BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Tuesday, 12-Aug-2008 08:38 Email | Share | Bookmark
Iran With Dominiqe / Part 20/ To The Persian Gulf

 
Zagros mountain chain
 
 
Zagros mountain chain
 
 
Zagros mountain chain
 
 
 
 
Zagros mountain chain
 
Zagros mountain chain
 
 
 
 
Bishabor ancient city
Bishabor ancient city
 
Bishabor ancient city
 
 
Bishabor ancient city
 
Dominqe and Afghanies
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
Boushehr
 


كوشاي عزيزم در پاسخ سئوالت بايد بگم كه اين سفر براي من خيلي پر بار بود و با روحيات يك اروپايي از نزديك آشنا شدم البته من با اروپايي هاي زيادي در ارتباط بودم و از هر كدامشون به تنهايي خيلي چيزها ياد گرفتم و من دنبال ظاهر نبودم بلكه دنبال افكار و نحوه تفكرشون بودم و در مورد دومينيك هم همينطور بود يادمه كه با يك گروه ايتاليايي تنها يك روز را گذراندم اما همان يك روز باعث شد ارتباط بسيار نزديكي با هم برقرار كنيم و اتفاقا اون روز سالگرد ازدواج يكي از اون دو زوج ايتاليايي بود و احساسات زيبايي كه نسبت به هم داشتند كه بسيار معنوي بود و يا همراهي با يك آقاي اسپانيايي كه يكي دو روز با ايشون بودم و آدمي بسيار مهربان و با روحياتي حساس و يا يك گروه لهستاني كه شركت توريستي دعوت كننده اشان از من خواست يك بعد از ظهر با اونها باشم و اونها رو به گورستان تاريخي دولاب ببرم و در مورد روابط فرهنگي دو كشور و رفتار ايرانيان در جنگ جهاني دوم با مهاجران لهستاني اي كه از سيبري به ايران آمده بودند صحبت كنم و همه و همه هر يك برايم حاوي نكات ارزشمندي بوده است كه در نوع نگاهم به زندگي و كشورم و هويتم موثر بوده است و در ادامه باز هم از صحبتهايي كه با دومينيك داشتم خواهم گفت و مي بيني كه هر يك از اين بحثها در نوع خود بسيار مهم و ارزشمند بوده است ....... اما من نمي تونم اين كار را بصورت حرفه اي ادامه بدهم و بدليل مشغوليات شغلي شايد فقط سالي يكبار در اين سطح امكانش برايم باشد و يا در طول روزهاي ماه فقط يك يا دو روز... من بايد هميشه با مراجعينم در ارتباط باشم و حضورم در محل كارم الزامي است و. از طرفي سفرهاي طولاني باعث مي شود از مطالعه دور شوم و ماهيت كارم كاملا علمي است و دانشم بايد به روز باشد و اينها قسمتي از محدوديتهايم بود.....البته پرداختن به اين كار در سطحي محدود مثل همان خادمهاي حرم امام رضا مي مونه كه به خاطر عشقشون لباس خادمين رو با هر سطح سواد مي پوشن و خودشون رو وقف آن حضرت مي كنن و من هم خودم رو خادمي مي دانم براي ايران كه بايد اين كشور
و ارزشهايش را در مقابل چشمان گردشگران آنچنان كه شايسته اش است جلوه داد ....
بپردازم به ادامه سفر: صبح روز بعد راه افتاديم به سمت كازرون و از جاده جديد كازرون به شيراز راهمون را ادامه دادم و جنگلهاي زيباي كوههاي زاگرس رو هم مي بيني كه مناظري بسيار زيبا و ديدني دارن و محو تماشا بوديم و از يك جاده فرعي به سمت تنگه ابوالحيات راه را ادامه داديم يك جاده فرعي بسيار زيبا و تعداد ديگري از تصاوير مربوط به اين بخش است و بعد در كنار خود تنگه نگه داشتم و دومينيك رو به تماشاي آن تنگه دعوت كردم و براش از عبور اسكندر مقدوني از اينجا گفتم كه بعد از اشغال شوش از طريق اين مسير به سمت تخت جمشيد حركت كرد و آنجا را به انتقام آتش گرفتن آتن به آْتش كشيد و باز هم برايش گفتم كه احتمالا آتن را خود يوناني ها به آتش كشيدند و ربطي به خشايارشا نداشت اما توريستهايي كه به آكروپوليس. مي روند مي شنوند كه ايرانيان بربر اين مكان تاريخي را به آتش كشيدند پس چه اشكالي دارد كه من نيز در حضور يك توريست اروپايي از بربرهاي اروپايي اي بگويم كه مهد تمدن ايران را به آتش كشيدند....
