BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Saturday, 22-Nov-2008 11:56 Email | Share | Bookmark
Baku/Rep of Azarbaijan./Part 10

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


اين عكسهايي كه مي بينيد شبهاي باكو است. من معمولا چنان در طول روز فعال بودم كه در موقع شب ديگه حال و حوصله نداشتم كه برم بيرون و الدار معمولا مسافرها رو به رستوران و مراسم موسيقي زنده مي برد و ترجيح مي دادم برم به اتاقم و احتمالا در بين عكسها ديديد كه تقريبا يك سوئيت بود كه اتاق اولي شده بود دفتر كارم و اونجا مسافرها مي اومدن و مشكلاتشون رو بر طرف مي كردن و من هم با فراغ بال از اينترنت استفاده مي كردم سرعت بسيار بالا و بدون سانسور و محدوديت لذت خاص خودش رو داره هر چند كه براي من فرق زيادي نداشت اما چون در ايران بسياري از سايتهايي كه غير اخلاقي هم نيستند هم فيلتر شده اند مثل فليكر و يوتيوپ من آزادانه به سير و گردش مي پرداختم و جذاب ترين سايت همان گوگل ارث بود كه با سرعت بالا مي تونستيد به همه جاي دنيا بريد و بيشتر وقتم صرف گشت و گذار در سايت گوگل ارث مي شد از جنگلهاي آمازون تا كوههاي هيماليا ....
اين تصاوير مربوط به يك شبي است كه سه تا از بچه ها از من خواستند به همراه اونها به مركز شهر بريم و شام با هم باشيم رفتيم به خيابان نظامي آرامش خاصي حكمفرما بود ديگه دغدغه نداشتي كه ميآن بهت الكي گير مي دن و از پليس وحشت نداشتيم و خلاصه رفتيم به رستوران مك دونالد و موسيقي دلچسبي در فضا طنين انداز بود.و اما در مورد كيفيت غذا بايد بگم كه ساندويچهاي ايراني خوش خوراك تر از مك دونالد آمريكايي بود . و بعدش يكي از اون پسرها اصرار داشت كه بريم ديسكو و من و دو تاي ديگه چندان حال و حوصله محيط ديسكو را نداشتيم و راستش من هم ديسكوهاي شهر رو نمي شناختم فقط مي دونستم كه در طبقه پايين هتل اروپا يك ديسكويي قرار داره كه بزرگترين ديسكوي باكو است بنام تونل كه تا آخر سفرهم اونجا نرفتم.و يك ديسكوي ديگه اي بود كه در مركز شهر قرار داشت بنام كورال كه منظور همان نام مرجان است. اون شب بشدت دلم مي خواست كه در كوچه پس كوچه هاي ايچري شهر قدم بزنم و اون آقا با ما نيامد و من با يكي ديگه از بچه هاي گروه كه افكارش مثل خودم بود دو تايي رفتيم به سمت ايچري شهر و اون آقا به همراه يكي ديگه از بچه هامنتظر ما شدن . وقتي وارد ايچري شهر شديم آنچنان مجذوب محيط آرام و دلنشين اونجا شديم كه نمي تونم حسم را بازگو كنم و اتفاقا همراهم هم همين حس رو داشت و لذت بودن در اون كوچه ها كه بوي درياي خزر همه جا را پر كرده بود قابل وصف نيست و در حال قدم زدن و عكس گرفتن بوديم و متوجه گذر زمان نشديم تا اينكه متوجه شديم كه دو ساعته كه داريم دور خودمون مي چرخيم. جالبه اين رو هم بگم كه چندين هتل بسيار رومانتيك در همين منطقه قرار گرفته است كه با سبك معماري قرن نوزدهمي فضايي دلنشين رو فراهم كردن و هتل ما در يكي از مناطق نسبتا جديد شهر قرار داشت ولي اين منطقه كه همه جاش سنگفرش بود يك لذت ديگه داره. و دوستاني كه مي خوان اون فضا رو حس كنن بهتره هتلهاي اين منطقه رو انتخاب كنن
خلاصه رفتيم به سمت محلي كه از بچه ها جدا شده بوديم خبري ازشون نبود و متوجه شديم رفتن به سمت ديسكو كورال من هم كه اونجا رو بلد نبودم و آقايي كه همراهم بود توقع داشت كه بشناسم بالاخره پيداش كرديم همين جايي است كه در كنج خيابان قرار گرفته و دو تا دروازه آبي رنگ با نورهاي درخشان مسير رو مشخص كردن يك زيرزمين بود با ورود به اونجا ابتدا در بخش اول كه فضاي كوچكي داشت يك خانمي پشت پيشخوان نشسته بود وروديه رو دريافت مي كرد. و پنج منات مي شد حدود شش هزار تومان و يك مامور پليس هم كنار ايشون بود. دوربينم را گرفتند و حق عكس گرفتن نداشتيم و وارد فضاي سالن اصلي شديم عرضش تقريبا پنج متر بود و طولش حدود بيست متر بود و سالن ال مانند بود و چند تا ميز گذاشته بودند