BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Wednesday, 15-Oct-2008 07:54 Email | Share | Bookmark
Baku/Rep of Azarbaijan./Part 3

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 



باز هم صبح زود بايد بيدار مي شدم. البته با صبح زود بيدار شدن اصلا مشكلي ندارم و كلا سحرخيز هستم ولي نه چهار صبح و اون هم هر روز و با سه ساعت خواب شبانه. خلاصه صبح روز بعد هم رسپشن هتل من رو با صداي زنگ تلفن بيدار كردند. و رفتم تو لابي آقاي زرنگ هم تشريف آوردند و هيچ كدوم به روي هم نياورديم كه ديشب چه اتفاقي افتاده بود كم كم داشت همه چيز براي من روشن مي شد و اين آقا بدليل ارتباطات و نفوذي كه در باكو داشت تونسته بود براي آژانس هتل ها رو رزرو كنه و با توجه به جو شديدا باند بازي و مافيايي كه متاسفانه در اونجا ديدم مديريت آژانس مجبور شده بود كه اين آقا رو تحمل كنه و اين آقا هم قصد داشت از من بعنوان يك وسيله استفاده كنه تا من مسافران را تشويق كنم تا در برنامه هاي اپشنال ايشون شركت كنند و عملا ايشون به اين دليل همراه من آمده بود تا بتونه در مدت برگزاري تور حداقل شبي يك ميليون تومان به جيب بزنه و من هم خيلي زود دستش رو خوندم و با رفتاري صميمانه قصد داشت كه بقيه مسائل رو بپوشونه. و علت حضورش در فرودگاه هم تبليغ برنامه هاش بود .و اطمينان از اينكه من به مسافرها اعلام مي كنم كه چنين برنامه اي برگزار مي شود.
به هر حال اون صبح هم ما به اتفاق رفتيم فرودگاه طبق ليست مسافران را تحويل گرفتم و به خوبي مي دونستم كه حتي يك مسافر نبايد جا بمونه و در يك كشور خارجي جا ماندن يك مسافر بسيار دردسر ساز مي شد. و خودم هميشه در طول مسافرتهام اين دغدغه رو داشته ام كه اگر نماينده شركت رو در فرودگاه پيدا نكنم چطوري مي تونم آدرس هتل رو پيدا كنم و كرايه تاكسي چقدر ميشه و خيلي فكر هاي جور واجور
در ليستم نام دو نفر بود كه هر چقدر منتظرشون شدم از گيت سالن كنترل گذرنامه خارج نشدند و چون اطمينان داشتم كه با پرواز به باكو رسيده اند فرودگاه رو ترك نكردم و از طريق بخش امنيت فرودگاه پيگير وضعيت آنها شدم و به من گفتند مشكلشان حل شده و پيش شما خواهند آمد در فكر اين بودم كه چه مشكلي مي تونستند داشته باشند؟
بله مشكل ساده بود يكي از اونها سال گذشته به جمهوري ارمنستان سفر كرده بود و ويزاي ارمنستان در پاسپورتش نقش بسته بود و هر چند سفارت در تهران با سختي به ايشان ويزا داده بود باز هم بخش امنيت فرودگاه از ايشون بازجويي كرده بود كه چرا به ارمنستان سفر كرده است؟ و آيا ارمني است يا مسلمان؟ و وقتي مطمئن شدند كه هدفش گردش است به او اجازه ورود به آذربايجان را دادند
