BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Wednesday, 14-Jan-2009 13:23 Email | Share | Bookmark
Around The Phuket Island

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 



كم كم دارم سعي مي كنم سفر نامه تايلند رو بنويسم. برام در روزهاي گذشته نوشتن سخت شده بود ولي انگار يه كار نا تموم دارم كه بايد حتما تمومش كنم . عكس به تنهايي نمي تونه ذهن كنجكاو دوستانم رو اقناع كنه پس مي نويسم. تايلند رو از موقعي شناختم كه سفر به اين كشور ممنوع بود. و آنروز ها در ذهن همه شكل بسته بود كه تايلند يعني كشور خود فروشان و زنان خياباني اما اين تايلندي كه من ديدم و با هم در موردش صحبت مي كنيم چهره هاي ديگري هم دارد كه ذهنهاي كنجكاو آنها را خواهند ديد و ياد همون ضرب المثل مي افتم كه مي گفت يك فيلي را در يك اتاق گذاشته بودند هر كسي كه در تاريكي آنرا لمس مي كرد تشبيه خاص خودش را از آن داشت. من هم سعي كردم در تاريكي نباشم و با چشمان باز اين كشور را ببينيم. بله در شهري مثل پاتايا خياباني وجود دارد بنان واكينگ استريت كه معمولا شبها از ساعت 10 به بعد محل تجمع آن زنان است اما اين مسئله چندان برايم مهم نبود كه بخواهد توجه ام را بخود جلب كند و آْنقدر ديدني و شنيدني براي شما دارم كه اين نكات بسيار كمرنگ خواهند شد
من يكي از عاشقان برادران اميدوار هستم و بارها و بارها به تنهايي و يا به همراه توريستهاي خارجي هر طور كه بوده برنامه ام رو به گونه اي تنظيم كردم كه موزه آنها در مجموعه سعد آباد را دوباره ببيننم. وجود اين دو برادر ايران دوست يك افتخار جاودان براي ايران بوده است. اگر سفرنامه آنها را مطلعه كنيد در جاي جاي اين كتاب حس ميهن دوستي آنها را مي بينيم و در همه جا نام ايران را بر زبان آورده اند و باعث سر بلندي و افتخار كشور خود بوده اند. و در تمام طول سفرم آنها را در مقابل خود مي ديدم مخصوصا وقتي كه به كاخ پادشاهي سيام وارد شدم و به ياد عشق پاك اين دو برادر و شاهزاده خانم سيامي بودم و يا وقتي كه بر روي قايق بر روي آبهاي كانالهاي شهر بانكوك حركت مي كرديم به ياد اين دو برادر بودم كه به همراه شاهزاده خانم سيامي بانكوك را آنهم بطور خاص و تشريفات سلطنتي ديدند .و در كتاب اونها بود كه با نام ونيز آسيا آشنا شدم كه اسم ديگه بانكوك است و يا وقتي كه از معابد بودا و مخصوصا بوداي مرمرين مي گفتند به ياد ابهت و زيبايي آن كشور مي افتادم ولي من هم مثل برادران اميدوار با ديدن آنهمه شكوه و زيبايي معابد و قصر هاي بانكوك خودم رو نباختم و باز به شكوه ايران مي انديشيدم و با تمام شدن عكسهاي اين مجموعه باز هم مناطقي از كشورم رو كه هنوز به تصوير نكشيده ام را خواهيد ديد مثل استان خراسان كلات نادري و نيشابور و خواف و پس مي بيند كه نشان دادن تصاوير يك كشور ديگر به معناي فراموشي ايران من نيست.... بلكه خوشحالم كه مي توانم بيننده هايي از ساير كشورها داشته باشم تا با بهانه ديدن مثلا جزيره پوكت به ساير بخشهاي اين وبلاگ هم سر بزنند و با ايران ما آشنا شوند. در ضمن اين رو هم بگم اون موقع كه بر روي آبهاي رودخانه هاي بانكوك بودم نيم نگاهي هم به مادرم داشتم كه در انتهاي قايق نشسته بود و با هيجان براي خودش فيلم برداري مي كرد و شادي او مرا شادتر مي كرد و حتما پيش خودتون مي گيد كه آخه پسر حسابي آدم مي ره تايلند مادرش رو با خودش مي بره؟ و من هم از اينكه بتوانم تا وقتي كه زنده است براش كاري كنم حس مي كنم رضايت خدا رو هم بدست مي آورم الان هم كه برگشتيم هنوز از تايلند حرف مي زنه و بقول خودش جذاب ترين سفر كل زندگيش بوده است. البته اين حرفش از اين جهت مهمه كه ايشون براي خودش يه پا جهانگرده و به خيلي كشورها مثل كره و ژاپن سفر كرده كه من نديده ام و كل اروپا رو هم گشته....