كه شايد پنج يا شش عدد ميز اونجا بود و تعدادي صندلي در كنارشان و فضاي نيمه تاريك داشت و در مقابل قسمت فروش نوشيدني ها دوستان خودمون رو ديديم و رفتيم سمتشون به ما گفتند بايد يك چيزي بگيريد تا بتوانيد پشت ميز ها بشينيد ما هم كوكا كولا گرفتيم و قيمتش چند برابر بيرون بود تا نشستيم كنار ميز تازه انگار داشتم فضاي اونجا رو مي ديدم تعدادي زن نيمه عريان كه نگاههاي كنجكاوي داشتند و تا نشستيم پشت ميز يكي از اونها اومد كنار ما نشست و نگاهي به كوكا كولاي ما انداخت و پرسيد كه دلتون مي خواد امشب رو خوش بگذرونيد؟ و بهش جواب داديم كه خوش گذشتن ما با آنچه شما در نظر داري فرق داره و اومديم اينجا تا ببينيم شما چطوري زندگي مي كنيد و دنياي شما چه جوريه .. تا اينها رو شنيد از پيش ما رفت و اين نكته را هم بدونيد بدليل عدم تجربه متاسفانه بعضي از جوانان بدام اينها مي افتن مخصوصا در كشور تركيه و ديسكوهاي آنجا محل بدام انداختن آدمهاي ساده است و مثلا يكي از همين جي جي خانم ها مي آد كنار اون جوون ميشينه و سفارش نوشيدني هاي مختلف مي ده و نهايتا اون فرد مجبور مي شه تمام جيبهاش رو خالي كنه و كتك هم بخوره و بره هتل و بدترين خاطرات سفر براش باقي مي مونه خلاصه همچنان نشسته بوديم و حس مي كردم كه وصله ناجوري در اون محل هستيم و اون دوستمون اومد پيشمون تا نشست يكي ديگه از همون خانمها اومد نزديك ما و سر صحبت را باز كرد و اون اقا هم چند دقيقه اي نگذشته بود كه دست ايشون رو گرفت و از اونجا خارج شدند. و جالب بود كه يك مامور پليس هم هر ده دقيقه مي امد در سالن قدم مي زد و دوباره بر مي گشت به بيرون سالن و كنار متصدي ديسكو مي نشست..در همين موقع يك پسر جوون بيست و يكي دو ساله رو ديدم كه همراه يكي از اين جي جي خانم ها داشت سالن رو ترك مي كرد براي يك لحظه چشمهاي ما بهم دوخته شد و سرش رو پايين انداخت و با خجالت دست اون خانم رو گرفته بود و با هم بيرون رفتن. من و دو تا همسفرم تنها نشسته بوديم و ديگه كسي كنار من نيامد و ظاهرا از كوكاكولايي كه جلومون بود متوجه شده بودن كه با بقيه فرق داريم كم كم داشت حوصله ام سر مي رفت. موزيكي كه پخش مي شد ايراني بود و از خواننده هاي به اصطلاح لوس انجلسي بود. و هر چند دقيقه يكي دو نفر مي رفتن اون جلو و مي رقصيدن و در همين موقع بود كه ديدم يك خانواده وارد ديسكو شدن به به چه بابا بزرگ باحالي با عروس و نوه و پسرش وارد شدن و مسخره ترين صحنه اي بود كه در عمرم ديده بودم جي جي خانم ها رفتن كنار بابا بزرگ و باهاش شوخي مي كردن و نوازشش مي كردن و بيچاره گيج و ويج شده بود و جالبه كه عروسش هم با روسري و مانتو بود و از فرط كنجكاوي وارد سالن شده بودند و باعث خنده جي جي خانم شده بودند. متاسفانه در استانبول هم چنين صحنه خنده داري رو ديده بودم و همه توي ديسكو توجه اشان به اون مسافران جلب شده بود. ما ديگه جدا داشتيم كلافه مي شديم حس كردم كه همراهان من هم حال و حوصله اون محيط دود گرفته را ندارند قلبم گرفته بود و دلم مي خواست زودتر اونجا رو ترك كنيم.و اومديم بيرون و هر سه تامون نفسي كشيديم و پياده راه افتاديم تا كنار ساحل رفتيم و بعد تاكسي گرفتيم اومديم هتل بچه ها اومدن تو اتاق من جمع شدن و يكي دو ساعتي گرم صحبت بوديم اونها رفتن و من هم چشمام تازه گرم شده بود كه همون آقايي كه از ما جدا شده در اتاقم رو زد و اومد رو تخت نشست و شروع كرد به گريه كردن . مي گفت كه به جاي اينكه آروم بشه با همبستر شدن با اون جي جي خانم بيشتر اعصابش بهم ريخته است و رفتار اون خانم اصلا بوي عشق نمي داد و فقط پول رو مي شناخت . خوب معلوم بود و من هم همين رو مي دونستم اما چطوري بايد حاليت مي كردم كه وجود تو با ارزش تر از اينه كه بخواي تقديم چنين موجوداتي كني؟ هم احتمال داره كه به بيماريهايي مثل هپاتيت و ايدز و انواع بيماريهاي باكتريايي دچار بشي و هم اينكه روحت هم بيمار مي شه و به جاي يك رابطه پر از احساس و محبت كه طبيعت انساني داشته باشه با برخوردهاي اونها دچار ناتواني روحي و جنسي بشي و نهايتا نتوني بعد از ازدواج رابطه عادي اي داشته باشي... اونشب خيلي خسته بودم و خوابم مي اومد اما نمي تونستم بي تفاوت از كنار اين قضيه بگذرم شايد يكي از دلايلي كه باعث شد نوشتن اين قسمت طول بكشه اين بود كه داشتم فكر مي كردم كه آيا بنويسم يا نه؟ ايا بيان چنين لحظات ناخوشآيندي درسته يا نه؟ تا چه حد با روحيه من و مسائلي كه بهشون اعتقاد دارم سازگاري داره ولي آخرش به اين نتيجه رسيدم كه بيان حقايق مي تونه آموزنده باشه. اون شب تا لحظه طلوع خورشيد اون آقا پسر توي اتاق من بود از آنچه كه در زندگي به سرش اومده بود تعريف كرد از يك انتخاب و نهايتا ازدواج اشتباه و از جداييش گفت از اينكه زن جوانش تحقيرش مي كرده و صرفا ازش توقع داشته كه پول تهيه كنه. و درگير شدن در دادگاه مهريه و بعد اومده بود تا همه چي رو فراموش كنه اما عملا دچار بحران روحي شديدي شده بود و من هم سعي كردم تا با كالبد گشايي روح انسان و اين جور بحثها از سنگيني باري كه روي شونه هاش بود بكاهم . و نوع نگاهش به تفريح و سفر اشتباه بود و با من هم عقيده بود و البته هزينه گزافي پرداخت و اون اسيب ديدن روحش بود توسط آن زنان فاسد.
متاسفانه بعضي از جوانان كه نمي خوام بگم تعدادشون زياد بود ولي كم هم نبودند دچار چنين اشتباهي شده بودند هم پولشان را صرف عمل بيهوده و مضري كرده بودند و هم روحشان را زخمي كرده بودند براي يك ارتباط نيم ساعته مبلغي در حدود 120 هزار تومان هزينه مي كردند چون حتي هتل هم براي خودش كاسبي درست كرده بود و اگر كسي وارد اتاق آنها مي شد به ازا ي هر نفر مبلغ سي منات دريافت مي كردند.. تجارت جالبي بود. متاسفانه اين تجارت كثيف بسيار پر سود تر از راه انداختن يك رستوران بود و متاسفانه تا آنجايي كه من متوجه شدم بعضي از راننده تاكسي هاي آن شهر هم به اين شغل شريف اشتغال پيدا كرده بودند ارزشهاي انساني اينچنين لگد مال مي شدند و بازنده اصلي آن جوان نا آگاه بي چاره اي بود كه قدم در راهي مي گذاشت كه حداقل اثرش آزردگي روحي اش بود .
بگذريم كه يادآوري آن صحنه ها آزار دهنده است و ترجيح مي دهم به همان سنگفرش هاي ايچري شهر فكر كنم.
راستي تا يادم نرفته اين رو هم اضافه كنم كه در فاصله هفتاد كيلومتري باكو به سمت لنكران يك منطقه باستاني قرار دارد بنام قوبوستان كه اثاري از نقاشي هاي ماقبل تاريخ در تمام آن دره وجود دارد كه يكي از مقاصد اصلي توريستي آن منطقه است. در كل سفر به جمهوري آذربايجان همانند سفر به يكي از استانهاي ايران است و جذابيتهاي گردشگري اش هم نسبت به كشور ايران بسيار محدود است و در پايان سفر با منظره نه چندان خوش آيندي در فرودگاه باكو مواجه شدم بايد كت و كاپشن كمربند. كفش را درمي آورديم و فقط پيراهن و شلوار به تن مي داشتيم و همه را دريك سبد مي گذاشتيم و بعد درون يك اتاق استوانه اي شكل مي رفتيم و مثل مجرمان دستانمان را بالا مي گرفتيم و كل بدن ما هم در معرض اشعه قرار مي گرفت و احساس خوبي به انسان دست نمي دهد و نوعا احساس بي احترامي به انسان دست مي دهد و مخصوصا براي خانمهاي محجبه اين كار بسيار نا خوش آيند و آزار دهنده بود و در مورد يكي از خانمهاي محجبه گروه جلو رفتم و نسبت به نوع بازرسي اعتراض كردم و كم مانده بود برايم دردسر درست كنند و بعد پاسخ دادن كه ما بايد اين كار را بكنيم و قانون ما است. فقط مختص ايراني ها نيست و همه مليتها را اينگونه تفتيش مي كنيم و در حضور من يك خانم اروپايي را نيز اينچنين بازرسي كردند
در بازگشت به ايران خوشحال بودم و با وجود اينكه در باكو احساس غريبگي نمي كردم و محيط هم آذربايجاني بود اما دلم مي خواست زودتر به كشور بازگردم و دلم گرفته بود. و نهايتا بدون مشكل خاصي به تهران برگشتم و خوشحال بودم و احساس سبكبالي مي كردم


View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net