره اي از دومينيك بكم ايشون مي گفت كه  اواخر دهه هشتاد بعنوان كارگر يك شركت نصاب پنجره رفته بود به كويت. و نظر دومينيك در مورد كويت اين بود: هتلي بسيار شيك و خيابانهايي تميز و بدون هيچ گونه تنوع تاريخي فرهنگي و بعد كه از شهر خارج مي شديم فقط صحرا بود و صحرا و اين طرف هم دريا و در مدت شش ماه كه در كويت كار كرده بود مي گفت كه به التماس افتاده بودم كه برگردم و بعد از ايشون هم بقيه كارمندان اون شركت فرانسوي هر كدامشون فقط چند هفته مي تونستند كه در كويت دوام بيارن و براي اونها ديدن ساختماني شيك با مردمي بدوي  چندان جذابيت نداشت و ...جالبه كه من همين نگاه را هم به دوبي دارم..
ساختمانهايي شيك در دل كوير اما چگونه دوبي به توريسم نگاه مي كنه؟
ساختن جزاير مصنوعي و مراكز اقامتي جذاب در كنار ساحل و مراكز خريد و پارك آبي. پيست اسكي مصنوعي و و و .. براي يك توريست اروپايي اينها جذابيت مهمي تلقي نميشه.ولي چه چيزي پشتوانه صنعت گردشگري دوبي است؟
فقط يك چيز بسيار مهم شركت هواپيمايي الامارات..فرمولي بسيار ساده است حتما شنيدين كه اين شركت داره در رديف مهمترين شركتهاي بين المللي قرار مي گيره... نكته بسيار مهمي در اينجا مطرح است با گسترش صنعت هوانوردي و ساختن فرودگاهي عظيم و هدايت پروازهاي بين المللي به آنجا بعنوان يك هوپ جهاني جايگاه خودش را باز كرده و همين  نكته و دورانديشي مشاوران خارجي اونها به دوبي كمك كرده كه در كنار صنعت هوانوردي به ساختن صدها هتل و مراكز اقامتي دست بزنه و با دانستن سليقه همين توريست خارجي و تجربه اش از يك شهر زيبا در كنار كوير و دريا مي تونيد درك كنيد كه عوامل ديگه اي غير از جذابيتهاي طبيعي و تاريخي و فرهنگي بطور مصنوعي مي تونن سبب گسترش يك صنعت بشن در مقابل ما كجاييم؟ فرودگاه بين المللي امام رو با اون همه هزينه.. سالن اصليش را  مثل يك سوله كارخانه با سيماني زمخت درست كرده اند و مسافران در بدو ورود براي ورود به سالن اصلي بايد مدتها در يك صف طولاني بايستند تا بليط و پاسپورتشون كنترل بشه..
همين بي سليقگي ها و بي برنامگي هاي ساده است كه جايگاههاي متفاوتي را بين ما و آنها ايجاد مي كند
در مقابل سالن ترمينال يك فرودگاه دوبي سرشار از نور و لامپهاي جذاب هالوژن است و همه جا موكتهايي زيبا چشمان شما را خيره مي كنند و همان ستونهاي  سالن هم با هزاران لامپ كوچك هالوژن رنگي تزيين شده اند و همين ظواهر كوچك مي تونه سرنوشت يك صنعت را مشخص كند و در نگاه اول همه را شيفته مي كند . 
 


</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1622709</guid>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 11 </title>
<description>
بالاخره يزد رو ترك كرديم رفتيم به سمت كرمان حدود 400 كيلومتر يا كمي كمتر تا كرمان را بايد طي مي كرديم. در مسير مي دونستم كه  در شهر مهريز يك قلعه اي هست بنام  پارين مهر كه قدمتش مربوط به دوران صفويه و بعدش بود حدود سي كيلومتر كه از يزد گذشتيم رسيديم ، در ابتداي شهر از يك  مغازه دار پرسيدم قلعه پارين مهر كجاست بهم گفت  بلوار اصلي شهر رو برو بالا سمت چپ يك بريدگي مي بيني و خيابان عريضي بنام خرمشهر برو داخل و از مغازه هاي بعدي بپرس و من هم همينكار رو كردم و بهم آدرس يك كوچه اي را دادند و تا آخرش رفتم و در ميان مزارع كشاورزي اين قلعه رو ديديم و من قبلا عكسش رو در  كتابي مصور در مورد يزد ديده بودم و دومينيك از اينجا خيلي خوشش اومد و بعد از ديدار از اين قلعه تو ماشين نشست و دوباره نگاهي به اون كتاب انداخت و عكس يك قلعه اي را نشانم داد بنام خورميز و من هم اصلا نمي دونستم اون قلعه كجاست و خيلي اصرار كرد كه هر طور شده اين قلعه را هم پيدا كنيم حتي اگه لازم باشه شب رو در يزد بمونيم...
يك كمي فكر كردم تشابه اسمي زيادي با نام مهريز داشت از يكي از بچه هاي محلي كه با موتور داشت از كنارمون رد مي شد خواستم بايسته و ازش پرسيدم اين طرفا قلعه خورميز  مي شناسه با لبخند گفت آره نزديك همينجاست فلان جاده را به سمت كوه برو مي رسي به يك بلوار برو تا انتها به روستاي خور ميز مي رسي و دوباره ازش پرسيدم قلعه سر يزد هم  اين دور و بر هاست كه جواب مثبت بود اما چون وقتممون محدود بود ديگه به دومينيك نگفتم...
رفتيم به سمت روستاي خورميز و اين سه تا كه ترك موتور نشستن مار رو بردن تا خود قلعه عكسهاي قلعه خورميز رو هم مي بينيد كه در تنهايي خودش فرو رفته بود
چون در نزديكي مهريز يكي ديگه از نيايشگاهاي زرتشتي در بين كوهها قرار داره با وجود چندين قلعه تاريخي و كاروانسراي زين الدين مي تونه  گروههاي توريستي زيادي رو بخودش جلب كنه.
