BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Monday, 6-Oct-2008 09:52 Email | Share | Bookmark
Baku/Rep of Azarbaijan.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


سفر من به باكو در واقع اولين سفرم به اين شهر بود اما هيچ كس متوجه نشد تازه من بعنوان مسئول حدود سيصد نفر به اين شهر سفر كردم. حالا چي شد كه چنين مسئوليت بزرگي رو گردن گرفتم؟
خب راستش به دليل علاقه ام به آذربايجان و البته بعنوان بخشي از اجزا هويت ايراني و در كنار آنها بزرگ شدن در خانواده اي آذربايجاني و همچنين تحصيل كردن در اروميه و ارتباط كاملا تنگاتنگ با آن فرهنگ و ... باعث شد سمينارهايي در معرفي آدربايجان فرهنگ و جذابيتهاي توريستي آن منطقه مهم كشور برگزار كنم و به همين دليل دوستانم نيز علاقه خاصي به آذربايجان پيدا كردند و حتي چند روز پيش كه جشنو.اره كاخ سعد آباد برگزار شد تصاوير شهرهاي آذربايجان كه توسط من تهيه شده بود و در حين برگزاري يكي از سمينارها به نمايش درآمده بود فيلم مربوطه را دوستانم بعنوان پس زمينه مانيتور غرفه اشان برگزيده بودند. به هر حال با چنين سابقه اي به محض اينكه يكي از آژانسهاي مسافرتي درخواست راهنماي گردشگري كرد دوستانم بالافاصله من را به آنها معرفي كردند....
پيشنهاد سفر به جمهوري آذربايجان آنهم در طول تعطيلات عيد كه وقت آزاد داشتم بسيار جذاب بود ولي مشكل اين بود من اطلاعاتم در حد تصاويري بود كه دوستم دكتر سيامك از باكو تهيه كرده بود و در آرشيو اين وبلاگ مي بينيد و از طرفي خوشبختانه با تاريخ و فرهنگ آن منطقه جدا شده از كشور آشنايي نسبتا خوبي داشتم. به هر حال اگر به مسئولان آن شركت مي گفتم تا حالا باكو را نديده ام به هيچ عنوان اين فرصت را پيدا نمي كردم تا بتوانم به آنجا سفر كنم و اين بود كه به محض ورود به دفتر آنها خيلي محكم و جدي گفتم بله كه سفر كردم تازه مي دونم كه هماهنگ كننده مسافران ايراني هم شخصي است بنام ذ و البته اين اطلاعات را خيلي سريع در حين رفتن به دفتر آنها از سيامك پرسيده بودم چون به محض اينكه پيشنهاد مطرح شد از من خواستند خودم را دفتر برسانم . خلاصه در بين صحبتهايمان من رفتم پشت كامپيوتر آنها و از آرشيو صفحات باكو را انتخاب كردم و خوشبختانه در موقع آپلود آن عكسها فراموش كرده بودم نام عكاس را بنويسم.و عكسهاي آتشگاه را باز كردم و شروع به شرح دادم و..و يا عكسهاي ايچري شهر را نشان دادم و يا از من پرسيدند كدوم هتل بودي و من تمام آنچه را كه دكتر سيامك برايم تعريف كرده بود را بازگو كردم و با اعتماد به نفس كامل به خودم گفتم اين كه چيزي نيست از پسش بر مياي استانبول يادت نره كه تورليدرهاي رسمي تركيه هم خودشون اون جاهايي رو كه در اون مدت كوتاه رفتي رو نمي شناختن و مهم اينه كه يك نقشه داشته باشم و يك كتابچه توريستي مثل لونلي يلانت كه خوشبختانه دكتر سيامك همه اينها رو در اختيارم گذاشته بود.
