BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Tuesday, 22-Jul-2008 11:09 Email | Share | Bookmark
Iran With Dominiqe / Part 14

 
To The Lut Desert
The hottest spot of The world
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بعد از ديدن مرقد شاه نعمت الله ولي با راهنمايي دكتر سيامك وارد جاده شهداد شديم اين جاده از جاده ماهان كرمان جدا ميشه و جاده اي كوهستاني بود و در اون لحظه تجسم منطقه اي كويري در امتداد اين جاده كوهستاني كمي بعيد به نظر مي رسيد روستاهايي در دره هاي سبز و زيبا ..انگار نه انگار كه قراره وارد خشك ترين و گرم ترين نقطه جهان بشيم قراره كه يكي ديگه از شگفتيهاي ايران رو ببينم .كشف كردن اين كشور براي خود ايراني ها هم هيجان انگيزه چه برسه به خارجي ها اون روزي كه براي اولين بار شنيدم كه ميشه دلفين هاي آزاد را در آبهاي پيرامون جزيره هنگام ديد رو هيچ وقت فراموش نمي كنم باور نمي كردم كه در ايران مي تونيم شاهد شناي دسته جمعي دلفين ها باشيم غير قابل تصور بود ولي واقعيت داشت. و يا اون روزي كه در دره سردشت دزفول بر روي صخره اي ايستاده بودم و به اين همه زيبايي فكر مي كردم هنوز يادم نرفته رودخانه اي خروشان در عمق دره در حركت بود و دره اي عميق و سبز در كنار شهري گرمسيري بنام دزفول...
متاسفانه عدم شناخت ما از اين همه جذابيت طبيعي تاريخي باعث شده كه در موقع تعطيلات فقط يك مسير را پيش بگيريم و اون هم شمال ايران است و بس
اما اينجا جاده اي كه ما رو به شهداد مي برد حكايتي ديگر داشت. دل تو دلم نبود . راستش قبل از شروع سفر اينجا يكي از مناطقي بود كه دومينيك اصرار داشت حتما ببينيم اما بدليل خطراتي كه احساس مي كردم مردد بودم تا اينكه شب آخر در هتل كرمان مدير هتل با اطمينان تمام گفت كه منطقه كاملا امن است و حتي نيازي هم نداره كه با پليس هماهنگ كني .ولي حضور دوستم كه در يك ماشين ديگه همراه ما بود و همراهش يه جور دلگرمي بود كه تنها نيستيم..
كم كم از سرسبزي كوهستان اطراف كاسته شد و گرماي هوا را حس مي كردم تا اينكه وارد دشت شديم و به يك دو راهي رسيديم كه فلش مسير مستقيم را به سمت شهداد نشان مي داد و سمت چپ نوشته بود نهبندان تا اينجا حدود 100 كيلومتر را اومده بوديم .و هنوز از كوير خبري نبود در اين لحظه دكتر از ماشين پياده شد و اومد پيش ما و با عذر خواهي فراوان گفت كه با موبايل اونها تماس گرفته اند و بايد برگردند به رفسنجان و خانواده اشان منتظرشون هستند و تا رفسنجان هم حداقل سيصد كيلومتر راهه و اگر بخوان با ما بيان نصفه شب هم نمي تونن برگردن خونه..
چاره اي نبود انگار شانس ما اين بود كه به تنهايي به راهمون ادامه بديم دكتر سيامك گفت كه اگه تا هشتاد نود كيلومتر ديگه جلو بري به كلوتها مي رسي...
بالاخره به تنهايي به راهمون ادامه داديم ولي ترس يه جورايي وجودم را گرفته بود علي رغم اينكه مدير هتل گفته بود منطقه امنه اما ما سوژه جالبي براي تروريستها مي شديم و بدون درسر مي تونستند ما رو گروگان بگيرن ولي چه مي شد كرد؟ ريسك بود رفتيم
ابتداي مسيري كه از حاشيه شهداد مي گذشت روستاهاي زيادي ديده مي شد و اينجا خيلي سر سبز بود انگار نه انگار كه در حاشيه كوير لوت هستيم خيلي عجيب بود كه در اطرافمون زمينهاي كشاورزي و درختان متعدد نواحي گرمسيري را مي شد به وفور ديد و زمين سبز بود بعد كه جلوتر رفتيم چهره زمينهاي اطراف تغيير كرد كم كم ماسه ها پيدار شدند اما تپه هايي با پوشش گياهي در بينابين اين ماسه ها ديده مي شدند. وسعت اين منطقه هم زياد بود و زيبايي اونجا غير قابل وصفه..اصلا نمي تون بگم چقدر شگفت انگيز بود فقط باز تاكيد مي كنم زيبا بود زيبا...