خلاصه بعد از ديدار از اين قلعه اي كه دومينيك تو كتاب نشونم داده بود رفتيم به سمت كاروانسراي زين الدين كه در فاصله 40 كيلومتري مهريز واقع شده بود اين كاروانسرا در نزديكي جاده اصلي يزد كرمان قرار داره و تبليغات وسيعي توسط سرمايه گذارش در بين شركتهاي توريستي خارجي صورت گرفته و بسياري از توريستهاي خارجي حداقل يك شب را در آنجا مي مونن و مخصوصا عكسهاي سرويسهاي بهداشتي رو هم اينجا گذاشتم چون مي تونه كيفيت  اقامت را نشان بده و چون بازديد كننده هاي اين صفحه مي تونن از هر جايي باشن مي تونه يك اطمينان خاطري در اونها ايجاد كنه كه در ايران با شرايط اقامتي در حد معقولي رو به رو خواهند بود
اين كاروانسرا بصورت مدور است و سبك معماري آن با بقيه كاروانسراهايي كه تا حالا ديده ام متفاوت است البته اين رو هم بايد بگم كه كاروانسراي رباط اشرف در خراسان بزرگترين و جذاب ترين كاروانسراي ايران است ولي سبك معماري اين كاروانسرا جذابيت منحصر به فرد خودش رو داره و مخصوصا باز سازي اون بسيار ظريف انجام شده و حس داستانهاي علي بابا و سندباد  يا  هزار و يك شب را در توريستها ايجاد مي كند و توريستهايي را در كرمان ديديم كه يك شب در اين كاروانسرا اقامت كرده بودند و با  هيجان از تجربه شتر سواري و گردش در بيابان سخن مي گفتند
تا يادم نرفته اين رو هم اضافه كنم كه اون بناي ديگه اي كه در كنار كاروانسرا مي بينيد مربوط به محل نگهداري شتر ها است
بعد  راهمون رو ادامه داديم به شهر انار رسيديم و تنها جايي كه مي شد يك غذاي مناسب پيدا كرد همين رستوران هخامنش است كه عكسش را مي بينيد و جاي ديگه اي رو پيدا نكردم
خوشبختانه در طول سفر طولاني ما دومينيك اصلا مريض نشد و بگفته خودش براي اولين بار بوده كه در سفر خارجيش بيمار نشده است و مي گفت باورم نميشه كه در ايران كه از همه كشورهاي ديگه پر خطر تر اسم برده مي شه من بيشترين امنيت رو داشتم و حتي يكبار هم مريض نشدم و در طول سفر چندين بار پدرش با ما تماس گرفت   تقريبا يك روز در ميان تماس مي گرفتند و دومينيك هر بار يك جاي ايران بود و مي گفت كه  حتما الان مهمون داريم و پدر داره زنگ مي زنه و داره به اونها پز مي ده كه پسرم ايرانه و در همه حال قابل دسترسي است و بهش خوش مي گذره
نكته جالبي براي من بود اولا اينكه اين رفتارهاي پيش و پا افتاده در بين همه ملتها و اقوام وجود داره  و نكته مهمتر اينكه مخاطبين اونها هم حس مثبتي به كشورمون پيدا مي كنند. .
بله بالاخره وارد استان كرمان شديم در رفسنجان بنزين زدم و ديگه نمي خواستم وقتم رو اونجا صرف كنم چون مي خواستم در طول اون روز عصر مناطق مركزي و بازار كرمان و حمام گنج علي خان را نشونش بدم و روز بعدش رو بريم به ماهان و ارگ راين و كوير لوت و كلوتها و روز سوم راه بيفتيم به سمت  شيراز پس نمي شد هر جايي توقف كنم
در مسير بين  رفسنجان تا كرمان مزارع پسته را در دو طرف جاده مي بينيد كه بسيار زيبا بودند  و به نظرم خودشون يك جذابيت مهم گردشگري به حساب مي ان
بد نيست كه به چند نكته در مورد صنعت گردشگري اشاره كنم....
من در اينجا در چند مورد از خصوصيات اخلاقي خاص دومينيك گفتم ووووو اما همين امثال دومينيك براي كشور درآمدزايي دارند ممكنه كه الان كشورمون بخاطر درآمد نفت خودش رو بي نياز از ساير درآمد ها ببينه اما بد نيست كه نگاهي بندازيم به شهر مسجد سليمان شهري كه زماني بدليل كشف نفت آباد بود اما الان از مشكلات بي شماري رنج مي بره و بيش از چهل ساله كه شركت نفت اونجا را ترك كرده و مشكلاتي مثل بيكاري و غيره دست به گريبان ساكنين اونجاست اما همين شهر از چنان استعداد هاي بي نظيري برخورداره كه مي  تونه گردشگرهاي زيادي را بخودش جلب كنه
كشور ما هم در نگاهي وسيع تر و شايد در آينده اي نه چندان دور  به همان وضع دچار بشه ولي صنعتي مثل گردشگري مي تونه موتور محرك بقيه صنايع باشه  مثلا يك هتل علاوه بر اينكه پرسنلي را دارد كه مستقيما در استخدام خود دارد  احتياجات ديگري هم دارد مثل تهيه غذا همه و همه شاغلين زيادي را بخود مشغول خواهد كرد و يا مثال ساده مبلمان هتل مگه چند سال اونها دوام دارند؟ بايد تعويض بشن و همون ميشه يك كار براي مبل ساز ها و يا پتو مواد مصرفي در حمام و حوله و غيره
در ضمن چند نفر مي تونن در ترانسپورت توريستها فعال بشن؟ و اگه تعدادشون زياد باشه هر چند نفر به يك راننده و ماشين احتياج دارند و كار براي چندين جوان بيكار و در ضمن اونها با فرهنگ جديدي آشنا مي شن .جالبه بگم كه توريستها عا مل ايجاد فساد اخلاقي نيستند بلكه جوان ما با معاشرت كردن با اونها مي فهمه كه اون بي بند و باري كه ممكنه در بعضي فيلمها ببينيه محدود به طبقات خاصي از جوامع غربي است و وقتي مي بينه كه توريسته مسائل جنسي براش بي اهميت است و دنبال فرهنگ و يادگيري مسائل فرهنگي است تاثير بسيار مهمي در زندگي شخصيش خواهد گذاشت
خلاصه اينها رو گفتم تا بگم كه مهمترين علمي كه در گردشگري بايد بر آن تكيه كرد علم روانشناسي و انسان شناسي است و تربيت تورليدرهايي كه صبور باشند و بتونند درك مناسبي از همسفر خودشون پيدا كنند.. اگه من در طول اين سفر مي خواستم مثل خود دومينيك لج بازي كنم و اخم كنم و خيلي رفتارهاي ديگه اي كه  دلم نمي خواد بهش فكر كنم عملا شكست مي خوردم و  من به دو مينيك بعنوان سرشاخه اي نگاه مي كردم به شاخه هاي ديگري متصل مي شود و مي تواند توجه آنها را به ايران جلب كند حالا ممكنه اين شاخه تك باشه اما به يك درخت متصل است
اما من بدليل شغل اصليم نمي تونم يك تورليدر باشم ولي تورليدري رو يكي از مشاغل با ارزش براي كشور مي دونم كه بايد بر روي آن سرمايه گذاري كرد و تورليدرهاي مسئول و متخصص تربيت نمود كه درك عميقي از كل صنعت داشته باشند و به صورت فردي به قضايا نگاه نكنند.  


