BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Saturday, 8-Nov-2008 11:04 Email | Share | Bookmark
Baku/Rep of Azarbaijan./Part 6

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ااين هم بازار بزرگ فرودگاه.در فاصله بيست كيلومتري شهر و در مسير جاده فرودگاه يك محوطه وسيع بود كه بصورت پاساژ هايي در آمده بود كه به نظر موقتي مي اومدن و كوچه هاي به موازات هم و جنس هاي چيني هم فت و فراوون بود و جنسهاي بنجل تركيه اي و حتي ايراني هم اينجا پيدا مي شد خلاصه از عطر و ادكلن تقلبي گرفته تا كت و شلوار اينجا پيدا مي كرديد و زياد هم ارزون نبود از همون بازارهايي بود كه هر كسي رغبت نمي كنه اونجا خريد كنه اما بعضي همسفران عاشق چنين محيطي بودند و البته خيلي ها هم عقيده داشتند كه وقتشون تلف شده و چون ما با گروه قرار مي گذاشتيم كه قرارمون ساعت 4 بعد از ظهر در اتوبوس همه جمع بشن .ساعت 2 كه مي شد نصف بيشتر اتوبوس پر مي شد ولي مجبور بوديم به خاطر چند نفر مثل همون خانمي كه ذكرشون شد منتظر بمونيم و بچه ها هم از سر بيكاري رو هم آب مي پاشيدن و از اين جور شوخي ها
ولي اين رو هم بگم در همين محل درب داغون در همراهي با اين گروه به من خيلي خوش گذشت چون ميون پسر هاي جووني كه به باكو اومده بودند من با اين چند نفر حسابي جور شده بودم بچه هاي اردبيل بودند و جالبه بگم كه من در بين اين همه آدم احساس تنهايي مي كردم ولي با بودن اينها دلم واز شد مخصوصا وقتي كه 4 تايي رفتيم به يك قهوه خونه خيلي درب داغون و نهار رو اونجا خورديم و دقيقا همون حسي رو داشتم كه وقتي با پدرم مي رفتيم تبريز بهم دست مي داد. يادش بخير صبح هاي زود با پدرم مي رفتيم قهوه خونه مخصوصا يكبار اواخر آذر رفته بوديم تبريز و هوا حسابي سرد بود و نون داغ بربري و سرشير تبريز و عسل آذربايجان و طنين موسيقي اصيل آذرباجاني در فضاي اون قهوه خونه روحم رو به پرواز درآورده بود.
اينجا در باكو و در يك بازار بسيار افتضاح با اين بچه هاي باصفا حس و حالي بهمون دست داد كه هنوز كه هنوزه ياد اون روز هستم باز هم بوي آذربايجان مي اومد و چهره هاي مهربان آذري و محيطي صميمي با انرژي هاي مثبت و آدمهايي كه روحشون با هم يكي است. بايد در اون فضا قرار بگيرد و البته آذري هم باشيد تا بتونيد درك كنيد چي مي گم
يك قهوه خونه سنتي و باصفا جايگاهي براي انسان پيدا مي كنه كه در بهترين رستوران پاريس هم اگه باشي اون حس رو بدست نمي آري....