اما متاسفانه در اون ساعت روز يعني 5 بعد از ظهر تابش نور خورشيد به حدي زياد بود كه عكسها نمي تونن اون زيبايي را نشان بدن اما حتما مي تونيد چهره دومينيك را تجسم كنيد كه زبانش بند اومده بود با وجود اينكه هوا گرم بود بدون اينكه كوچكترين حرفي بزنه از ماشين پياده شد و رفت وسط اون جزيره هاي كوچولوي سبز در ميان ماسه ها و نمي شد از اونها چشم برداشت
بعد از مدتي كه اونجا توقف كرديم به راهمون ادامه داديم و سرعتم خيلي بالا بود و نمي دونم چند كيلومتر را جلو رفتيم اصلا زمان از دستم خارج شده بود و با رسيدن به منطقه اي كه كلوتها واقع شده بودند قسمت به قسمت توقف مي كرديم و از صخره ها بالا مي رفتيم و از اطراف عكس مي گرفتيم و تصور اينكه يك زماني اينجا دريا بوده دور از انتظار نبود چون همون لحظه هم مي تونستم امواج آب را تصور كنم و اون جزيره هاي سبز هم جزيره هايي بودند در داخل دريا ولي كي اينجا تبديل به كوير شده را نمي دونم و دماي هوا در اون روز فكر كنم بالاي 45 درجه بود ولي دماي اين منطقه طبق اندازه گيريهاي ثبت شده به حدود 70 درجه سانتي گراد هم مي رسه و نمي دونم اون روز دقيقا دماي هوا چند درجه بود و من اصلا هيچ چي نفهميدم ولي بعدا ديدم كه شلوار من كه ماركدار و اصل بود رنگش رفته و شدت شوق و هيجاني كه داشتم باعث شده بود كه چيزي رو متوجه نشم ولي دومينيك نمي دونيد چه حالي بود مثل يك پسر بچه ده ساله فقط مي دويد و فرياد مي زد و مي خنديد و اومد سمتم و فرياد زد كه آفرين مرسي اينجا همون چيزي است كه من مي خواستم اين لحظه بهترين لحظه زندگي منه. فوق العاده است محشره
و در اون سكوت فرياد دومينيك بود كه به فرانسه صحبت مي كرد و مدام تكرار مي كرد زيباست زيباست فوق العاده اس...
باز هم رفتيم جلوترو در وسط كوير همين قلعه اي را كه مي بينيد ديدم و هنوز نمي دونم قدمتش چقدر است و اينجا چيكار مي كنه ظاهر عجيبي داشت و چندان بزرگ نبود و ديوارهاش هم خيلي بلند نبودند بيشتر به ماكت فيلم سازي مي خورد اما مصالحش واقعي بودند و انگار قديمي است و نظري نمي تونم بدم چون ميشه مثل همون نظري كه در مورد مسجد جامع كرمان دادم
تا نزديكي هاي غروب يعني ساعت هفت و نيم اونجا بوديم و بعدش كه حسابي سيرو لبريز از حس بوديم دوباره يادم افتاد كه وسط كوير لوت تنها هستيم و موبايلم هم در دسترس نيست و آنتن ندارم با سرعت هر چه تمام تر برگشتم و اونجا كسي هم نبود كه جريمه ام كنه و با رسيدن دوباره به اون منطقه سبرسبز خيالم راحت شد و حدود يكساعت طول كشيد تا دوباره به خود شهداد برسيم و نمي دونم چند كيلومتر را در دل كوير رفته بوديم.و اما هنوز كلي راه رو تا كرمان داشتيم و يك جاده كوهستاني خلاصه حدود ساعت 11 شب بود كه تو اتاق هتل بودم و هنوز در خماري اون همه زيبايي شگفت انگيز






View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net