</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1620666</guid>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 10</title>
<description>
هنوز در يزد هستيم  و امروز كارمون رو تموم مي كنيم و راه مي افتيم.. بله بايد بريم به سمت كرمان...
قبل از اينكه با يزد خداحافظي كنيم در مورد اين عكسها توضيح بدم:
تعدادي از اونها كوچه پس كوچه هاي شهر يزده و آب انبار، بادگير ها بناي معروف به زندان اسكندر و باز هم يك برج خاموشان ديگه كه در پشت كارخانه گچ در ابتداي جاده ميبد قرار گرفته
راستي مي دونيد عملكرد بادگير چيه و چطوري بعنوان دستگاه تهويه مطبوع و ايجاد كننده هواي خنك عمل مي كنه؟
اين برجهاي بلند و شبكه شبكه مانند در طول روز هواي خنكي رو به داخل منزل هدايت مي كنند و معمولا قسمت زير زمين خونه را خنك مي كنند  و اونجا هم  در بيشتر اوقات يك حوض كوچيك دقيقا زير بادگير ساخته شده است كه با تماس هواي ورودي با سطح آب هواي خنكتري را به داخل خانه هدايت مي كنند در طول شب دريچه پاييني بادگير را مي بندند و هواي خنك شب كوير به داخل شبكه هاي داخلي بادگير هدايت مي شه و ديواره ها را خنك مي كند در طول روز كه دريچه پاييني باز مي شود هواي بيرون به داخل كانل كشيده مي شود و در تماس آرام با ديواره هاي داخلي بادگير خنك مي شود و هواي سرد كه سنگين تر است به پايين كشيده مي شود و به داخل اتاقي زير آن جريان مي يابد و اينطوري است كه ساكنان كوير از هواي خنك بهره مي گرفتند در ضمن اين كوچه پس كوچه هاي باريك و كاه گلي و گاهي هم مسقف هم يك روش هوشمندانه ديگه است براي كنترل گرماي شديد هواي و قابل تحمل شدنش براي اهالي انجا در ضمن اين رو هم بگم  خونه هاي كويري معمولا در سطحي پايين تر از كوچه قرار مي گرفتند و ايوانهاي داخلي خانه هم به نظر مي رسه كه كوران هواي خنك را ايجاد مي كنند
در بين اين عكسها تصاوير خانه لاري ها را مي بينيد و نقاشي هاي روي سقف يكي از تالار ها را مي بينيد.
در ادامه تصاوير  اون روستايي كه مشاهده مي كنيد اسمش خرانق است و حدود هفتاد تا هشتاد كيلومتر با يزد فاصله داره و در مسير شهر طبس قرار گرفته..و البته ما كمي مسير جاده را به سمت طبس رفتيم و اون بخشهاي كوهستاني زيبا مربوط به اون جاده است
اين روستاي خرانق معماري جالبي داشت و يك روستاي نيمه كوهستاني بود و اون روز هوا نيمه ابري بود و خيلي حس خوبي داشتم نه سرد بود نه گرم  و اون باغهاي انار را ببينيد در اون موقع ارديبهشت ماه گلهاي انار همه جا رو پوشانده بودند و هر وقت اون عكسها رو مي بينيم بوي اون باغهاي  انار شامه ام را دوباره لبريز مي كنند
اون پيرمرد هم كه دومينيك داره ازش عكس مي گيره هم خيلي آدم با صفايي بود و به من گفت اين كجاييه؟ گفتم فرانسوي..و با خنده گفت  خدا بهت صبر بده مي دونم چي مي كشي...من اينها رو خوب مي شناسم سالهاست كه مي آن اينجا ما قدر مردم خودمون رو نمي دونيم و تا وقتي با اينها طرف نشده باشيم نمي فهميم كه چقدر بدجنس هستند...