بگذريم بريم سراغ سفرمون... روزهايي كه تصميم داشتم به بانكوك سفر كنم مصادف بود با واقعه اشغال فرودگاههاي بانكوك و پروازها كنسل شده بود و ما دقيقا يك روز بعد از بازگشايي فرودگاه بانكوك وارد فرودگاه جديد بانكوك شديم اسمش رو نمي دونم خيلي اسم سختي دارد در زير عكسها اسمش رو آوردم تا پيش از سال 2006 پرواز هاي بين المللي از يك فرودگاه ديگري در شمال بانكوك انجام مي شد كه در مسير شهر باستاني آيوتايا است كه عكسهاش رو براتون گرفتم چون در اين سفر به شهر آيوتايا هم سفر كردم...
من كه بچه انقلابم ديگه ترسي از چند تا شورش ندارم و تمام روزهاي جنگ رو بطور كامل بياد دارم و حتي روزهاي انقلاب و تظاهرات ها و ورود رهبر تنقلاب همه و همه رو بياد دارم روي شونه هاي بابا مي نشستم و شعار مي دادم.... البته خيلي هامون از اين كارها كرديم من هم انجام دادم و عكس امام زير درخت سيب رو روي يك چوب چسبونده بودم و با بابا مي رفتيم تظاهرات.....
پس مي بينيد با انقلاب و تظاهرات بيگانه نيستم و اتفاقا دلم مي خواست وسط شورش اونها برسم بانكوك
اما با ورود به فرودگاه بسيار شيك و زيباي بانكوك ديدم همه جا آرومه نه از ماموران گارد ويژه خبري بود و نه كلاه كج در حالي كه در كشور ما براي كنترل ترافيك از كماندو استفاده مي كنند كه اين يك توهين است به مردم ايران...
فرودگاهي بسيار بزرگ و با مقايسه فرودگاه جديد تهران انگار يك هيولا بود و ما دلمون به چي خوشه؟؟؟ انقدر جايگاههاي تسمه اي نقاله اي چمدان زياد بود كه مسير رو گم كرده بوديم در حالي كه در برگشت در فرودگاه تهران ساعتها معطل تحويل گرفتن بارهايمان شديم اونجا تا وارد سالن شديم بارهامون آماده بود...
بر خلاف بعضي هموطنان عزيز كه به محض ورود دنبال بعضي فروشگاههاي خاص بودن من هم دنبال يك فروشگاه بودم بله كتاب فروشي.... و چشمام كتاب لونلي پلانت رو جستجو مي كردن و بله پيداش كردم و سي دلار ناقابل رو تقديم يك دختر خانم مودب تايلندي كردم و كتاب رو خريدم با موبايل دوستم تماس گرفتم و گفت بيا گيت سه... حالا اين گيت سه رو چه جوري پيدا كنم؟ اينقدر اون فرودگاه بزرگ بود كه گم شده بوديم اما مزيت فرودگاههاي ايران كوچكي و جمع و جوري اونهاست اين رو نبايد از ياد ببريم چرا بايد فرودگاه اينقدر بزرگ باشه كه آدم توش گم بشه؟ اصلا چرا بايد خارجي ها بيان تو كشور ما و با خودشون دلار بيارن؟ گور باباي نسل هاي آينده ما فعلا با پول نفت كارهامون رو جلو مي بريم.
