BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Wednesday, 3-Sep-2008 15:51 Email | Share | Bookmark
Iran With Dominiqe / The last part/Back to France

Around Qazvin
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
Alamout Castel
 
Alamout Castel
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
Ovan lake
 
 
 
 


اين روزها كمي گرفتارم و فرصت نوشتن كمتر دست مي ده. و در عين حال نوشتن نياز به حس و حال خودش رو داره و سبك و سنگين كردن هاي بسيار . مي گن وقتي حرف از دهان قراره بيرون بياد بايد كلي مزه مزه بشه چه برسه به نوشتن.
امروز از صبح زود بيدارم و اول صبح با يكي از دانشجوهايي كه بخشي از دوره كار آموزيشون با منه تماس گرفتم و بهش گفتم خودتو رو برسون باهات كار دارم بنده خدا روز جمعه هم مجبوره خودش را با من وفق بده و خوشبختانه مثل بعضي ها نيست و عميقا درك كرده كه قصدم آزار دادنش نيست بلكه الان وقت ياد گرفتنه راستش چند تا از اين آقايون رو يكي از دوستان صميميم كه استاد درس جراحي است به من معرفي كرده و من هم وظيفه دارم اصول اصلي كار رو در مدت تابستان يادشون بدم اگه واقعا ادعاي ميهن دوستي داريم با شعار چيزي پيش نميره بايد عمل كرد و اين كار يكي از راههاشه و من هميشه از دانشجوها استقبال مي كنم چون وقتي به طور عملي به اين درك برسن كه اون درسهايي كه مي خونن كجا بدردشون مي خوره و يا كدوم درس بدردشون نمي خوره و بايد شب امتحان بخونن .امروز يك كار تخصصي دندانپزشكي داشتم كه با بيهوشي كامل همراه بود و جرم گيري در شرايطي سخت و قسمتي از كار را مخصوصا به اون آقاي دانشجو واگذار كردم و همراه بيمار رو بيرون فرستاده بودم و اين دوستم خيلي اضطراب داشت ولي حضور من بهش دلگرمي مي داد و در پايان كه كار رو انجام داد در نگاهش آرامش رو مي ديدم.بقيه كار رو انداختم گردنش و رفتم تو دفتر خودم و مشخصات بيمار رو وارد كامپيوتر كلينيك كردم و برگه ها را مهر و امضا كردم و بعدش رفتيم كلينيك يكي ديگه از دوستانم و اين آقاي دانشجو در آنجا هم شاهد يك عمل جراحي بود خلاصه با اين تفاسير مي تونيد تجسم كنيد كه در آينده اين دانشجو به يك دكتر خوب بدل خواهد شد.
بگذريم .بريم سراغ دومينيك. مي بينيد كه سفر تموم شده و اين سفري بود كه ظاهرا من همراه دومينيك رفتم اما عملا متوجه شديد كه اون بود كه دنبال من اومد و من به هدفم رسيدم و در اينترنت سفر يك اروپايي در ايران رو به تصوير كشيدم و با توجه به محدوديت زماني شايد اين آخرين سفرم بوده باشه و كار تورليدري رو بايد بقيه انجام بدن. ترجيح مي دم در حد كارهاي تحقيقاتي به اين مقوله بپردازم.
بد نيست كه نظر كلي دومينيك رو در مورد ايران بدونيد ايشون به من گفت در اين سفر با ايرانياني روبه رو شدم كه كاملا مدرن بودند و با تمامي جهات فرهنگ غربي آشنايي داشتند اما شيفته و مسحور غرب نبودند به من مي گفت شما خودتون رو كمتر از ما نمي دونيد كه با ديده تفاخر به گذشته خودتون نگاه مي كنيد و بشدت در فكر پيشرفت هستيد. اين ايراني كه من ديدم صدو هشتاد درجه با ايراني كه آمريكايي ها در فيلم بدون دخترم هرگز به تصوير كشده بودند متفاوت بود و تو پادزهر آن فيلم بودي براي من.