راستي تا يادم نرفته اين رو هم بگم كه در خرانق يك كاروانسراي بازسازي شده هم بود كه يكي دو تا عكس ازش گرفتم و اون مناره رو هم بهش مي گن منارجنبان
در مسير جاده خرانق جاده پير چك چك قرار داره و در همون مسيره و در خرانق يك مهمانخانه سنتي هم وجود داره  كه  شعبه هتل جاده ابريشم است و هر وقت رفتيد يزد حتما بريد به اين هتل چون برنامه هاي جالبي تنظيم كرده اند و تورهاي يك روزه براي بازديد از خرانق و كوير نوردي و شتر سواري تدارك ديده اند و معمولا با يك ون شما رو اين طرف اون طرف مي برند و شريك كاري اين هتل يك هلندي است كه از تجربيات خوبي برخوردار است و به همين دليل است كه گفتم در بين شهرهاي ايران يزدي ها را پيشرو در صنعت گردشگري ديدم و جالبه كه كاروانسراي زين الدين در مسير يزد به كرمان به نحوه بسيار جذابي بازسازي شده و عكسهاش رو دفعه بعد مي بينيد

</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1618944</guid>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 9</title>
<description>
ما كلا سه روز در يزد مونديم. يك روز رو رفتيم به تفت و روستاهاي زرتشتي و ده بالا و بعد از ظهرش هم رفتيم به برج هاي خاموشان خود شهر يزد كه شهرت جهاني دارند و بعدش تكيه امير چخماق و روز  بعد هم رفتيم به روستاي خرانق و باز هم يه برج خاموشان ديگه جالبه كه دومينيك از برج هاي خاموشان خيلي خوشش اومده بود و من رو به اون بالا ها مي كشيد از همه سخترش يك برج ديگه بود در مسير ميبد كه در قسمت بعدي عكسهاش را مي بينيد..ولي هيچ علاقه اي نداشت كه به ديدن مهمترين زيارتگاه زرتشتيان در پير چك چك بره. ايشون سلايق خاص خودش رو داشت و وظيفه من در اين موقع اين نيست كه بخوام چيزي رو بهش تحميل كنم بلكه  بايد بعنوان يك مشتري باهاش رفتار مي كردم و دركش مي كردم. يكي از خصلتهايي كه يك تورليدر بايد داشته باشه اينه كه  صبور باشه و موقعيت شناس  و بدونه هر كسي چي دوست داره و بر مبناي اون برنامه ريزي كنه و اگه هم كمي با شما درد دل كردم اين چيزي بود كه فقط در اينجا نوشتم و حتي مي بينيد كه مطالبم رو ترجمه هم نمي كنم و رفتارم با ايشون كاملا دوستانه بود چون حتي همين يك نفر مي تونه هم تاثير منفي بگذاره و هم تاثير مثبت..مثل چند سال پيش كه در بازار اصفهان بعضي از فرش فروشان محترم در مقابل توريستهاي خارجي روي هم چاقو كشيدند تا مشتري را بدست آورند ولي بازتاب جهاني  بسيار زشتي در بين شركتهاي بين المللي گردشگري پيدا كرد. در شرايط فعلي آوردن يك توريست به كشور بسيار مشكل است و در واقع غير ممكن وقتي كه فرانسوي ها به فاصله يك پرواز ارزان دو ساعته  مي تونن برن تونس با آزادي هاي اجتماعي زياد ديگه كي مي آد ايران؟ و راضي كردن اون مسافرها براي سفر به ايران بسيار سخته.
. در اون هتل با چندين خارجي ديگه هم آشنا شدم يكي اشون آلماني بود يك استاد دانشگاه بود و خيلي هم يك دنده و سرسخت بود و حرف حرف خودش بود چي بود كه دومينيك هم از دستش كلافه شده بود. و وقتي با هم تنها بوديم اداي اون آلماني رو در مي آورد:... كام اوون بووي.....ببخشيد همانطوري كه قبلا گفتم نمي تونم در اينجا لغات لاتين استفاده كنم متن بهم مي ريزه
اون آقاي آلماني همه جا با اتوبوس مي رفت و بقول خودش شبها در اتوبوس مي خوابيد و روز يه جايي رو از كتاب لونلي پلانت پيدا مي كرد و مي رفت همون هتل اين كتاب لونلي پلانت كلي اشتباهات فاحش داره و توسط دو نفر استرليايي نوشته شده و يكي از اونها در كتابش نوشته كه بخاطر عكس گرفتن در شهر بم بازداشت هم شده. البته يك راهنماي  انگليسي به فارسي هم لونلي پلانت چاپ كرده كه جالب بود و اون رو از دومينيك گرفتم البته خود كتاب لونلي پلانت افست هم شده و در بازار به قيمت شش هزار تومان موجوده..
از اون آلماني بگم كه هر شب مي اومد توي حياط هتل روي يه تخت مي نشست و   تا ما رو مي ديد صدامون مي كرد مي رفتيم پيشش و از خاطرات سفرش مي گفت اين خارجي ها خيلي ايران رو دوست داشتند خيلي زياد اصلا نمي تونم بگم چقدر... اما مردم ايران رو هم بسيار با فهم و شعور مي دونستند و جالبه بگم كه دومينيك در روزهاي آخر به من مي گفت كه افكار و عقايد شما خيلي با عربها و ملتهاي ديگه اي كه ديده بودم متفاوته و اصلا احساس نمي كنم در يك كشور عقب افتاده هستم و در مورد من هم نظرش اين بود فرانسه و تاريخش رو بهتر از خودش مي شناسم و مي گفت اگر تو و دوستات رو از نزديك نمي ديدم فكر مي كردم دارم با  عده اي اروپايي حرف مي زنم .. خلاصه از هر چيزي براش حرف داشتم از انقلاب فرانسه و يا اشغال اسپانيا توسط ناپلئون و سقوط ناپلئون و تبعيد به جزيره سنت هلن.. يا فرهنگ خاص سلتي و تاريخ گل باستان و نحوه شكل گيري كليساي كاتوليك  تا تفتيش عقايد و دادگاههاي  كليسايي و حكومت ظالمانه مذهبي كشيش ها و حتي براش جالب بود وقتي كه از شكل گيري فئوداليسم در اروپا براش صحبت كردم و دلايل  رونق گرفتن شواليه گري و تا جنگهاي صليبي  خلاصه بيشتر اوقات به اين بحثها مي رسيديم و حتي بحث فيلم هم داشتيم  از فيلم هاي برناردو برتولوچي براش مي گفتم و مخصوصا فيلم رويا بين ها كه جنبش دانشجويي مه 68 فرانسه رو به نقد كشيده بود و مخصوصا وقتي كه به يكي از صحنه هاي فيلم رسيدم كه مجسمه مائو را نشان مي داد در حالي كه اون دانشجوهاي پر حرارت فرانسوي در حال تجربه كردن غريزه هاي شعله ور شده جنسي خودشون بودند
