BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Saturday, 1-Nov-2008 14:16 Email | Share | Bookmark
Baku/Rep of Azarbaijan./Part 5/ Baku Fire temple

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بالاخره امروز فرصتي دست داد تا بتونم بنويسم. اگه يادتون باشه در اولين يادداشتم در اين سفر نامه گفتم كه آژانس چند هزار دلار رو بصورت پول نقد به من داد تا در پايان سفر بعنوان هزينه هاي مربوطه به هتل بپردازم .راستش اون موقع اين پولها رو بعنوان ارز خروجي از كشور مي ديدم و حس خوبي بهم دست نداد و جالبه بگم كه در موقع خروج از آن كشور كه در واقع از نظر من يكي از استانهاي جدا شده از ايران بوده است پليس فرودگاه از من پرسيد كه چقدر پول همراهت بود و چقدر با خودت داري بر مي گردوني و من هم پاسخ دادم كه فلان مقدار و الان فقط 300 دلار همراه خودم دارم و يك دفعه بقيه همكارهاش رو صدا زد و با خشونت از من پرسيد كه اين پول رو چيكار كردي و تا گفتم اين پول رو بابت هزينه هاي توريستها به هتل دادم با محبت زد رو شونه هام و گفت ساقول و به فارسي هم گفت اي ول........
جالبه نه؟ ديگه همه مي دونن كه دلار هايي كه توريستها وارد هر كشوري مي كنن چقدر با ارزش است و تا چه حد در اقتصاد اون كشور تاثير گذار است البته من خيلي هم از اينكه اين پول در جمهوري آذربايجان مصرف شد ناراحت نبودم چون به نظرم جاي دوري نرفته است و انگار از اين جيب در آورديم و به جيب ديگه ريختيم و اونها رو جداي از خود و ايران نمي دونم اما چنين حسي رو مثلا در مورد دوبي ندارم و با توجه به رفتارهاي ضد ايراني آنها صرف اين پولها در آن شيخ نشين چندان منطقي به نظر نمي رسد.
و اين روز ها در جهت بر عكس اين جريان عمل كردم و با همكاري دوستانم توريستهاي اروپايي را به كشور آورديم و به جاي خروج ارز از كشور دلار هاي آنها را وارد اقتصاد كشور كرديم و به جاي فروش مواد اوليه فروش محصولاتي مثل استفاده از تخت هتل و خدمات فرودگاهي و رستوران و فروش فرش و صنايع دستي. اجاره اتومبيل و...بقيه صنايع وابسته خدماتي و توليدي به حركت در مي آيند و به جاي شمارش بسته هاي صد دلاري خروجي از كشور. بسته هاي صد دلاري ورودي به كشور را شمارش كردم و عميقا احساس نشاط داشتم و اين حس را نمي توانم با كلمات بيان كنم ميهن دوستي به نظرم صرفا اين نيست كه تصاوير تخت جمشيد را به اين و آن نشان دهيم و از گذشته اي كه ديگر وجود ندارد فقط اسمي ببريم بلكه بايد عمل كرد و حس مفيد بودن را تجربه كرد ....
اين تصاويري هم كه در اين بخش مشاهده مي فرماييد . آتشكده باكو است و در باكو به اين محل آتشگاه گفته مي شود و در شرق باكو و در منطقه اي روستايي و در كنار ريل راه آهن واقع شده است و به اين منطقه سورخاني گفته مي شود و شايد باورتون نشه به خاطر اينكه بتونم مسافران را به اين محل ببرم كلي دچار دردسر شدم اولا راننده ايراني كه بايد با من همكاري مي كرد فردي بود كه مي خواست از زير كار در برود و مدام نق مي زد و قصدش هم اين بود كه با بيراهه رفتن و وقت تلف كردن مسافران را خسته كند و به جون من بندازه. و از طرفي هم با بعضي مسافران رو به رو بودم كه اصلا علاقه اي به ديدن آثار تاريخي نداشتند و مخصوصا يك خانم كم سوادي را دقيقا به خاطر دارم كه بقيه رو عليه من تحريك مي كرد و در چنين گروههايي وقتي چنين فردي پيدا بشه تمام برنامه ها به هم خواهد ريخت. و نياز به يك نگاه مديريتي بسيار دقيق است كه بتوان اين افراد را به طور غير مستقيم خنثي نمود حالا من چيكار كردم؟
برنامه بازديد از آتشگاه بعنوان يك برنامه مكمل بازديد از بازار مكاره و عمده فروشي فرودگاه اجرا مي شد يعني ابتدا مسافران را براي بازديد نيم ساعته به اين مكان تاريخي مي بردم و سپس به بازار فرودگاه كه در نزديكي اين محل بود مي بردم و رضايت همه افراد گروه هم تامين مي گرديد چون خيلي ها هم بودند مثل خود من از محلهايي مثل بازارهاي تاناكورا متنفر هستند و اگر تمام روز را در چنين محلي مي خواستند سپري كنند معلوم نبود كه به چه حالي مي افتادند