در كنار آن تنگه يك قهوه خانه قرار دارد و ما جلوي انجا نگه داشته بوديم يك وانتي بود كه چند تا لمپن سوارش بودند وداشتند طالبي مي خوردن بعد دومينيك هم طبق معمول رفت سمتشون تا باهاشون آشنا بشه و ازشون عكس بگيره در حال رفتن به سمت اونها بود كه بهش گفتم نظر من اينه كه سمت اون لات و لوط ها نري اما گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و من هم كنار ماشين ايستادم و از دور حواسم بود كه چه مي گذره دويمينك هم رفت سمتشون و اونها طالبي گاز زده اشون رو به دومينك تعارف كردند و از خوردن امنتاع كرد و اونها هم با حركات زننده دستشون به دوميمينك حالي كردن كه خوردن طالبي براي قدرت جنسي ات موثره و خلاصه اونها با همون دستهاي چسبناكشون به دوميمينك دست دادن و كلاهش رو از سرش برداشتن و رو سر خودشون گذاشتن و يك پسر بچه حسابي كر و كثيف هم دوربين دومينيك رو ازش گرفت تا عكسهاش رو نگاه كن در اون موقع كلي انرژي صرف كردم تا جلوي خنده ام را بگيرم و با عصبانيت رفتم جلو و بهشون گفتم نكنه دلتون براي پاسگاه رفتن تنگ شده زود كلاه و دوربينش را پس بدين و به دومينيك هم با كمي اخم گفتم دوست عزيز وقتي بهت مي گم نرو جلو براي اين چيزها بود اين لجبازي تو رو چيكار كنم؟ و اومد تو ماشين و حسابي ليچ شده بود و مي گفت اين احمق ها مي گن اگر طالبي بخورم قوي مي شم مي خواستن به زور طالبي دهني خودشون رو توي دهن من بگذارن.. اينجا بود كه ديگه منفجر شدم و زدم كنار و تا اونجايي كه تو دلم مونده بود خنديم تو عمرم اينقدر نخنديده بودم بهش گفتم حقته مگه بهت نگفتم نرو طرف اونها ....و اون هم زد زير خنده اما بايد مي رفتم از صندوق عقب بطري آب مي آوردم تا دست و صورتش رو بشوره .
رسيديم به بيشابور و بليط تهيه كردم تا وارد شديم دومينيك با بي ميلي گفت من به آثار باستاني و شهر هاي تاريخي علاقه ندارم و چنان حركات تندي نشون داد كه حد نداشت و من هم بازديد رو به معبد آناهيتا محدود كردم و حتي به سمت تنگه چوگان هم نرفتيم و برگشتيم به ماشين بهش گفتم براي من مهم نيست اگه از آثار تاريخي خوشت نمي آد نمي ريم و به جاش با خواسته هاي تو پيش مي ريم و پس بهتره كه به اهوازهم نريم و ديدن چغازنبيل هم وقت تلف كردنه و يك مشت سنگ قديمي است كه كتيبه دارن و يك معبد زيگوراتي كه جايگاه خداي اينشوشيناك بوده و فقط همين خلاصه به من گفت آره نريم و به جاش بهش پيشنهاد دادم كه دو روز در بوشهر مي مونيم و برمي گرديم و يك شب در اصفهان مي مونيم و روز بعدش از طريق تهران مي ريم به سمت درياي خزر .با اين پيشنهاد موافقت كرد اما ته دلم راضي نبودم چون مي تونستم از راه بوشهر به شهرهاي جنوب غربي خوزستان سفر كنم و شوشتر و شوش و دزفول رو ببينيم و از راه لرستان برگرديم و يك شب رو هم در خرم آباد بمونيم و قلعه فلك افلاك رو ببينيم اما به هر حال به خاطر سليقه خاص دومينيك برنامه ما تغيير كرد...
نهار رو در كازرون بوديم و يك رستوران تميز خوب داشت و بعد از نهار اين دو تا افغاني را ديد و مي بينيد كه مشغوله و رفتيم به سمت بوشهر و در طول مسير از رودخانه دالكي عكس گرفتيم و مناظر جالب مسير و نخلستانهاي نزديك برازجان و عصر طرفاي ساعت 5 رسيديم به بوشهر و تلفني با دوستم دكتر كيوان در تماس بودم و امد همين ميدوني كه يك لنج وسطشه به استقبالمون و من هم خيابونها بوشهر رو بلد نبودم و دوستم با ماشينش جلو مي رفت و ما دنبالش بوديم....
در ادامه كمي هم از بحثهاي جالبي كه با دومينيك داشتم بگم...
يكبار ديدم دومينيك با تعجب جلوي يك مبل فروشي ايستاد به من گفت چرا اينجا اينقدر به مبلمان استيل علاقه دارند؟ اين مدلها سالهاست كه منسوخ شده اند و فقط در خانه هاي اشرافي رسمي و از نوع بسيار گران قيمتشون استفاده مي شه و اين مبلها اصلا مناسب خانه هاي عادي نيستند و هيچ گونه راحتي و آرامشي ندارند چرا اينقدر مردم شما دنبال چيزهاي دموده هستند.. و من در مقابل بهش گفتم چرا اينقدر زود قضاوت مي كني با ديدن چند تا فروشگاه كه نمي توني به نتيجه برسي توي خونه من مگه از اين مبلها ديدي؟ و خيلي از دوستانم هم زندگيشون شبيه منه خوب اين نوع سليقه بتدريج داره از بين مي ره اما من هم با تو موافقم اين مبلها اصلا راحت نيستند و به نظرم هيچ گونه زيبايي هم ندارند