خلاصه اون آلماني هم يكبار بحثي رو با من شروع كرد در مورد حضورش در پاركي در كرمان كه  جوانهاي ايراني تا مي فهمن ايشون آلماني است براش هايل هيتلر مي كشن . من هم ديدم ايشون داره ما را مسخره مي كنه... كل تاريخ روي كار اومدن هيتلر و دلايل اون رو تشريح كردم اون موقع لازم بود كه وارد چنين بحثي بشم . بهش گفتم كه چه توقعي از يك پسرك شاگرد نانواي ايراني داري كه در مورد تاريخ كشور تو اطلاعات داشته باشه؟ اون حتي  اطلاعاتش در مورد كشور خودش هم كامل نيست..  از من بپرس و خلاصه بحث ما تا ساعت 1 شب به درازا كشيد و دومينيك هم با دقت به صحبتهامون گوش مي كرد . بحث رو ازسلطه گري اروپايي ها شروع كردم از تاريخ اسپانيا و پرتقال تا قدرت گرفتن دزدان دريايي انگليسي و عقب ماندن ملل آلماني زبان و متحد شدن ملل آلماني زبان بوسيله صدراعظم پروس بيسمارك و شكل گيري امپراتوري آلمان و تنش هاي قومي در اروپا كه بخاطر منافع كشورهاي اروپايي بود و شروع جنگ اول جهاني توسط اتريش در صربستان و شكست آلمان ها و قدرت گرفتن آمريكا و جريحه دار شدن غرور ملي آلمانها و راي آوردن حزب كارگران ناسيونال سوسیالیست  مطرح شدن يك سرجوخه اتريشي بنام هيتلر كه عقده هاي فروخفته بسياري داشت و توسعه طلبي هاي بعدي اش و اشغال اتريش و مناطقي از چكوسلواكي و پيمان تجزيه لهستان با استالين و حضور ميليونها آلماني در پشت سر هيتلر..و نهايتا شكست آلمان و روي برگردان مردم آلمان از عقايد فاشيستي و نژاد پرستانه هيتلر و خلاصه حسابي گرم شده بودم و طرف هم فقط تو چشماي من نگاه مي كرد بهش گفتم آقاي استاد دانشگاه اين رو بدون الان كه ما رو مسخره مي كني كه تاريخ نمي دونيم اين رو مطمئنم كه اگه الان سال 1935 بود تو يك عضو فعال گشتاپو بودي يه دفعه سرخ شد و گفت نه اصلا و من هم بحث را بيشتر باز كردم بهش گفتم مي دونيد ايدئولوژي يه چيزي هست كه  خيلي از آدمها بدون اينكه بهش اعتقادي داشته باشند بخاطر منافع شخصيشون دنبالش مي رن و دو آتيشه هم مي شن و حاضرميشن در اون لحظه همه كاري بكنن اما وقتي اون ايدئولوژي زمينگير مي شه همه اتون جا مي زنيد چون بخاطر منافع اتون دنبالش بوديد و من شما را در سال 1935 ديدم نه در سال 2008 كه مي دونيد نتيجه پيروي از ايدئولوژي بدون درك واقعيتش چيه.... و صحنه اي از سريال ارتش سري رو براش تعريف كردم كه فرمانده كسلر دو آتيشه كه حتي فرمانده نيروي هوايي مستقر در بلژيك رو در اردوگاه اسراي جنگي اعدام مي كنه به محض اينكه مي شنوه كه هيتلر خودكشي كرده يك دفعه 180 درجه تغيير عقيده مي ده و با دادن رشوه از اردوگاه بيرون مي آد و يك حرف جالب زد كه هميشه توي گوشهام صدا مي كنه وقتي زنش ازش پرسيد كه حالا تو راه پيشوا را ادامه مي دي گفت پيشوا مرد بايد به آلمان جديد و زندگي جديد فكر كرد....
خلاصه در اون بحث اون آقاي  آلماني ديگه حرفي نداشت كه بگه سكوت كرد و  به من لبخند زد.....
اون روزها با يكنفر از ساكنين آفريقاي جنوبي هم آشنا شدم كه بار دومش بود كه به ايران مي اومد يك آقاي سفيد پوست بود و ايشون هم تعريف كرد كه مردم از سفيد پوست بودنش تعجب مي كنن و من هم مجبور شدم يه بحث ديگه رو راجع به هلندي هاي مهاجر به جنوب آفريقا و رودزيا و آفريقاي جنوبي شروع كنم و تفاوت اونها با انگليسي ها و جنگ هاشون با ارتش بريتانيا در اوايل قرن بيستم... خلاصه در اين سفر خاطرات جالبي برام موند و آدمهايي متفاوت و دومينيك هم روزهاي آخر حسابي قلاف كرده بود و وقتي كه در بوشهر بوديم و با دوستم كه معاون دانشگاه بود رفتيم به  موزه خانه رئيس علي دلواري كلي حرفها براي گفتن داشتيم و سر موقعش مي گم...
با وجود اينكه دومينيك يه آدم  شديدا كم حوصله بود در اين مدت كل تاريخ ايران را با هم دوره كرديم و مثلا با ديدن تصاوير كاخ چهلستون از كچ گرفتن اون تصاوير توسط  عوامل حكومت قاجار براش گفتم و يه دفعه بردمش به دوره ظل السطان و بي رحمي ها و بي فكري هاش و يا وقتي به كرمان رسيديم بردمش به دوران لطف علي خان زند و كور شدن هزاران كرماني توسط آغا محمد خان و يا وقتي از قاجار گفتم بردمش به آذربايجان و تجزيه بخشهاي وسيعي از خاك ايران توسط روسها...
اينقدر حرف براش داشتم كه نگو ولي بايد با زبان خودش مي گفتم تا حوصله اش سر نره
 و يا وقتي از همين مسجد جامع يزد گفتم علت اطلاق نام جامع را براش شرح دادم و اينكه به اشاتبه بعضي ها مي گن مسجد جمعه چون نماز جمعه برگزار مي شه و شرح كلمه جامع و جمع شدن همه مردم در آنجا و جامعيت آن و فلسفه وجود محراب در مسجد و يا سبك قرار گيري گنبد بر روي مربع و اتصال دنياي فاني به گنبدي كه لايتناهي است و يا گوشه هاي زير گنبد را نشونش مي دادم كه بخاطر اونه كه گنبد بر روي يك مربع قرار مي گيره...