در بين مسافران بعضي جوانهاي خاص هم بودن كه فكر و ذكرشون عشق و حال بود و من و امثال من رو آدمهايي مزاحم مي ديدند اينها خيلي كم در برنامه ها شركت مي كردند و وجودشان هم باعث مزاحمت بود مثلا يك روز صبح قرار بود كه اتوبوس ابتدا به هتل اولي بره و مسافرها را با خودش بياره پيش ما و بعد از سوار كردن بقيه بريم به بازديد آثار تارخي مركز شهر اون روز الدار دير كرد و هر چقدر كه باهاش تماس مي گرفتم مي گفت كه منتظر دو تا مسافر است تازه رفتن صبحانه بخورن ديگه داشتم منفجر مي شدم اين همه آدم معطل آقايون شدن كه تازه موقع حركت يادشون افتاده كه بيان پايين و صبحانه اشون رو صرف كنن .. اي كاش مشكل فقط به همين جا ختم مي شد من در هتل خودم با اعتراض مسافران رو به رو بودم كه وقت ما ارزش داره چرا اتوبوس نمي آد و با الدار تماس گرفتم كه بايد راه بيفته كه متوجه شدم حركت كردند و سپس با تكميل شدن اتوبوس به مركز شهر رفتيم و من گروه را مقابل قز قلعسي جمع كردم و در حال توضيح دادن بودم كه همان دو نفر بعد از چند لحظه سعي داشتند از گروه جدا بشن با صداي بلند از شون پرسيدم كه آقايون پيش ما نمي مونيد؟ و در پاسخ گفتند شرمنده ما فقط مي خواستيم تا اينجا همراه گروه باشيم بايد بريم يه جايي كار داريم...
خب ديگه چي بگم و اگر شما جاي من بودين چه حالي پيدا مي كرديد؟
به هر حال در مورد بازديد از آتشگاه هم با چنين مشكلي مواجه شدم ولي به صورتي ديگه همون خانمه كه گفتم مي خواست گروه رو بهم بريزه. كاملا زير نظر داشتمش و در عقب اتوبوس نشسته بود و توي گوش بقيه مي گفت كه آتشگاه ديگه چيه؟ ما اومديم خريد كنيم و قيمتهاي بازار فرودگاه عاليه و نبايد وقت رو تلف كرد...
من هم از راننده خواستم اول بره بازار فرودگاه و يك بازار بسيار درب داغون كه عكسهاش رو در پستهاي بعدي خواهم گذاشت و محوطه كثيف دقيقا مثل بازار تاناكوراي مهاباد و اروميه بود البته در مقياس وسيع تر. خلاصه نزديكي بازار بوديم كه ميكروفون رو بدست گرفتم و اين جملات رو گفتم...با توجه به اينكه سفر گروهي يعني مدارا با همديگه و از اقشار مختلف اجتماعي در كنار هم حضور دارند و كساني هم هستند كه با مسائل فرهنگي آشنايي ندارند و ديدار از مكانهاي فرهنگي و هنري برايشان آزار دهنده است نمي خواهيم به آن دسته از همسفران نظرات خود را تحميل كنيم و به زور بخواهيم آنها را علاقمند به فرهنگ كنيم و مي دانم كه بازار براي اين دوستان مهمتر است پس اكنون به احترام آنها در مقابل بازار توقف مي كنيم تا دوستان بازار دوست ما هم بتوانند با خاطري آسوده و وقت كافي به كارهاي خود بپردازند
اكنون در مقابل بازار هستيم مي توانيد پياده شويد....
راستش هيچ كسي پياده نشد حتي همان خانم هم جرات نكرد پياده بشه و همراه ما به آتشكده اومد
اين آتشكده اي كه مي بينيد تاريخ ساختش مربوط به اوايل قرن هجدهم ميلادي است يعني سالهاي 1725 يا كمي قبل و يا بعدش و توسط پارسيان هند احداث شده است و در سالهاي بعد تكميل تر شده است و يك محل زيارتي بوده است براي پيروان زردشت و اينكه چرا چنين محلي بدور از هندوستان مورد توجه قرار گرفته جاي سئوال داره بعضي تحقيقات اشاره به اين دارند كه اين محل متعلق به هندوان بوده است اما احتمال اينكه همان نيايشگاه زردشتيان بوده باشد بيشتر است و كتيبه هاي موجود به زبانهاي سانسكريت و فارسي است كه البته عكسي كه از كتيبه فارسي گرفتم را از كامپيوترم پاك كردم و شايد بتوانم آن را از آژانس مجددا بگيرم و آنچه اينجا قرار دادم يك عكس قديمي است كه تفاوتي با آنچه امروز مانده ندارد. در اين محل چهار تاقي را در مركز محوطه مي بينيد كه با گاز لوله كشي شهري روشن مي شود و در اطراف هم حجره هايي را مي بينيد كه به احتمال زياد تعدادي مربوط به ساكنين و موبد ها بوده است و بقيه هم اختصاص به كاروانيان داشته است و اين محل تا اواخر قرن نوزدهم فعال بوده است.