در بوشهر با رفتن به خانه رئيس علي دلواري اولين بار بود كه دومينيك را غرق در خودش ديدم با نگاهي دقيق به تابلو هايي كه تاريخچه گذشته انگلستان را بيان مي كردند دومينيك از ما عقب مونده بود و تمامي تابلو ها را مطالعه كرد و به نظرم آن موزه زيبا در نوع خودش بي نظير است و درسهاي بزرگي به انسان مي دهد و باعث افتخار بود و بعد از بازديد از اون موزه به من گفت احساسات ضد انگليسي مردم شما بي دليل نيست. و موقعي كه در ساحل خليج فارس جمله خليج هميشگي فارس رو مي نوشتم اومد كنارم و گفت چطوري فري دلواري و برام جالب بود كه تا اين حد دقيق شده بود به من گفت مي دوني من سالهاي 1988 تا 1989 رو در كويت بودم و اون روزها ما نامي غير از خليج فارس را نمي شنيديم حالا نمي دونم چي شده كه عربها دوستي خودشون با ملت ايران را اينچنين به خطر انداخته اند .اين يك نام تاريخي است و تو حق داري اينچنين بر روي آن پافشاري كني .
اما دوستان خوبم در اينجا بد نيست از يكي از دوستان بلاگر ايراني يادي كنم كه ايشون در كويت زندگي مي كنه زمستان گذشته به ايران اومده بودند و در يك ديدار نصفه روزه همديگه رو ديديم ايشون با اصرار به من مي گفت كه استفاده از نام خليج فارس اشتباه است بايد فقط بگي خليج من قلبا از ايشون دلخور شدم وقتي يك ايراني فقط بخاطر حقوقي كه از ارباب عرب خود و يا بقول اين دوست رئيسش مي گيره حاضره هويت خودش رو هم بفروشه واقعا جاي تاسف داره در مقابل دلايلي تاريخي اي كه من به اين دوست ارائه دادم ايشون گفت اين خليج فارس نيست خليج خداست. و حس وطن فروشي خودشون رو اينچنين بيان داشتند البته مي دونم كه اين دوست عزيز اكنون دارند اين نوشته را مي خوانند. اميدوارم كه كمي بيشتر راجع به نوع تفكرشون مطالعه كنند و دريافت حقوق و پول را از دست ارباب عرب را به هويتش نفروشد. و داستان ايشون من رو به ياد صحنه اي به ياد ماندني از يك فيلم انداخت كه سالها پيش در يك فيلم وسترن ديدم در آن بخش يك زن كنيز سياه پوست را نشان مي داد كه همچنان برده بود اما وظيفه اي خاص را در مقابل ارباب بر عهده داشت وقتي در مزرعه قدم مي زد پسرك سياه پوستي را كه به ايشون نزديك مي شد را به شيوه ارباب سفيد پوست خود راند و او را يك سياه بي ارزش خطاب كرد در حالي كه خودش يك سياه پوست بود...و همچنان برده اما ....
بعد از ديدار از بوشهر صبح زود راه افتاديم به سمت اصفهان در طول مسير ديگه احتياجي به عكس گرفتن نبود و مناظر تكراري بود وقتي به شيراز رسيديم در جاده كمربندي شيراز در يك رستوران تميز نهار خورديم و طرفاي ساعت پنج بود كه رسيديم به پاسارگاد و شرح اون بخش از سفر را قبلا داده ام و بدون معطلي به طرف اصفهان رانندگي كردم . واقعا خسته شده بودم و ساعت ده شب رسيديم به اصفهان و من هم كه اون بخش اصفهان را نمي شناختم ولي بر اساس حسي كه داشتم خيابانها را طي كردم تا اينكه تابلوي فلشي را ديدم كه نوشته بود پل فردوسي و راه را پيدا كردم و خودمون رو به هتل كوشا رسونديم و با توجه به اينكه اون شب هتل پر بود كوشا براي ما اپارتمان يكي از دوستانش را اچاره كرده بود و رفتيم تو لابي هتلنشستيم كوشا داشت حساب و كتاب مسافران يوگوسلاوي را كه قرار بود صبح زود هتل را ترك كنند انجام مي داد به من گفت كمي صبر كنيد كارم الان تموم ميشه بعد مي رسونمتون به اون خونه در اين موقع من هم حسابي خسته بودم يك نفس از بوشهر تا اصفهان را رانندگي كرده بودم در اين موقع دومينيك گير داد كه چرا معطليد بريم من گفتم صبر كن كوشا بايد ما رو راهنمايي كنه و گفت نيازي به اون خونه نيست بريم يك