مي بينيد كه چقدر حرف براي گفتن داشتيم
اون هم برام از كشيش هاي فاسدي مي گفت كه به پسر بچه ها تجاوز مي كردند و يا روابط خانوادگي در فرانسه و فلسفه ازدواج و نوع زندگي ها و حتي مي گفت كه بعضي ها ازدواج مي كنند چون قانوني دارند كه متاهل ها ماليات كمتري مي پردازند...و يا اينكه حتي بدون سند ازدواج پدر و مادر مسئوليت بچه ها رو به عهده دارند  و  يا حتي نرخ آرايشگاه كه 20 يورو بود و يا ساير قيمتها و حتي مهاجرين آفريقايي در فرانسه و دلايل آشوبهاي چند سال پيش شهر هاي فرانسه و تخريبهاي حاشيه نشينها كه اكثرا آفريقايي بودند و يا پايين آمدن سطح زندگي در فرانسه و بي كاري تحصيل كرده ها و كم شدن شغل مخصوصا براي خودشون كه الان حتي شغل رفتگري را هم  خودشان با به به  قبول مي كنند و يا خيلي چيزهاي ديگه كه در ادامه سفرم با شما براتون تعريف مي كنم اينها رو گفتم تا با بحثهامون در طول سفر هم همراه بشيد 

</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1616277</guid>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 8 </title>
<description>
بعد از ديدن ميبد  مستقيما به سمت يزد رفتيم. بد نيست كه در اينجا به وضعيت جاده ها اشاره كنم. خوشبختانه بيشتر جاده هاي مسير ما بصورت بزرگراه بود و چهار بانده از تهران تا اصفهان اتوبان بود و در حدود سي كيلومتر تا اصفهان بزرگراه است كه به نظرم جاده اي بسيار خطرناك است چونكه بصورت يك شريان اصلي به طرف مركز  اصفهان هدايت مي شود كه تعداد بسيار زيادي تريلي و كاميون و ماشين سواري در يك جاده  چهار باند حركت مي كنند...و طبق طرحهايي كه قراره افتتاح بشن كمربندي شرقي و غربي اصفهان مي تونه بعد از افتتاح به امنيت جاده هاي منطقه كمك كنه.
مسير اصفهان يزد چيزي حدود سيصد و شصت كيلومتر بود البته دقيقا يادم نيست همين حدودا است و با توجه به اينكه تمام مسير بزرگراه بود جلوي دومينيك مي تونستم افتخار كنم كه جاده هاي كشورم بد نيست و اينكه چرا مي گم بد نيست دليلش اينه كه جاده هاي تركيه را تجربه كرده ام و حتي در نزديكي  آنتاليا هم كيفيت جاده مناسب نبود و يك بزرگاه درجه سه  بود از جاده هاي شرق كشورشون كه ديگه نگم خيلي نامناسب بود و بتدريج كه به آنكارا مي رسيد وضعيت كمي بهتر مي شوند اما كيفيت بزرگراههاي ايران اگر  بي غرضانه بخوايم نظر بديم خوبه و  از وقتي كه يه پسر بچه 12 و يا 13 ساله بودم بشدت علاقه داشتم كه با دقت نقشه ايران را نگاه كنم و ببينيم كجاهاش آسفالته و كجاهاش خاكي و به شدت به اين نظريه باور دارم كه  شبكه جاده هاي گسترده و مدرن ضامن توسعه يك كشور هستند و شايد براتون جالب باشه بدونيد كه وقتي راه آهن بندر عباس افتتاح شد شبش خوابم نبرد و  راستش هميشه دنبال اخباري هستم از تكميل شدن راه آهن بم به زاهدان  خبر بده چون مي دونم تاثير خيلي خوبي براقتصاد كشور داره..حتما پيش خودتون مي گيد اين آقا  چه چيزهايي  فكرش رو مشغول مي كنه....
بگذريم وقتي رسيديم به يزد ساعت حدود 5 عصر بود و من يزد را يكبار ديده بودم و اونهم با هواپيما رفته بوديم و يك ميني بوس ما رو اينور و اونور مي برد و اصلا ذهنيتي از شهر نداشتم البته اصفهان رو بهتر مي شناختم چون  قبلا با ماشين خودم رفته بودم اما اينجا در يزد يه خورده قاطي كردم...مسير ورودي شهر را پيش رفتم و اصلا هم به دومينيك نگفتم مسير ها رو نمي شناسم. رسيدم به مركز شهر و سراغ مسجد جامع رو گرفتم و خوشبختانه به راحتي پيداش كردم .و چون هتلي كه كوشا برامون رزرو كرده بود در نزديكي مسجد جامع بود  به راحتي رفتم جلوي هتل.. البته اسم اين هتل رو يك فرانسوي ديگه در كاشان به ما داده بود و ايشون هم اين اطلاعات را از كتاب لونلي پلنت در آورده بود رفرنس بيشتر خارجي ها كتاب لونلي پلنت است و اين كتاب كه ترجمه فرانسوش دست دومينيك بود حسابي براي من دردسر شده بود چون قيمتهاش مربوط به سال 2004 بود و با توجه به تورم توجيه كردن دومينيك يكي از دردسر هاي من بود
خلاصه رفتيم داخل هتل كاروانسراي جاده ابريشم مديريت اونجا بسيار خوش برخورد بود و چون بيشتر مسافراشون توريستهاي خارجي هستند . اونها با استانداردهاي هتلداري بخوبي آشنايي داشتند اين هتل در حد مسافرخانه بود و قيمتهاش زياد نبود يك اتاق دو تخته شبي سي هزار تومن بود ولي تختهاش راحت نبودند و يك اتاق كوچيك بود ولي فضاي حياط اونجا همانطور كه مي بينيد جذاب بود رو به روي اين هتل و در سمت ديگه مسجد جامع هتلي قرار داره بنام شرق يا اورينت كه بصورت مشاركتي با همين هتل جاده ابريشم اداره مي شه و يك شعبه ديگه اونه و وضعيت اونجا بهتر بود و البته گران تر به نظر من يزدي ها در زمينه توريسم در ايران پيشرو هستند و ابتكارات زيادي به خرج دادن و تعداد بسيار زيادي  هتل كاروانسرا در اين شهر راه افتاده مثل كاروانسراي مشير كه  دو سال پيش اوجا رفته بودم و خيلي هم شيك بود.
چون نزديك مسجد جامع بوديم و در دل بافت تاريخي شهر مستقر شده بوديم ديگه  نيازي نبود كه رانندگي كنم. و از كوچه كناري  مسجد مي تونستيد وارد كوچه پس كوچه هاي جذاب يزد بشيد و يا در مقابل مسجد وارد دالانهاي بازار بشيد و يا با كمي پياده روي به تكيه امير چخماق برسيد و موزه آب و اب انبار و همه و همه نزديك ما بود. من هميشه اول كارهاي سخت رو انجام مي دم بعد به كارهاي آسون مي رسم.در اينجا هم اول ازروستاهاي زرتشتي شروع كردم كه در سمت جاده تفت قرار دارند .