من بعنوان يك تجربه شخصي به بررسي موضوع جالب توجهي پرداختم اينكه در اطراف همين محل هنوز چندين چاه نفت وجود دارد و در همين شبه جزيره آبشرون محلي وجود دارد بنام يانار داغ كه آتش بصورت طبيعي از صخره ها فوران مي كند و در نوشته هاي تاريخي هم كه مورد بررسي قرار دادم و نقل قولهاي سياحان غربي مخصوصا ..اين منطقه سرشار از چشمه هاي نفت بوده است و آتش بصورت خودبخود از زمين بيرون مي زده است و احتمالا اقوام آريايي كه مي دانيم از جنوب روسيه به فلات ايران مهاجرت كردند مسير گذرگاه اصلي اشان قفقاز بوده است و وجود همين گازهاي مشتعل در اين منطقه و اسكان آنها در اين محل مي تواند دليلي باشد براي ارزشمند شدن آتش نزد اقوام آريايي چون اين طور هم نبوده كه اين اقوام يكدفعه از روسيه حركت كنند و به استان فارس در جنوب ايران برسند اينها حركتشان در طول قرنها به درازا كشيده است و حتي مدتي هم در نواحي جنوبي درياچه اروميه ساكن شدند و بعدها به جنوب ايران رسيدند و مي دانيم كه اين مهاجرت بزرگ از اوايل هزاره اول قبل از ميلاد شروع شد كه در ميانه هاي همان هزاره در فلات ايران اولين امپراتوري بزرگ جهان را تشكيل دادند
و شايد هم علت اينكه پارسيان هند رو به اين ناحيه آوردند گذشته از مسير تجاري جاده ابريشم همين وجود چشمه هاي آتش بوده باشد
در ادامه تصاويري كه نشانتان خواهم داد چاههاي نفت متعددي را مي بينيد كه بصورت گسترده در منطقه پخش هستند و در سطح زمين در پاره نقاط نفتي را مي بينيد كه بصورت بركه هايي درآمده است و اين منطقه مورد طمع هيتلر بود كه اگر در استالين گراد شكست نمي خورد و به قفقاز مي رسيد با استفاده از اين نفت مي توانست ماشين جنگي اش را فعال نگاه دارد...
در اين تصاوير دختر خانمي را مي بينيد كه مسئول موزه است و براي گروه توضيحات لازمه را مي گويد و اتفاقا همان روزي هم كه من با گروه دچار مشكل بودم دقيقا همان روز در لحظه اي كه مي خواستيم از محوطه خارج شويم رو كرد به گروه و گفت من از سرپرست گروه اتون خوشم اومده ميشه بيشتر اينجا بمونيد؟ و از من خواست باهاش عكس بندازم.
همين هم شد يك بهانه براي اون خانم كه بله ايشون بخاطر اون دختره ما رو كشونده به آتشكده و.. از همون حرفهايي كه احتمالا با دوستانش مطرح مي كرده است و در ادامه به چند تا اتفاق كوچيك هم بد نيست اشاره كنم:
من به اعضاي گروه مدام يادآوري مي كردم كه استفاده از ميني بار هتل اصلا به صرفه نيست و مبالغ زيادي رو مجبور مي شيد بپردازيد و حتي بطري آب داخل ميني بار از ماركي بود كه در فروشگاهها پيدا نمي شد و از طرفي كارمند هتل هر روز به بهانه تميز كردن اتاقها مي اومد و بطور روزانه ميزان استفاده از ميني بار رو ياد داشت مي كرد و متاسفانه چند تا از خانواده ها مجبور شدن مبلغي بالاي دويست هزار تومان رو بابت چند تا آدامس و شكلات و آب و نوشابه معمولي بپردازند
از طرفي هتل داراي يك شبكه داخلي بود كه مي شد بصورت انتخابي فيلم رو نگاه كرد و بابت هر بار كليك بر روي يك فيلم و فعال شدن سيستم مسافران مجبور مي شدن كه مبلغي در حدود بيست هزار تومان بپردازند مثلا يك نمونه بگم كه يكي از بچه هاي گروه بشدت ناراحت بود كه بخاطر اينكه فقط 10 دقيقه فيلم ارباب حلقه ها رو ديده بود بايد مبلغ بيست هزار تومان مي پرداخت
و يا يك شب ساعت دو بود كه يكي از مسافرا با من تماس گرفت و با ناراحتي گفت كه بيا كه لباسهامون رو دزديدن
من هم كه حسابي خسته بودم و چشمهام باز نمي شد لباس پوشبدم و رفتم پيش رسپشن و متوجه شدم كه اين خانواده لباسهاي كثيف شده اشان رو كه شامل زير پيراهن و... بود رو داخل يك كيسه گذاشته بودند تا قاطي لباسهاشون نشه تا بيارن خونه اما اون كيسه اي كه لباسهاشون رو داخلش گذاشته بودند كيسه خشك شويي بود و گذاشتن لباس در كيسه خشك شويي و قرار دادن بسته در كنار در مفهومش اينه كه ما مي خواهيم كه لباسهايمان در خشك شويي هتل شسته شود
و بخاطر همين اشتباه ساده مجبور شدند مبلغي معادل 50 هزار تومان به هتل بپردازند


View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net