بله اين شد كه پاسپورتم رو به همراه چند قطعه عكس و چند تا مدرك رسمي ديگه در اختيارشون گذاشتم و دو روز بعد ويزا آماده بود و قرار شد كه ساعت 10 شب در دفتر آژانس حاضر بشم اون آژانس در رقابت بسيار شديد با چند آژانس ديگه بود و در عين حال با رابط آذربايجاني در باكو هم بدلايلي به توافق نرسيده بودند و به همين دليل روي من خيلي حساب كرده بودند و با دونستن اين موقعيت به شدت احساس مسئوليت مي كردم. اونها برخوردشون با من خيلي خيلي خوب بود پس من هم در مقابل بايد كاري مي كردم كه مسافرانشون بهترين خاطره را از سفر داشته باشند و رضايت صد در صد باشه.و در مقابل مسافراني كه مبالغ سنگيني هزينه كرده بودند تا روزهاي خوشي داشته باشند نيز حس مسئوليت داشتم پيش خودم گفتم اين كار بايد به بهرتين شكلي به انجام برسه و اين مسافرها بايد حس كنن كه دقيقه دقيقه وقتشون احترام داره .
وضعيت من مثل كسي بود كه تازه وارد يك اتاق تاريك شده و بايد سعي كنه هر چه زودتر همه جا رو ببينه و من هم در طول دو روزي كه از زمان قرارمون تا لحظه حركت داشتم تمام وقتم رو صرف مطالعه كتابهاي توريستي و سايتهاي اينترنتي آذربايجاني كردم و براي اولين بار بود كه چنين مسئوليتي را بر عهده مي گرفتم و در اون لحظات مطالب كتاب بارابار دي آنجليس را در ذهنم مرور مي كردم كه اعتماد به نفس اين نيست كه كاري رو كه هميشه انجام مي دي بتوني از پسش بر بياي بلكه اعتماد به نفس رو موقعي مي توني در خودت زنده كني كه براي اولين بار يك كار جديد رو دست بگيري و بتوني از عهده اش بر بياي... من سفرهاي زيادي رفته بودم اما اينكه مسئول سيصد نفر باشم اون هم در كشوري كه تا اون موقع نديده بودم يك چيز خاص بود...مي دونستم كه ايجاد تعادل بين آدمهايي كه كاملا با هم متفاوتند كار سختي است اما نمي دونستم تا اون حد سخته در ادامه سفر براتون خواهم گفت..
اولين كاري كه از من خواسته شد اين بود كه بايد ميلغ چندين هزار دلار را با خودم ببرم و از آن مراقبت كنم و در پايان سفر بعنوان هزينه هتل طبق قرارداد به مديريت هتل در باكو تحويل بدهم. خودتون رو جاي من بگذاريد چه حالي مي شيد؟ . دومين چالش اين بود به من گفتند در طول سفر قراره كه يك آقايي به شما كمك كنه و اونجا در كنارت باشه وچون وظيفه شما هماهنگي ها بين هتل و مسافران و گشتهاي فرهنگي و تاريخي و مراكر خريد است كار ايشون برگزاري برنامه هاي اپشنال است كه در حيطه وظايف ما نيست و اگر كسي دلش خواست از اين آقا كمك مي گيره در همين موقع اون آقايي كه مسئول هماهنگي ها بود من رو كنار كشيد و گفت من از شخصيت اون پسره زياد خوشم نمياد و به دلم نميشينه و شيشه خرده داره مواظبش باش و نگذار در كارت دخالت كنه. ....اين رو كه گفت بيشتر من رو به فكر برد آخه اين آقا كيه و چرا اينها مجبورن ازش كمك بگيرن و در عين حال ازش خوششون نمياد؟؟؟ و همه چيز رو هم گردن من ميندازن كه اگه خواست زرنگي كنه خدمتش برس من كه براي اولين بار داشتم به اون كشور سفر مي كنم و يك همراهي دارم كه به من در همون لحظه اول مي گن زرنگه مراقبش باش.و نگذار مسافر ها رو ناراضي كنه و سرشون كلاه بگذاره...
خلاصه تمامي مدارك رو گرفتم و شماره هاي تلفن تورليدر محلي در باكو كه همين الدار بود را به من دادند و برنامه هاي سفر و گروه هايي كه قرار بود به ترتيب برسن و در ضمن به من گفتن چون تو رو فرستاديم بايد بدوني كه آقاي ذ خيلي خوشحال نخواهد شد و داري به شهر باندهاي مافيايي مي ري و حواست رو حسابي جمع كن. از اون جايي كه پدرم هميشه تو گوشم خونده بود كه مرد آذربايجاني مثل كوه سخته و از پس همه چي بر مياد ما هم زير بار همه چي رفتيم و به خودم گفتم بقول چيني ها هزاران فرسنگ رو با اولين قدم شروع خواهي كرد...