بد نيست كه به آنچه ما در سفر بدست مي آوريم اشاره كنم. از نظر علم روانشناسي آنچه در يك سفر بدست مي آيد شامل خاطرات خوب و بدي است كه در طي آن سفر داشته ايم. وقتي كه از سفر بر مي گرديم و خستگي از تنمان بدر مي رود تازه به مرور آنچه كه در طي سفر پيش آمده بود مي پردازيم و خاطرات خود را زنده مي كنيم و حتي اين خاطرات تا آخر عمر با ما خواهد بود. اين روز ها ايميل هاي متعددي از كشورهاي مختلف دريافت مي كنم و از مسافراني بوده است كه در ايران من بعنوان عضوي از خانواده ايراني ميزبان آنها بوده ام. و دقيقا در طول سفر در نظر داشتم كه هر عملي كه از من سر بزند بعنوان نماينده مردم ايران به حساب همه گذاشته خواهد شد و همين باعث مي شد احساس مسئوليتم صد چندان شود و در همين ايميل ها بود كه بيشتر به اين اصل علمي اطمينان پيدا كردم كه تازه بعد از سفر است كه انسان خاطرات را زنده مي كند و بهره اصلي را در آن موقع مي برد و به ارزشمند بودن يا نبودن آن سفر پي مي برد
ما متاسفانه عادت داريم كه فقط انتقاد كنيم و به جاي عمل حرف بزنيم اما من اهل عملم وبيان اين خاطرات هم بي حكت نبوده است سعي دارم به كالبد گشايي مسائل مختلف بپردازم و با همراهي خوانندگان اين نوشته ها به نتايج مفيدي برسيم
مثلا من در طول سفرهايم با توريستهاي خارجي به نكات جالب توجهي دست يافتم و تقسيم كردن اين تجربيات مي تواند مفيد باشد
مثلا يكي از توريستهايي كه با وي يك روز را در تهران سپري كردم ايشان هزاران كيلومتر راه را طي كرده بود و به ايران آمده بود آنهم فقط با يك ساك كوچك ساده . كه من رو به ياد ساك حمام مي انداخت ايشون يك جفت كفش همراهش بود و دو دست لباس و وسايل شخصي بهداشتي
و يك دوربين عكاسي بدست و با دقت ايران و آثارش را مورد مطالعه قرار مي داد عشق و حال اين جوان غربي صرفا شناخت يك كشور متفاوت بود كه برايش رمز آلود بود و آمده بود با كشف ايران سئوالات ذهني اش را پاسخ دهد و به گفته خودش به رسانه هاي كشورش هم اعتماد نداشت
و يا يك جوان22 ساله هموطن همين فرد فقط يك چمدان كوچك به همراه داشت و با اون سن كم از من خواست به موزه هنر هاي معاصر ايران برويم و با دقت در سبك هنري هنرمندان ايران به دنبال دلايل خلق آن آثار هنري بود و يا وقتي كه در موزه ايران باستان بوديم تمامي سخنان من رو مي نوشت و در جايي كه در مقابل قفسه مربوط به ساسانيان بوديم و قاشق و چنگال 1800 ساله مورد استفاده اجداد خود را به وي نشان مي دادم دست هاي خود را به هم كوبيد و گفت تاريخ شما واقعا باعث افتخار است و من ذر مقابل تاريخ شما احساس ضعف مي كنم در حالي كه تاريخ كشور من فقط چند صد سال است.و همين فرد چند روز پيش برايم ايميل ارسال كرد و گفت كه الان كه برگشته ام به كشورم تازه دارم ايران را حس مي كنم و خوشحالم كه وقتم را به خوبي صرف كرده ام
و يا همين دومينيك كه شرح كامل سفرم با وي را احتمالا خوانده ايد ايشان فقط با يك كوله پشتي سايز متوسط و كيسه خواب به همراه سه يا چهار دست لباس به ايران سفر كرد و حتما در بين تصاوير دقت كرده ايد كه تنوعي در لباسش مشاهده نمي شود اينها در كشور خود هم پولدار نيستند اما زندگي را به گونه اي ديگر مي بينند تمام سال كار مي كنند و پول خود را جمع مي كنند تا بتوانند به سفر بروند و سفر كردن خودش يك علم است من از جواناني كه در اين سفر باكو همراهشان بودم گله نداشتم كه چرا به جاي اينكه بدنبال شناخت ريشه هاي سقوط كمونيسم باشند بدنبال تفريحاتي از نوع ديگر بودند و صبح هم تا دير وقت در خواب بودند اما يك توريست تعليم ديده خارجي لحظه لحظه وقتش برايش اهميت دارد و بايد به دانسته هايش بيفزايد .