وارد  دهكده زرتشتي  ها شديم كه در نزديكي پليس راه تفت – يزد قرار داره در مركز دهكده يك درخت سرو مي بينيد و در كنارش يك جايگاهي مثل سقاخونه و بقول محلي ها شبها كسايي كه براي آبياري مي رن به مزرعه هاشون از اونجا آتيش بر مي دارن  .و روشنايي مي گيرن در همون بدو ورود يك آقاي حدود شصت ساله با ما سلام عليك گرمي كرد و ما رو برد پيش بقيه اهالي اون روز اونها مراسم ختم داشتند و به جاي چهلم ماه سي ام ماه رو مراسم دارن و مثل مسلمانها ديگهاي بزرگي براي پخت غذا بار گذاشته بودند رفتيم خونه اوني كه صاحب عزا بود يك موبد داشت در اتاق كناري اوستا مي خواند و در كنارش يك هندوانه قاچ كرده و سبزه و چند تا چيز ديگه قرار داشت من متاسفانه دوربينم رو با خودم نبردم و نتونستم عكس بگيرم و فقط دومينيك عكس گرفت و طبق معمول از چهره  آدمها. خلاصه حدود يكساعت پيش اونها مونديم و بعد رفتيم به سمت يك روستاي زرتشتي ديگه كه يك سرو خيلي بلند در داخل يك نيايشگاه قرار داره و اونجا هم دقيقا مثل سقاخونه مي مونه داخل تنه اون سرو بلند يك جايي بود همانطور كه گفتم مثل سقا خونه داخلش شمع روشن كرده بودن يه كاسه آب بود و عود اونجا مي سوختا سم اون روستا چم بود در نزديكي اون روستا يك گورستان زرتشتي قرار داره و يك برج خاموشان در بالاي كوه كه مرده هاشون رو بر روي سنگهاي داخل آن قرار مي دادند تا لاشخورها و سگهاي ولگرد گوشت مرده ها رو بخورند و بعد استخوانها را در داخل استودان قرار مي دادند علتش هم  اين بوده كه اعتقد دارند كه بدن مرده  را نبايد خاك كرد چون خاك را آلوده مي كند و يا سوزاند و يا در آب انداخت و جالبه بگم كه تا ده سال قبل از انقلاب هم هنوز به اين طريق مرده ها را بدرقه مي كردند اما از اواخر دهه چهل با دستور وزارت بهداشت وقت اين كار منسوخ شد و الان زرتشتي ها قبرستان خاصي دارند كه مرده ها را داخل تابوت فلزي اينطوري كه شنيده ام دفن مي كنند البته اين رو مطمئن نيستم تابوت فلزي بود يا داخل سيمان .
بعد از ديدار از برج خاموشان به سمت جاده ده بالاي تفت رفتم كه به سمت شير كوه مي ره شير كوه بلندترين كوه  مركز ايران است و ارتفاعش بيش از 4000 متره و منطقه اي ييلاقي و باور نكردني از اين جهت باور نكردني كه در دل كوير يك چنين منطقه خنك و سرسبزي را مي بينيد اوجا يك رستوران خيلي تميز و بزرگ داره و بيشتر اهالي يزد از روز قبل اونجا تخت رزرو مي كنند و ما شانسي تونستيم بدون رزرو كردن جا پيدا كنيم
يادم رفت كه بگم شب قبلش در حين قدم زدن در كوچه پس كوچه هاي بافت تاريخي يزد صداي زورخانه را شنيدم و دومينيك رو بردم اونجا و كلي كيف كرد و كم كم داشتم باسليقه اش آشنا مي شدم بجاي نشون دادن آثار تاريخي بايد مي بردمش به اينجور جاها تا راضي بشه و بودن در ميان زرتشتي ها هم براش خيلي جالب بود و رضايت كامل داشت

</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1608777</guid>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 7</title>
<description>
بعد از ظهر  بود كه نائين را ترك كرديم يادم رفته بود بگم كه در اين بخش از سفر آرش و چهار تا توريست ايتاليايي هم با ما همراه شدند.و اونها برخوردهاشون ظاهرا خيلي بهتر از اين دوست فرانسوي بود.و لج بازي هاي  اين آقا رو كمتر داشتند البته اين رو هم نبايد از قلم بندازم كه  كار كردن با اينها هر چقدر هم سخت باشه به سختي كار كردن با گردشگر ايراني نيست. 
به سمت يزد حركت كرديم در بين مسير آرش كه سوار يك ماشين ديگه بود با من تماس گرفت و پيشنهاد داد در يك شهر كويري توقف كنيم اسم اينجا اقدا بود يك شهرك بسيار  قديمي با خونه هايي گلي قلعه هايي كه مي بينيد چهره سنتي زيبايي داشت در اونجا يك پسرك روستايي را ديدم ازش خواستم ما رو راهنمايي كنه و ايشون هم ما رو به چند جاي اقدا بود و دوستش هم ما رو همراهي كرد از دومينيك خواستم به اونها انعام بده و به هر  كدومشون دو هزار تومن داد. بعد از ديدار از اقدا به سمت ميبد حركت كرديم در طول مسير در اردكان توقف نكرديم و در ميبد هم به ديدن نارين قلعه كه گفته مي شه بازمونده دوران ساسانيان است رفتيم و بعضي ها هم مي گفتن از دوره ماد ها .خب حتما بوده من نمي دونم
در ميبد يك مجموعه كاروانسرا را داريم يك يخچال قديمي و يك چاپارخانه و چون بازسازي شده بود با بي ميلي دومينيك مواجه شدم. ايشون اگه از ديدن اين چيزها لذتي نمي برد اصلا براي چي اومده بود به ايران؟
 ديروز يكي از دوستانم با من  تماس گرفت و گفت چرا اينقدر ازش انتقاد كردي؟  شما با هم همسفر بودين. و در جوابش گفتم منظور من انتقاد كردن نيست بلكه نشون دادن اون وضعيتي است كه درش قرار گرفته بودم از بس از همه چيز ايراد مي گرفت حسابي رفته بود رو اعصابم بعد كه رفت  من هنوز مثل ظرف آبي بودم كه حسابي تكانش داده باشيد و يكدفعه بگذاريدش روي يك جاي آروم و هنوز آب داخل ظرف تكون بخوره تا چند  شب تو خواب كابوس مي ديدم انگار هنوز  تو جاده هستم و بعد از سبقت گرفتن از چند تا تريلي اونهم با سختي يك دفعه يك چوپون مي ديد و مي خواست كه كنار جاده بايستم......