من هم با همه بچه هاي آژانس خداحافظي كردم و سوار تاكسي شدم و رفتيم به سمت فرودگاه امام آخرين سفر خارجيم وقتي بود كه پرواز ها هنوز از مهرآباد انجام مي شد.و فقط از جلوي فرودگاه امام رد شده بودم و نمي دونستم كه ورودي هاش كجا هستند و چون راننده از دوستان همان آژانس بود اصلا به روي خودم نياوردم و سكوت كردم و ايشون هم من رو جلوي در ورودي پياده كرد و و رفتم خروجيم رو پرداختم و وارد سالن شدم و در كنار گيشه هواپيمايي آزال ايستادم و يك تابلو دستم گرفتم تا مسافران اون سفر رو پيدا كنم چون قرار بود من در باكو مستقر بشم و گروه به گروه رو تحويل بگيرم و با آخرين گروه برگردم تهران بتدريج مسافران من رو پيدا كردند و با هم آشنا شدم اولين مسافرها يك خانواده سه نفري بودند كه يك آقاي دكتر جوان بود با همسر و فرزندش و باز هم چندين خانواده جوان ديگه و در بين اينها سه پسر جوان ديگه هم خودشون رو به من معرفي كردند . و چند تا زوج مسن و تركيب گروه برام جالب بود حالا بايد اين آدمهاي جورواجور رو چطوري با هم مچ مي كردم؟ در همين حين يك دختر جوان تنها كه كنارم ايستاده بود سر صحبت رو باز كرد و اطلاعاتي در مورد باكو مي خواست و اينكه آيا در فرودگاه هتل ترانزيت دارن يا نه و سنم رو پرسيد و شغلم و در واقع داشت كم كم سر صحبت باز مي شد ازش پرسيدم كه شما كجا مي رويد گفت منچستر من اونجا دانشجو هستم و سالهاست اونجام و چند روز اومدم ايران و دارم بر مي گردم بليط گيرم نيامد از طريق آزال بر مي گردم لندن و من هم قصدم آشنايي نبود و يك كمي به صحبتهاش گوش دادم و ازش غذر خواهي كردم و رفتم سراغ پيدا كردن بقيه مسافرها و بعد از نيم ساعت برگشتم ديدم همون خانم داره با يك آقاي جوان ديگه صحبت مي كنه و اولش خيلي با هم فاصله داشتند و كم كم صحبتهاشون گرمتر شد و كنار من ايستاده بودند ظاهرا اون آقا ساكن لندن بود و در يك شركت كار مي كرد و اين خانم هم كه قصد داشت در اون لحظه فقط تنهايش رو پر كنه يكي رو پيدا كرده بود و من هم در اين موقع با اون آقاي زرنگي كه در دفتر آژانس ازش صحبت شده بود آشنا شدم يك آقاي جوان بسيار خوش صحبت و صميمي پيش خودم گفتم اين پسره كه خيلي خوش برخورده و با همه رفيقه چرا اينقدر ازش مي ترسيدن....خلاصه ايشون صندليش رو در هواپيما كنار من گرفت و در فرودگاه با همه سلام عليك داشت وارد سالن ترانزيت شديم و باز هم همون دختر خانم رو ديدم كه ديگه با اون اقا حسابي صميمي شده بود و انگار سالهاست همديگه رو مي شناسن دختر زيبايي بود ... اما به نظرم خيلي زرنگ بود چون مي خواست از همه استفاده كنه احتمالا اين آقا مي تونست همراه خوبي براش باشه تا حداقل چمدونهاش رو بتونه راحتتر حمل كنه و در لندن كمكش كنه و با اين تيپ دختر ها در زندگيم خيلي زياد رو به رو شده بودم كه مي خواستند از آدمها بعنوان ابزار بهره برداري كنند و حتي مرد شصت ساله هم خيلي راحته در دام اين تيپ اشخاص مي افته
در همين موقع اون سه تا پسر جوون اومدن كنارم و به من گفتن ببين رفيق ما فقط مي خوايم بريم باكو عشق و حال و بايد هواي ما رو داشته باشي ما جايي رو نميشناسيم و تنها كسي رو كه داريم تو هستي....