وقتي كه كارم تمام شد اين دو نفر رو هم به سمت اتوبوس هدايت كردم و بعد از خوش آمد گويي به مسافران و توضيحات متعارف رفتم انتهاي اتوبوس يك صندلي براي خودم پيدا كردم و پشت سر پسرهاي گروه نشستم با توجه به فاصله فرودگاه تا شهر فرصتي بود كه بچه ها بخوان سر صحبت رو با من باز كنن يك آقاي جوان با خوشحالي رو كرد به من و گفت نمي دوني وقتي تو اومدي سمتم و به گرمي دستم رو گرفتي و عيد رو تبريك گقفي چقدر خوشحال شدم؟... مي دوني وقتي كه تو فرودگاه تهران ديدم بيشتر همسفرهامون خانواده هستند و اكثرشون مسن هستند چقدر دلم گرفت و نمي دونستم تو باكو با چنين گروهي مي خوام چيكار كنم؟ اما تو رو كه ديدم چهره ات بهم آرامش داد مي دوني من الان وضعيت روحي ام اصلا خوب نيست تازه چند روزه كه از زنم جدا شدم و خيلي داغونم اومدم باكو تا روحيه ام عوض بشه. در همان موقع يك پسر ديگه هم كه پشت سرم نشسته بود گفت اتفاقا من هم همين حس ايشون رو دارم با ديدن تو خيالم راحت شد و مي دونم كه اينجا تنها نيستيم. من هم چند ماهي ميشه از زنم جدا شدم و زياد ميزون نيستم اميدوارم كه اينجا در كنارت بهمون خوش بگذره و همه چي رو فراموش كنيم
تو چشماشون با دقت نگاه كردم حس خوبي بهشون داشتم و سعي ام هم همين بود تا بهشون خوش بگذره... اونها فكر مي كردن كه تمام غم دنيا تو دل اونهاست و من رو يك آدم شاد شاد شاد مي ديدن كه منجي اونهام تا همه چي رو فرامو ش كنن. و از دل من خبر ندارن بهتره كه همينجوري هم پيش بره و من نقش يك آدم شاد شاد شاد رو بازي كنم كه تنها وظيفه ام تغيير دادن روحيه آدمهايي مثل اونهاست
اون روز صبح چند تا از فاميل هاي آقاي زرنگ هم همراه گروه اومدن باكو و آقاي زرنگ اونها رو از بقيه جدا كرد و با ماشين خودش برد و اون روز من اصلا اسمي از برنامه تور آپشنال نبردم و وقتي رسيدم به هتل اولي چند نفري پياده شدند و دو تا آقاي جوان كه در اتوبوس ساكت بودند اومدن پيشم ازم پرسيدن كه آدرس استخر داري؟
اين موقع سال مي خواي بري استخر؟
آره يك استخر توپ و باحال مي خوايم و كوچيك هم باشه اشكال نداره فقط مي دوني كه بايد چه جوري باشه
خلاصه عجب گيري كرده بودم آدرس استخر با حال رو از كجا گير بيارم؟مي دونستم كه هتل اف پارك آبي داره و خارج از شهره اما اون موقع سال با سرماي هوا كدوم آدم عاقلي مي ره تو استخر؟
خلاصه از اون روز برنامه هاي گشت شهر هم شروع مي شد و بايد براي گروههاي اول و دوم گشت شهر اجرا مي كردم و اين گروه صبح رو استراحت مي كرد ولي من تازه كارم شروع مي شد.
الدار با من تماس گرفت و گفت مسافران اون هتل رو داره مي آره هتل ما تا اتوبوس پر بشه و برنامه رو اون روز صبح براي ساعت 9 تنظيم كرده بودم و بعدا مجبور شدم ساعت شروع حركت رو بگذارم براي ساعت 10 صبح چون همه خواب بودن.