...بحث ديگه اي كه داشتيم راجع به همجنس گرا ها بود دومينيك بعنوان يك اروپايي نظرش اين بود كه آنها آزادند كه هر طور دلشون مي خواد عشق بورزن و زندگي كنند و از حق و حقوق اجتماعي مثل ازدواج برخوردار باشند و البته خودش همجنس گرا نبود به گفته خودش مايل نبود با اونها معاشرت كنه اما نظر من متفاوت بود و بهش گفتم به نظرم اينها عده اي بيمار رواني هستند كه راه زندگي را گم كرده اند و به هر دليلي اين تمايلات چندش آور و شنيع در وجودشون ايجاد شده بايد تحت مداوا قرار بگيرند و در مقابل به من گفت تو هم متصب هستي و از ديدگاه تعصبگرايانه نگاه مي كني در حالي كه متعصبين اعتقادشون به كشتن اينهاست من مي گم اونها بيمار رواني هستند و در حد يك بيمار حق و حقوق دارند و ازدواج كردن اونها با هم پذيرش اين نوع جهل است و اين گونه حقوق اجتماعي ارزشهاي مدني انسانها را به زير سئوال مي برد و بهش گفتم اگه داري از ارتباط هاي عاشقانه اونها مي گي پس حتما مي پذيري كه داشتن رابطه جنسي با يك حيوان هم مجازه و ميشه يك زن با سگ ازدواج كنه... و اينها هم بيماري نيست و شما اروپايي ها از چنين روابط غير عادي فيلم هم تهيه مي كنيد و تازه از فروش اونها پول هم در مي اريد.. اين كجاش تمدنه؟ و يا تنزل كردن روابط انساني در روابط جنسي گروهي اينها كجاش عشقه؟ اينها را بايد در رديف انواع بيماريهاي رواني دسته بندي كرد و اين انسانها ذاتا به قهقرا كشيده شده اند و از نظر من پذيرفته شده نيست
اينها رو كه گفتم دومينيك سكوت كرد و چيزي نگفت اما يك ساعت بعدش دوباره كتابش رو به دست گرفت و ازم پرسيد آهاي فري بگو بدونم شما چند نفر معتاد تو كشورتون داريد؟
بهش گفتم نمي دونم فكر كنم دوبست سيصد هزار نفر ....يك لبخند پر از شيطنت زد و گفت...فقط همين قدر؟ اما اينجا نوشته بين دو و سه ميليون نفر در ايران معتاد به مواد مخدر هستند...من هم بهش گفتم احتمالا منظورش تفنني ها و معتادان حرفه اي با هم بوده است.. تازه چي رو مي خواي ثابت كني؟ مي خواي بگي ما هم دچار اين مشكلات هستيم خوب قبوله اما حالا تو به من بگو كه جنگهاي دهه دوم قرن نوزدهم چين كه اروپايي ها راه انداختن براي چي بود؟ جز اين بود كه شما با زور مي خواستيد كه چيني ها بازار مقصد ترياك شما باشند؟ حتما مي گي انگليسي ها بودند كه اين جنگها را راه انداختند پس شما فرانسوي ها در لائوس و برمه و ويتنام و كامبوج و كل شبه جزيره هندو چين چيكار مي كرديد؟ پس مي بيني شما بخاطر منافع خودتون اين مشكلات را ايجاد كرديد اما بحث ما مواد مخدر نبود بحثمون روابط جنسي و نگاه شما بود به مسائل جنسي و سعي در عادي نشان دادن بيماريهاي رواني جنسي است و در جواب گفت كه به نظر هيچ كدام از اينها بيماري رواني نيست بلكه احساسات و عشق و ...است و من در جواب گفتم بحث ما نتيجه اي نداره چون نمي تونيم ديدگاههامون رو به هم نزديك كنيم من بر نظر خودم پافشاري مي كنم و تو هم همينطور پس به نتيجه نمي رسيم... اما به نظر من همين بيماران رواني تا وقتي كه به جامعه ضرر نرسانند و در خلوت خودشون باشند كسي در مورد زندگي خصوصي آنها كاوش نمي كند و من عملا در ايران مي بينم كه با آنها زماني برخورد مي شود كه به حقوق ديگران تجاوز مي كنند و اتفاقا حكم اعدام براي آنها كاملا عادلانه است مثلا در محلات فقير نشين اطراف تهران يك فرد از همين بيماران رواني به چندين پسر بچه تجاوز كرد آيا اين كارش عشق و احساسي است كه تو مي گويي؟ و نبايد به سزاي اعمالش برسد؟ ...و خود تو مي گي همجنسگرا نيستي از آنها متنفر نيستي اما با آنها معاشرت هم نمي كني معني معاشرت نكردن چيه؟ يعني اونها رو در حدي نمي دوني كه با اونها دوستي و رفاقت داشته باشي پس در اين مورد بين من و تو فرقي نيست من مي گم اونها بيماري رواني دارند و مثل يك بيمار از آنها دوري مي كنم و تو هم كه معاشرت نمي كني



View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net