نزديك بود خنده ام بگيره آخه من خودم هم باكو رو نميشناسم و مشكل بزرگتر اين بود كه تعريف من از عشق و حال با انچه كه اونها دنبالش بودن فرسنگها فاصله داشت. من دلم مي خواست جگر گوشه جدا شده ايران را هر چه زودتر ببينم و در كوچه پس كوچه هاي ايچري شهر بدنبال سربازان شاه عباس بودم كه سربازان عثماني رو بيرون مي كردند ويا در حال تجسم لحظه اي بودم كه فتحلي شاه قاجار به جاي سياستمداري و حمايت از مبارزان ايراني در مقابل اشغالگران روس در پي زنهاي حرمسرايش مي دويد. يا دلم مي خواست كه در كوچه پس كوچه هاي باكو بهشت وعده داده شده كمونيستها را ببينم و آپارتمانهاي اشتراكي را ببينيم و بدنبال آثار تاريخي و فرهنگي بودم اما اينها از من آدرس جاهاي خاصي را مي خواستند كه برايم ارزشي نداشت ودر شان و شخصيت خودم نمي ديدم كه بخواهم از آن مكانها سخن بگويم البته آدم متعصبي نيستم و نوع نگاه خاص خودم رو دارم و دنبال اصلاح عقايد بقيه نيستم مثل همون كشيشي كه اول مي خواست دنيا رو اصلاح كنه بعد سنش بالا رفت تصميم گرفت كشورش رو اصلاح كنه و بعد ديد نه بهتره فقط مردم شهر خودش رو اصلاح كنه و بعد محله اش و نهايتا در آخر عمرش فهميد كه اگر خودش رو اصلاح مي كرد به تنهايي كفايت مي كرد تا بتونه در دنيا تاثير گذار باشه من هم از همون اول زندگيم تصميم گرفتم اول خودم رو اصلاح كنم و با بقيه كاري نداشته باشم خلاصه به من هيچ ربطي نداشت كه اون جوانها چيكار مي خوانن بكنن بلكه اگر بتونم اونها رو جذب خودم كنم مي تونم تاثير گذار بشم و خلاصه اينكه اين سفر برام بسيار آموزنده شد و خيلي اتفاقات جالب افتاد كه بتدريج تعريف خواهم كرد
خلاصه پرواز نصفه شب ما انجام شد و به نظرم ساعتش خيلي ناجور بود ساعت دو و نيم شب هواپيما به طرف باكو پرواز كرد و ساعت 5 صبح به وقت محلي وارد باكو شديم و من هم نگران بودم كه نكنه گيتهاي ورودي رو اشتباهي برم و بعد فهميدم كه نگرانيم كاملا بي اساس بوده چون فرودگاه باكو بسيار كوچك است و تنها يك گيت داره و تمام مسير مشخص بود و مثل فرودگاه شهرستانهاي خودمون بود فقط يك كمي شيك تر بود با تابلوهاي تبليغاتي زيبا .و براي اولين بار الدار رو ديدم و اون پسري كه همراه من بود با همه رو بوسي كرد و اونها فقط يكبار يك طرف صورت رو مي بوسن و مثل ما سه بار اينكار رو انجام نمي دن و يك آقاي بي مو رو هم ديدم كه با لبخند تلخي من رو زير نظر گرفته بود و بعدا فهميدم كه ذ است و مسافر ها رو به سمت درب خروجي هدايت كردم و هوا هم نسبتا سرد بود بر خلاف تصورم كه باكو چون كنار درياي خزر است بايد سر سبز باشه ديدم نه زياد هم سر سبز نيست تا حدودي مثل تهران بود. و در طول مسير تا هتلها من هم اون چيزهايي رو كه در كتابچه هاي توريستي خونده بودم رو به مسافران اعلام كردم مثل نرخ تبديل دلار به منات واحد پولي آذربايجان وساعت رسمي. فاصله فرودگاه تا شهر باكو كه حدود سي و پنج كيلومتر بود و مقررات هتل و ساعت تحويل