خلاصه برنامه اون روز خيلي فشرده بود بايد ايچري شهر و برج دختر يا قز قلعسي رو نشون همه مي دادم و توضيح مي دادم از نظر تئوري همه چي رو مي دونستم و عكسهاي منطقه رو هم ديده بودم . اتوبوس در مقابل قلعه دختر توقف كرد و من هم همه رو جلوي برج جمع كردم و با اعتماد به نفس كامل شروع كردم به سخنراني بله اين برج رو كه مي بينيد بصورت فعلي اش در قرن دوازدهم ميلادي ساخته شده است اما گفته ميشه كه بناي اوليه اش در قرن هفتم قبل از ميلادي بوده است
حالا چرا اين منطقه در قرن دوازدهم رونق گرفته؟ قبل از ورود به ايچري شهر بايد بگم كه باكو مركز يك حكومت منطقه اي بوده است كه از بازماندگان ساسانيان بوده اند و خودشان را منتسب به بهرام گور و خسرو انوشيروان مي دانسته اند و نام اين پادشاهان محلي شيروانشاهيان بوده است و مركز حكومت آنها در شهر شماخي در غرب باكو بوده است و بدليل زلزله مهيبي كه در اوايل قرن دوازدهم رخ مي دهد به باكو نقل مكان مي كنند و اينجا مي شود پايتخت شيروانشاهيان و باكو يك نام كاملا ايراني و با ريشه فارسي است و نام اصلي باد كوبه بوده است و بدليل كوبنده بودن باد هاي اين منطقه اين شهر نيز بادكوبه نام گرفت و بتدريج به باكو تبديل شد
حالا اين برج سي متري را كه مي بينيد ورودي شهر باكوي قديم بوده است و در كنار اين برج ديوارهاي شهر وجود داشته است كه در اواسط قرن نوزدهم روسها سنگهايش را مي فروشند و به جاي ديوارهاي ضلع جنوبي شهر بلوار ساخته مي شود و حالا چرا اسم اينجا قلعه دختر است؟
بر خلاف تصور عوام كه داستانهاي خيالي را دهان به دهان انتقال مي دهند وجه تسميه اين اسم مربوط به الهه آناهيتا در ايران باستان بوده است و نام دختر بر روي بسياري از مكانهاي تاريخي ايران گذارده شده است
وارد برج شديم و طبقات اوليه از طريق يك راه پله مركزي به بالا هدايت مي شد و بعد در داخل ديواره راه پله ادامه مي يافت
به بالاي برج كه رسيديم من منطقه تاريخي شهر را نشان گروه دادم و چند دقيقه اي از گروه جدا شدم با دقت بسيار زيادي به بررسي ساختمانها پرداختم و انطباق موقعيت آنها با عكسهايي كه ديده بودم و مسير حركت...
بعد از كمي وقت گذراني گروه در بالاي برج به پايين برج رفتيم و در مقابل ساختمان بازار قديم باكو به توضيحاتم ادامه دادم و اين بازاري كه مي بينيد مركز تبادلات اصلي تجاري ايران در جاده ابريشم بوده است و در كنارش هم مثل همه شهرهاي ايراني حمام را مي بينيد بعد رو كردم به الدار بهش گفتم بخاطر اينكه كسي گم نشود تو گروه رو بدنبال خودت هدايت كن و من هم آخرين نفر خواهم آمد حتما مي دونيد چرا الدار رو جلو انداختم و نياز به توضيح نداره بعد وارد كوچه هاي شهر شديم و ساختمانهاي سبك باروك و گوتيك نشانه حضور فرهنگ غربي و اشغال اين بخش از ايران توسط روسها بوده است و تمامي اين ساختمانها در قرن نوزدهم ساخته شده بودند و در بينابين بافت تاريخي بافتي نامتجانس داشتند. علت نام گذاري شهر داخلي هم اين بوده است كه با گسترش شهر ديوارها تخريب نشد و روسها از ترس مردم اصلي شهر در داخل شهر مستقر شدند و اهالي در بيرون حصار شهر ساكن شدند و شهر بيروني را ساختند و اينجا نام شهر داخلي را به خود گرفت در طول مسير به مسجد محمد رسيديم مسجدي كوچك كه در اواسط قرن يازدهم ساخته شده بود و الدار وارد يك كوچه باريك شد و مسير سربالايي را ادامه داديم و به مجموعه كاخهاي شيروانشاهان رسيديم مجموعه اي كه در قرن چهاردهم و پانزدهم تكميل گرديد و سبك معماري آن نيز سنگي بود ساختمان مربوط به مقبره شاهان شيروانشاهان بقعه سيد يحيي باكوي كه صوفي بوده و معلم و آموزگار عهد خويش بوده است و ساختمان مسجد سلطنتي و حمام
همانطور كه از نام اين سلسله مشخص است آنان حاكمان منطقه شيروان بوده اند منطقه اي كه اران را نيز در بر مي گرفته است بله نام واقعي اين منطقه جدا شده از ايران در دوران اسلامي شيروان و اران بوده است و منطقه بين رود كور و رود ارس هميشه اران ناميده مي شده است و براي اولين بار در سال 1918 با سقوط حكومت تزار ها و استقلال كوتاه مدت اين منطقه حزب مساوات به رهبري شخصي بنام رسول زاده نام مناطق جنوبي رود ارس را بر روي اران گذاشت و اهداف بلند مدتي را در اين جعل تارخي دنبال مي كرده است و به همين دليل روشنفكران ايراني با تغيير دادن نام اران مخالفت كردند اما به هر حال اين نام بعد از سقوط حكومت كوتاه مدت حزب مساوات در سال 1920 توسط بلشويك ها حفظ شد و آنان نيز اهداف خود را دنبال مي كردند كه در طول سالهاي جنگ جهاني دوم نيت خود را آشكار نمودند.