بله نه خبري از گروههاي زرد پوش بود و نه پليس اما راستي اين قضيه فرودگاههاي بانكوك چي بوده؟ من چون بچه كنجكاوي هستم بايد سر از همه چي در بيارم با مسائل سياسي هم اصلا ميونه اي ندارم فقط بايد بدونم تا بتونم شناختم رو از محيط پيرامونم افزايش بدم . اين گروههاي زرد پوش مخالف نخست وزير منتخب تاليند بودند اين گروههاي زرد پوش از طبقات اجتماعي تحصيل كرده تايلند بودند و طرفدار پادشاه بودند و رنگ زرد هم رنگ پادشاه فعلي تايلند است چون روز دوشنبه به دنيا اومده و رنگ دوشنبه زرد است اونها براي روزهاي هفته رنگها مخصوص دارند همينطور بودا هاي خاس اون روز هفته
اين نخست وزير كه اسمش رو هم يادم نيست طرفدارهاش قرمز پوش بودند اينها از طبقات زميندار و روستايي تايلند هستند و بيشتر از ساكنان نواحي شمالي تايلند هستند. و چون نخست وزير مربوطه كه حالا بركنار شده شعارهاي بزرگي در حمايت از فقرا مي داد و خودش هم اصالتا از همون نواحي بود تونسته بود حمايت طبقات عوام رو بدست بياره و در مدت كارش بشدت به ساختن راهاي روستايي و مراكز بهداشتي و آموزشي در اون مناطق پرداخته بود و تونسته بود بر دلهاي فقراي تايلند غلبه كنه اما همين آقا خودش از مافيا ها و قدرتمندان خاص بود كه تجارت برنج اين كشور رو بدست داشت و عملا با حمايت ظاهري از طبقات فقير اهداف خودش رو پيش مي برد و چون مخالف طبقات روشنفكر بود و برنامه هاي حكومتي عوام گرايانه اي داشت به همين دليل طبقات صاحب فكر و تحصيلكرده با او مخالف بودند و حكومت او را متضاد با روند توسعه تايلند مي ديدند و به همين دليل با توجه به وابستگي او به باند نخست وزير مستعفي قبلي طبقات روشنفكر با توجه به عواقب بسته شدن فرودگاهها و فلج شدن اقتصاد وابسته به گردشگري تايلند اين كار رو كردند و البته براي من بد نشد چون همه جا تخفيف كلي گرفتم و تورهاي بسيار گران رو با حداقل قيمت خريدم و يا حتي شايد باورتون نشه وقتي كه مي خواستم شهر كانچنابوري و پل رودخانه كواي رو ببينيم يك خودرو ون بسيار شيك با فقط 4 مسافر حركت كرد كه سه تا از مسافراش ما بوديم و يك آقاي استراليايي
خلاصه دادگاه قانون اساسي راي به غير قانوني بودن نخست وزير قرمز ها داد و نخست وزير زرد ها قدرت رو بدست گرفت و به ظاهر نيروهاي ضد شورش وارد ماجرا نشدند و پادشاه هم در روز تولدش كه روز ورود ما به تايلند بود سخنراني نكرد همه اينها نشان از يك همگرايي داشت براي سرنگوني نخست وزير اما .. گاهي به خودم مي گم دموكراسي پس چي ميشه؟ اين نخست وزير توسط توده مردم و با راي اونها به قدرت رسيده بود اما مصلحت كشور در خط كشيدن بر روي راي عوام بود تا كشور دچار بحران نشود و در تايلند عقل گرايي رو به جاي رفتارهاي احساسي ديدم
راستي تا يادم نرفته اين رو هم بگم فرودگاه جديد بانكوك حدود 40 كيلومتر با بانكوك فاصله داره و روز اول ما به بانكوك نرفتيم بلكه رفتيم به مجموعه ويلاهايي كه در يك منطقه جنگلي واقع شده بود و بين درختهاي نارگيل و موز كه ميمونها از اين شاخه به اون شاخه مي پريدن و در بين ويلاها هم چند تا بركه طبيعي قرار داشت و داخل يكي ازاون بركه ها يك سوسمار كوچولو زندگي مي كرد و چند تا سگ نه چندان زيبا هم اونجا بودن و البته چون حس كردن كه عاشق سگم هر جا مي رفتم دنبالم مي اومدن... من همه حيونها رو دوست دارم در باغ وحش سيراچا و همينطور باغ وحش بانكوك هر وقت مي رفتم كتار قفس ها مي اومدن كنار من برام خيلي عجيب بود و اين رفتار توجه همراهان من رو هم جلب كرده بود بدون سخن گفتن با هم ارتباط برقرار مي كرديم براحتي دستم رو مي برم توي دهن وحشي ترين حيونا و كاريم ندارن


View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net