هتل ديگه و اصلا نمي فهميد كه در اون موقع سال هيچ هتلي جا نداره اون هم ساعت ده و نيم شب بعدش بلند شد در طول لابي هتل قدم رو رفتن و بلند بلند كلمات فارسي را كه يادش داده بودم را تكرار مي كرد كلماتي كه فكر نمي كردم بتونه تكرار كنه و يادش مونده باشه... همش مي گفت يالا بريم يالا بريم من خسته ام گرسنه ام. تنبل بلند شو بلند شو....... تو دلم گفت اين ضبط صوت چقدر خودش را به موش مردگي زده بود داره اونچه كه يادش داده بودم را تحويل خودم مي ده. كوشا هم متوجه كلافه گي من شده بود بهم گفت تو چه صبري داشتي اين بابا را تحمل كردي. و ما رو رسوند به اون خونه كه يك واحد آپارتماني شيك و مبله بود. و بنده خدا براي دومينيك گرسنه جوجه كباب هم گرفت و بهش داديم بخوره و من از شدت خستگي بيهوش شدم صبح طرفاي ساعت ده از خواب بيدار شدم و صبحانه را هم كوشا برامون از شب قبل تدارك ديده بود و ظهر وساليمون رو برداشتيم رفتيم هتل كوشا و يك دوري در خيابان چهار باغ زديم و مدرسه علميه اونجا رو ديديم و نهار رفتيم به رستوران شهرزاد در همان نزديكي ...در رستوران پيشخدمتهاش توجه من رو به خودشون جلب كردند افرادي كه به نظر نمي آمد افرادي بي سواد باشند و مدير رستوران با لباسي شيك و آراسته و كرواتي بود و مودب در اين موقع يكي از پيشخدمتها اومد پيشم ازم پرسيد اين همسفرت از اونهايي نيست كه به شرق علاقه دارند؟ و من هم كه در طول سفر كاملا دومينيك را شناخته بودم بهش گفتم از اون علافمندان به شرق كه تو در نظر داري نه اين آقا يك آدم كنجكاوه كه چون خرج سفر به ايران در مقايسه با سفر كردن در خود فرانسه خيلي كمتره ترجيح داده كه بياد اينجا و به نظرم اتفاقا اصلا دركي از شرق نداره ..
خلاصه بعد از نهار برگشتيم به هتل و يك استراحتي كرديم و دومينيك گفت كه مي خواد ميدان نقش جهان را ببينه و بهش گفتم تا ميدان راهي نيست من اونجا رو كه بهت معرفي كرده ام خودت برو من انرژي ندارم و من هم در اتاق موندم و به مرور عكسهايي كه گرفته بوديم پرداختم و منجمله عكسهاي دومينيك تمام عكسهاش رو روي لب تاب خودم ريخته بودم تا با دقت ببينم دنبال چه موضوعاتي بوده به هر حال بايد ديدگاهش را مورد بررسي قرار مي دادم من مسئول همه چي بودم به هر حال من نون و نمك اين مملكت را خورده ام و در بوشهر خيلي سعي كرده بود از خانواده هايي كه چند نفري بر ترك موتور بودند عكس بگيره اما هر بار من سرعت ماشين و جهت حركت را عوض كرده بودم و نتونسته بود عكس مورد نظرش را بگيره و يكي از دلايل حساسيتم هم همين چيز ها بود يك به يك عكسهاش رو با دقت نگاه كردم و اومدم در لابي پيش كوشا و چند ساعتي با هم گپ زديم و براي شام پيتزا سفارش داد جالب بود كه براي اولين بار نام پيتزا جميرا را شنيدم خيلي تو فكر رفتم آخه چرا بايد ما اينقدر بي دقت باشيم نام گذاري پيتزا به نامهاي عربي در حالي كه اصل پيتزا ايتاليايي است و جميرا يك بخش از ساحل شهر دوبي است و چه ربطي به پيتزا داره؟
خلاصه شب دومينيك اومد هتل و از من خواست همراهش برم چون دنبال چاي خانه سنتي نقش جهان بوده كه پيداش نكرده بود و من هم همراهش رفتم به آن چايخانه كه بالاي سر در بازار قيصريه قرار داره و در كتاب لونلي پلانت خيلي ازشون تعريف كرده بودند و تا يادم نرفته بگم كه تا يكي دو سال پيش چايخانه هاي سنتي زيادي در سطح شهر هاي ايران بود اما با مديريت جديد سازمان ميراث فرهنگي همه اونها تعطيل شده اند و اين كار اشتباه بزرگي بوده است چون اين جذابيت مهم فرهنگي توريستي را از بين برده اند و همين نكته كوچك به صنعت گردشگري ضربه خواهد زد .