به هر حال سلسله شيروانشاهان سلسله اي ايراني بودند كه زبان رسمي آنان پارسي بوده است و شعراي پارسي گويي مثل خاقاني و نظامي گنجوي كه پايه گذار شعر پارسي بوده اند در پي حمايت شيروانشاهان رشد كردند و در ادامه مطالبم اشارات مستندي به پيروي حافظ و سعدي از شعراي پارسي گوي شيروان خواهم نوشت
سلسله شيروانشاهان از حدود قرن هشتم ميلادي تا ابتداي قرن پانزدهم در اين منطقه حكومت كردند و نام شاهان آنان كاملا ايراني بوده است مثل فريدون و فرخ و منوچهر و فريبرز و كي قباد و افتخار آنها به نسب آنان به ساسانيان بوده است گاهي قدرتمند بودند و گاهي خراجگذار اشغالگراني مثل مغولها و تيموريان و قره قويونلو ها و نهايتا در جنگ با شاه اسماعيل صفوي مغلوب شدند و منطقه اران جزو اولين مناطق تحت كنترل حكومت صفوي در آمد و هسته اوليه صفويه در اين بخش از سرزمين ايران شكل گرفت و در اثر جنگ چالدارن و شكست شاه اسماعيل به تصرف عثماني ها در آمد و دروازه شرقي توسط عثماني ها ساخته شده است و به سبك معماري كاخهاي توپ كاپي مي باشد و نهايتا شاه عباس اينجا را از دست نيروهاي عثماني در مياورد و تا زمان قاجاريه و جنگ اول ايران و روس جزيي از خاك ايران بوده است و طبق عهده نامه ننگين گلستان از ايران جدا مي گردد....
خلاصه اين توضيحات را بدون اينكه در نظر بگيرم كه در كجا هستم با صداي بلند براي همه شرح دادم و الدار فقط گوش مي كرد و بعدا به من گفت اين اران كه تو گفتي رو من نمي شناسم ..
اشكالي نداره نمي شناسه اما تاريخ رو من ننوشتم حتي نام آلبانياي فققاز رو كه من از خودم در نياوردم و در كتيبه مشهور كرتير در نقش رجب به صراحت از منطقه انيراني آلبانيا ياد شده است ...
گروه را به سمت ميدان تارگوا يا تقي اوف هدايت كردم و در آن اطراف رستورانهاي متنوعي وجود داشت و من تا اينجا تقريبا موفق بودم و خودم هم باورم شده بود كه اين بار اولم نبوده كه به اين شهر سفر مي كنم
بعد از ناهار به گورستان فخريه رفتيم كه مجسمه مشاهير آذربايجان در آنجا قرار گرفته است و عكسهايش را بطور جدا گانه تقديم خواهم كرد
آنشب آقاي زرنگ ظاهرا تصميم گرفته بود كه تور آپشنال برگزار نكنه . و به من گفت براي فردا شب يك برنامه حسابي داريم در يكي از تالار ها و به گروه اعلام كن كه هر نفر 50 دلار مي شود.