چند نفر از اهالي تهران مي دانند كه در دامنه كوه بي بي شهربانو يك برج خاموشان باقي مانده از دوره ساسانيان وجود دارد؟ چند نفر مي دانند كه نحوه اجراي مراسم وداع با مردگان و تدفين در زمان ساسانيان چگونه بوده است؟ و يا چند نفر به عكسهايي كه د ر حوضخانه بناي بادگير كاخ گلستان قرار دارد توجه كرده اند؟ در همين كتاب لونلي پلانت در مبحثي كه به كاخ گلستان اختصاص داده شده است دقيقا به عكسهاي برج خاموشاني اشاره شده است در زمان قاجاريه تهيه شده است و در همين حوضخانه قرار دارد و اصل بنا اكنون بصورت سالم هر روز به تهران چشم مي دوزد ...
و يا چند نفر از اهالي تهران به تپه ميل رفته اند و از داخل تونل با شكوهي كه در عهد ساسانيان ساخته شده است عبور كرده اند؟و به گچ بري هاي زيبايي كه از زمان ساسانيان در همين 15 كيلومتري تهران قرار دارد توجه كرده اند؟
و يا چند نفر به مسجد زيباي ورامين سر زده اند و به ديدن ديواره هاي دوران ايلخاني و گچ بري محراب زيباي آن توجه كرده اند... و يا امامزاده يحيي.. برج طغرل.. چشمه علي...
خب قصدم اين نيست كه بگم ايراني ها سفر كردن بلد نيستند بلكه هدفم اينه كه تجربيات خودم را با شما تقسيم كنم من بعنوان يك جوان ايراني وقتي كه الدار به من گفت كه تو هنوز ايراني ها را نشناختي مي خواي اونها رو به بازديد از اماكن فرهنگي ببري در حالي كه من در طول اين سالها مي دونم كه ايراني ها از اين جور جاها خوششون نمي اد و دنبال مسائل خاصي هستند. اين حرفش مثل پتك بود خب به جاي همراهي با اين جريان اشتباه هر كدوم از ما مي تونيم بدون اينكه بخواهيم هويت ايراني خود را تحقير كنيم با تقسيم كردن تجربيات خود سهمي در رسيدن به نتيجه هاي مقبت داشته باشيم.
مثلا من در موارد زيادي با مدارس همكاري كردم و يكبار يادمه كه بچه هاي يك دبيرستان دخترانه را به ديدار از آثار شهر ري برديم اون دختركان نوجوان با شنيدن نام جنوب تهران خيلي هاشون جا زده بودن و اما اون تعدادي كه اومدن در پايان برنامه مي شد از چهره هايشان رضايتمندي را خواند و احساس كردند كه يك روز مفيد داشته اند
جالبه بگم كه اون دسته از دوستانم كه قبل از سفر به استانبول با من مشورت كردند در بازگشت به حدي مسرور بودند كه قابل بيان نيست چون حس كردن يك سفر يك هفته چنان بار علمي و فرهنگي برايشان داشته است كه اگر مي خواستند اين يافته ها را در كتابها بجويند سالها بايد وقت مي گذاشتند.
و در پايان به اين مسئله مهم هم بايد اشاره كنم كه توريستهايي كه من با آنها سر و كار داشتم ماهها پيش از سفر به مطالعه تاريخ و فرهنگ و اديان اين سرزمين پرداخته بودند و به تمام سايتهاي اينترنتي مرتبط با ايران سر زده بودند و يك سفر هدفمند و برنامه ريزي شده را براي خود ترتيب داده بودند حتي نوع لباس عشايرو تفاوت بين گويش هاي محلي برايشان جالب بود و در پايان به يك نكته جالب از كتاب لونلي پلانت در مورد تهران اشاره كنم توصيه اي نويسندگان اين كتاب به توريستها داشتند اين بود كه حتما در مقابل بازار تهران يك موتور اجاره كنيد و ازش بخواهيد كه شما را ترك خود سوار كند و به همراه وي به دور شهر تهران بگرديد و دقيقا ترجمه اش همين بود: شما مجبرويد پول زيادي را در پارك والت ديسني پرداخت كنيد تا با سوار بر موتور سيكليت هيجان زده شويد اما در تهران با پرداخت مبلغ جزيي كلي هيجان را در خيابانهاي شلوغش بدست مي آوريد .. پس حالش رو ببر...


View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net