صبح زود راه افتاديم به سمت تهران من عجله داشتم كه زودتر برگردم به تهران چون كلي كار داشتم و مراجعينم مدام با من در تماس بودند اون روز عصر بايد حتما خودم رو به تهران مي رسوندم چون مترجم و نماينده يكي از سفارتخانه هايي كه از مراجعينم بودند به من نياز داشتند و بايد برگه هايي را برايشان مهر و امضا مي كردم و تاييديه بهشون مي دادم و به همين دليل بايد حتما ساعت شش عصر خودم رو به محل كارم مي رسوندم. و همراهي با دومينيك هم براي من دردسر شده بود و علي رغم اينكه يكي از همكارانم را جاي خودم نشانده بودم اما مراجعينم با خود من كار داشتند خوشحال بودم كه ساعت سه ديگه تهرانم اما وسط راه دومينيك يك نگاهي به كتابش انداخت و گير داد كه دفعه قبل ما بازار كاشان را نديديم و مجبور شديم دو ساعت را براي ديدن دوباره كاشان در آن شهر صرف كنيم و باز هم كه به نزديكي قم رسيديم دومينيك گفت مي خواد اون شهر را ببينه و من هم رفتم به داخل قم و وارد آن شهر شدم توانستم به راحتي مسير حرم را پيدا كنم و دومينيك هم رفت بداخل حرم ....
خلاصه تونستم عصر راس ساعت شش به محل كارم برسم و با شلوار جين و تي شرت و صورت سرخ آفتاب سوخته وارد شدم و نماينده سفارت و مترجم رسمي و چند تا از مراجعينم در سالن انتظار نشسته بودند و دومينيك هم با تعجب به من گفت اينها منتظر تو بودند؟ و من هم سريع رفتم لباسم رو عوض كردم و روپوشم رو پوشيدم و اول كار نماينده سفارت را انجام دادم و سريع رفتم پشت كامپيوتر و نامه ها را آماده كردم و اونها رفتند همكارم هم مشغول كار بود و من در يك اتاق معاينه ديگه به كارم ادامه دادم..و اون شب از خوش شانسي پشت سر هم مريض داشتم و دوميينك هم از من عكس مي گرفت بهش گفتم كه در اين مدت يادت نبود از من عكس بگيري حالا يادت افتاده؟ بهم گفت نه اينها براي من مهمه چون وقتي كه برگردم فرانسه به اونها نشون مي دم كه تو كار خودت را داري و در بهترين نقطه تهران كلينيك داري اما بخاطر عشق به كشورت دنبال يك آدم ديونه اي مثل من راه افتادي تا كشورت را معرفي كني و من اين چيزها رو مي فهمم و ازت خجالت مي كشم
خلاصه اون شب رو اومديم خونه من و شام براش ناگت مرغ درست كردم و يك فيلم كمدي از مستر بين براش گذاشتم و بهش گفتم تو استعداد ويژه اي داري و من هم با ديدن تو ياد اين هنر پيشه انگليسي مي افتم البته خودش دوست داشت بهش بگن مستر بين قلبا به مستر بين علاقه داشت و اداي اون رو در مي آورد و حتي وقتي در اندونزي بود بچه كوچولو ها بهش مي گفتن مستر بين ..
فردا صبحش رفتيم به سمت قزوين و قلعه حسن صباح و الموت و درياچه اوان و شب رو به تهران برگشتيم و روز بعدش با من اومد به محل كارم و شبش هم براش تاكسي گرفتم و رفت به فرودگاه امام وبرگشت به كشورش
اين هم سفر 20 روزه ما و چون نتونستم به شمال برم به جاش عكسهاي يكي ديگه از همسفرهام رو به شمال و نمك ابرود در پست بعدي خواهم گذاشت


View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net