اما من نه تنها به هيچ كسي چنين برنامه اي را اعلام نكردم بلكه در نظر داشتم كه كار زبل خان را يكسره كنم تا زيادي احساس زرنگي نكنه
فرداي آنروز صبح گروه رو بردم به آتشكده و بازار عمده فروشي فرودگاه و زبل خان چندين بار با من تماس گرفت و اصرار داشت كه به همه گروه بگم كه ساعت 8 در لابي باشند و به الدار بگو كه مسافران اون هتل رو هم بياره اينجا
من قبلا با الدار هما هنگ كرده بودم كه تو مسافران هتل دومي را سوار كن و ساعت هفت و نيم بيا پيش ما و هر كسي رو كه دوست داشت هم سوار كن و ببرشو.ن هر جايي كه مي دوني بهشون خوش ميگذره و من به تو اعتماد دارم كه سرشون كلاه نمي گذاري
آقاي زرنگ هم ساعت هشت اومد پايين و ديد كه جز خودش و سه تا پسري كه دنبال عشق و حال بودند و خانواده اش كه اومده بودند كسي نيست . و بشدت عصباني شده بود .يك اتوبوس هم اومده بود كه بجز همين چند نفر كسي نبود و من هم همراهشون رفتم و در اتوبوس با مسئول هماهنگي در تهران تلفني صحبت مي كرد و من هم چون فكر مي كردم كه اونها هم شايد از ايشون طرفداري كنند همه رو در عمل انجام شده قرار دادم
زبل خان تصورش بر اين بود كه الدار دورش زده و هر چي كه از دهنشن در ميومد نثار اون بيچاره مي كرد و در همين موقع مسئول هماهنگي با من تماس گرفت و گفت مشكل چي بوده؟
من اولش با عصبانيت باهاش بحث كردم كه مي خواهيد من رو وسيله سود جويي قرار بدين و سر مردم كلاه بگذاريد؟
و بر عكس تصورم ايشون شديدا خوشحال شد و كارم رو تاييد كرد و دوباره با زبل خان تماس گرفت و گفت مسافرها از دستت عصباني هستند و تو بايد برگردي تهران و ما هزينه اقامت تو رو نمي پردازيم.
و به من هم گفت اصلا توي تالار نمون و برگرد هتل
رفتم پيش زبل خان و گفتم به من گفتن كه برگردم هتل و با شما همكاري نكنم
من رو كنار كشيد و گفت ...مي دونم كه اينها و الدار دستشون تو يك كاسه است من به تو ده هزار دلار مي دم تا دستشون رو بگذاري لاي پوست گردو و بدين صورت تورشون رو بهم بريزي و همكاري نكني
من ديگه تحمل نكردم بهش گفتم تو خيلي داري تند مي ري هنوز من رو نمي شناسي تمام دنيا رو هم به من بدن خيانت نمي كنم و اعتماد قيمت نداره تو هنوز نمي دوني من تا همين دو سال پيش كجا كار مي كردم و چه مسئوليتي رو بر عهده ام گذاشته بودند و همه به من اعتماد داشتند اگر قرار بود از اين پولها بگيرم كه احتياجي نبود كه بيام اينجا و تورليدري كنم...
و با نارحتي تركش كردم و اومدم تاكسي گرفتم و برگشتم هتل
تا رسيدم به هتل همون پسري رو كه در فرودگاه ديده بودم رو دم در ديدم... اومد بغلم كرد و گفت من آدمها رو خوب مي شناسم از لحظه اول فهميدم با كي طرفيم و همين به ما اعتماد زيادي داد همه به هم مي گفتن كه تو چطوري تور اون آقا رو نگذاشتي اجرا بشه و صحبت همه مسافرها تو بودي ...
همين شد كه زبل خان دو روز بعد برگشت و من به تنهايي همه كارها رو انجام دادم و اعصابم راحت شد چون ديگه همه شهر رو مي شناختم و نيازي به كسي نداشتم و زبل خان هيچوقت نفهميد كه من بودم كه نگذاشتم سر مردم كلاه بگذاره و الدار فقط به حرف من عمل كرده بود.
من از هيچ كس نمي ترسيدم اما مي دونستم كه اين پسره در باكو نفوذ زيادي داره و نبايد مي فهيميد كه من برنامه هاش رو بهم زدم و ممكن بود مثلا در كيفم و يا اتاقم مواد مخدر بگذاره و برام دردسر درست كنه و كسي نبود اونجا بدادم برسه


View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net