خلاصه آرش و همراهانش رو مجبور شدم ترك كنم و به تنهايي به سمت يزد بريم چون ايشون هيچ گونه علاقه اي به ديدن كارگاه سفاگري نداشت .
اما كافي بود يك افغاني رو كنار جاده ببينه!!! چنان هيجان زده مي شد كه حد نداشت حتي بايد دور مي زدم و بر مي گشتم تا بره ازش عكس بگيره.
حالا چرا اينها رو مي نويسم؟ يه دليل مهم اينه كه دقيقا حس و حال و افكار يك توريست را نشان بدم  و  جالبه بگم كه برخورد هاي مردم در همه جا بسيار خوب بود و دوست داشتند به هر شكلي كه شده باهاش حرف بزنند  و فكر مي كردند كه اين آقا  از كزه  ماه اومده اما خبر نداشتند كه چه چيزهايي تو كله اش مي گذره و مردم را مسخره مي كرد كه اينها چون خارجي نديده اند اينجوري مي يان جلو متاسفانه برخورد پر از صميميت مردم را ناشي از ضعف آنها مي ديدند و همين نگاه را بقيه اون توريستهايي كه در طول سفر باهاشون مواجه شدم هم داشتند و حتي از همه اينها بدتر اون پسره انگليسي جان كه حتي بعد از برگشت به انگليس يك كتاب مسخره در مورد ايران نوشت و سايت بي بي سي با تفصيل نكات نغز اون كتاب را نقل كرد.البته اشكال از خودمون است و عدم شناختمون از اين آدمها...
اين آقايي كه در يك آپارتمان سي متري در حومه شصت كيلومتري پاريس زندگي مي كرد و به قول خودش با زحمت يخچال و تلويزيون رو اونجا جا داده بود مي ياد اينجا و همه با ديد خوبي بهش نگاه مي كنند و كلي تحويلش مي گيرن و در بعضي موارد ما برخورد هاي جدي اي با هم داشتيم و در ادامه خواهم گفت و خيلي زود متوجه شد كه فرانسوي بودنش برام مهم نيست اگه مثل يك دوست رفتار كنه به هر دومون خوش مي گذره اگه بخواد برخوردي غير اين باشه  چند بار نتيجه اش را ديد و در روزهاي آخر جايگاه خودش و من رو تشخيص داده بود.
جالبه اين رو هم بگم كه همون آپارتمان رو هم خانواده اش براش خريده بودند و بقول خودش ايشون در وضعيت خيلي بهتري از ساير هموطنهاش قرار داره و وضعيت اجتماعي و اقتصادي فرانسه با توجه به توضيحات ايشون بسيار سخت است و كار پيدا نميشه و تحصيلكرده بودن ارزش خودش را از دست داده و كارفرما ها دنبال كساني هستند كه كارهاي عملي انجام بدهند مثل مكانيك و ....
خلاصه در مورد زندگي پناهندگان و مهاجران به فرانسه حرفهاي جالبي گفت كه هر وقت حوصله داشته باشم بيان خواهم كرد   

</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1605179</guid>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 6</title>
<description>
باز هم دومينيك....
ايشون فكر كرده بود كه من از روي تفنن و  يا شايد هم دلايل ديگه اي كه دز ذهنش داشت  ازش عكس مي گيرم. و به من مي گفت كه خوشش نمي آيد كه عكس در كنار  آثار تاريخي بگيره و مدام چيني ها رو مسخره مي كرد كه عادتشونه كه جلوي همه چي مي ايستند و عكس مي اندازند.
اما هدف من اين چيزهايي كه اون فكر كرده بود نبود هدفم همينه كه مي بينيد در دنيايي كه رسانه ها حرف اول را مي زنند بايد با تفكر از اين ابزار بهترين استفاده را برد... 
صبح روز بعد اصفهان را به سمت نائين ترك كرديم و فاصله نائين تا اصفهان فكر كنم حدود 170 كيلومتر بود شهري در كنار كوير با مسجدي كهن و زيبا و قلعه اي در پيرامونش و آب انبار و يك موزه مردم شناسي.. دوينيك هيچ علاقه اي به ديدن موزه ها نداشت و از اين جهت بود كه گفتم اين آقا مثل كسي بود كه فقط عكسهاي كتابها را نگاه مي كرد و چيز بيشتري نمي خواست بداند.عكس گرفتن از آدمهايي با لباسهاي سنتي مثل افغاني ها جذاب تر بود تا دانستن فلسفه  وجود عشاير. و  در اين مدت خيلي چيز ها دستگيرم شد از اينكه خيلي اوقات بايد دروغ بگيم چون مجبورم  دروغ بگيم مثلا تعريف مي كرد كه وقتي تو خيابون قدم مي زنيم مجبوريم حتي اگه يه بچه خيلي زشت هم ديديم به دروغ به مادرش بگيم چقدر خوشگله... و خيلي چيزهاي ديگه. 
ايشون اصلا دلش نمي خواست كه راجع به مكانها اطلاعات داشته باشه فقط دوست داشت كه يه چيزي ديده باشه... ولي به هر حال چون آدم بسيار پر حرفي بود مي تونه يك تبليغات چي بسيار مطلوب باشه چون با اون وقتي كه من براش گذاشتم و اون جاهاي متنوعي كه ديد . مطمئنا هيچ وقت اين خاطرات را فراموش نخواهد كرد . 
در طول اين مدت حدود 6500 كيلومتر رانندگي كردم و براي خودم هم سفر بسيار جذابي شد خيلي جاهايي را كه نديده بودم و فرصتي بود تا ببينم. خلاصه طرفاي ساعت 11 رسيديم به همين كاروانسرايي كه مي بينيد 30 كيلومتر قبل از نائين بود و بعدش هم خود شهر و ناهار را در مهمانسراي جهانگردي خورديم و راه افتاديم به سمت ميبد و يزد و سر راه در يك شهر كويري به نام اقدا توقف كرديم و تصاوير اونجا را دفعه بعد مي بينيد .  

</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1604139</guid>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

<item>
<title>Iran With Dominiqe / Part 5</title>
<description>
</description>
<guid isPermaLink="true">http://fz-az.fotopages.com/?entry=1598713</guid>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 00:00:00 GMT</pubDate>
</item>

</channel>
</rss>