اتاق و چون سيم كارت تلفن آذرسل رو در تهران به من داده بودند شماره تلفنم را به مسافران دادم و راستش كد تلفن موبايل آذربايجان رو نمي دونستم كه خوشبختانه الدار به دادم رسيد . وارد شهر شديم كه ديدم خيلي درب داغون است و انگار از جاده خاوران بخواي وارد تهران بشي و متاسفانه مسافراي هتل اولي كه من همراهشون نبودم در هتلي ساكن شدند كه در يك منطقه صنعتي قرار گرفته بود و همين باعث نارضايتي اونها شده بود و حتي خود مسئولين آژانس هم اين نكته را نمي دانستند و بعدا فهميدم كه اون آقايي كه اونها همراه من فرستاده اند در باكو ارتباطهاي زيادي داشته و اون با هتلها قرار داد بسته تا بتونن مقابل نفوذ ذ بايستن ... خلاصه مسافرها تا منطقه اي كه هتل چهار ستاره اولي اونجا قرار گرفته بود را ديدند خواب از سرشون پريد ولي چاره اي نبود و اونها را پياده كرديم و الدار با اونها ايستاد و از بد شانسي ما چون مسافران ترانزيت ايراني زيادي در هواپيما بودند شركت هواپيمايي مجبور بود كه بار ترانزيتها را اول بارگيري كنه و چمدانهاي تعدادي از مسافرها در تهران باقي مانده بود حالا تصور كنيد اونها چه حالي داشتند و من بايد پاسخگوي همه اين مشكلات مي بودم و چون سرپرست گروه بودم بايد همه كارها رو رديف مي كردم و براي اولين بار هم بود با يك چنين مشكلاتي رو به رو مي شدم. خلاصه اتوبوس بقيه مسافرها و من رو رسوند به هتل اصلي كه من در اونجا ساكن مي شدم و راستش اصلا نمي دونستم كجاي باكو هستيم فقط متوجه شده بودم كه هتل دومي در يكي از محله هاي مرفه نشين قرار گرفته و نقشه هم نداشتم مهم نبود فعلا بايد اين مسافرها رو مي فرستادم توي اتاقشون بعد راجع به اين چيزها فكر خواهم كرد.و مهم اين بود كه اونها رضايتشون تامين بشه و همين براي من و آژانس كافي بود.
در همون ديدار اول از مدير هتل خوشم اومد يك جوان موقر آذري بود با من به انگليسي صحبت كرد و من هم به انگليسي جواب دادم و در همان مكالمه اول با هم احساس صميمت پيدا كرديم وخيلي دوستانه ازش خواهش كردم كه ترتيبي بده كه مسافران مجرد ما در طبقه جداگانه اي ساكن بشن و در نزديكي خانواده ها نباشن. بعد كه به همه مسافرها اتاق تحويل داده شد.
ايشون هم بهترين اتاق هتلش رو در اختيارم گذاشت كه عكسهاش رو مي بينيد بعدا اونجا شد مثل دفتر كار من ...به شدت خوابم مي اومد و رفتم تو اتاق تا اومدم بخوابم تلفنم بود كه زنگ مي خورد... در پست بعدي خواهم گفت اما بد نيست كه از يكي از اين تماس ها بگم يكي از مسافرهاي اون هتلي كه هنوز نمي دونستم كجاي شهر قرار داره ازم پرسيد كه ميشه آدرس چند تا رستوران رو به ما بدين كه نزديك هتل باشه. در طول مسير تا هتل دومي متوجه شده بودم كه هتل اولي در دورترين و بدترين منطقه باكو واقع شده مثل اين بود كه در جاده مخصوص كرج يك هتل قرار گرفته باشه... حالا چيكار كردم و چي گفتم باشه تا دفعه بعد.


View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net