BackPack

By: FZ AZ

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
View complete fotopage

Saturday, 28-Jun-2008 13:18 Email | Share | Bookmark
Iran With Dominiqe / Part 3

Isfahan- Naghsh e jahan Squre
Isfahan- Naghsh e jahan Squre
 
Isfahan- Naghsh e jahan Squre
 
Isfahan vank Cathedral
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
Isfahan - Khajoo Bridge
Isfahan - Khajoo Bridge
Isfahan - Khajoo Bridge
Isfahan - Khajoo Bridge
 
 
 
Isfahan - Khajoo Bridge
Isfahan - Khajoo Bridge
 
Pro Pop's Tomb
 
 
 
 
 
 
 
Talking With familly In paris
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بالاخره بعد از كلي گشت و گذار رسيديم به اصفهان و مسير مسقيم رو از بزرگراه ورودي شهر پيش گرفتم و به خيابان چهارباغ رسيديم و چون هتلي كه آژانس ايراني در پاريس رزرو كرده بود در همان خيابان بود اول رفتيم اونجا و اتاق دومينيك رو تحويل گرفتيم و در واقع يك اتاق دو تخته گرفتم و مابه تفاوت رو هم خودم پرداختم اما تفاوت قيمتي كه آن آژانس در پاريس گرفته بود چيزي حدود 100درصد بود و خيلي سعي كردم دومينيك متوجه نشه اما اين آقا چون تا حدودي با زبان عربي آشنايي داشته مي تونست الفباي ما رو هم تشخيص بده . و شروع كرد به غر غر كردن .وقتي ياد نحوه حرف زدنش مي افتم حسابي عصباني مي شم چون ديگه هيچ كس و چيزي را نمي ديد چشماش رو مي بست هر طور دلش مي خواست حرف مي زد و چند بار در طول سفر كم مونده بود كه تركش كنم.
تا رسيدم به اصفهان كوشا با من تماس گرفت و دعوتم كرد كه برم پيشش تا يادم نرفته اين رو هم بگم كه تغيير دادن اتاق و رزرو اتاق جديد كار كوشا بود اين دوست خوبم در طول اين سفر خيلي كمكم كرد از اصفهان برام در كرمان و يزد اتاق رزرو مي كرد... يه كمي تو هتل استراحت كرديم و عصر رفتيم هتل كوشا و خوشبختانه هتل اونها بسيار تميز ولوكس است و مهمترين مزيتش هم اينه كه نزديك ميدان نقش جهان قرار داره. حدود يكساعت پيش كوشا بوديم و بعدش رفيتم ميدان نقش جهان را نشنونش بدم با توصيفاتي كه از دوره شاه عباس داشتم دومينيك خودش رو وسط داستانهاي هزار و يك شب ديد و من هم شده بودم شهرزاد قصه گو از بازي چوگان و مشعل هاي وسط ميدان و دست فروشها و ... گفتم...خلاصه اين داستانها با تصاوير كاخ هاي چهلستون و عالي قاپو تقريبا كامل شد و قدم زدن تو بازار و گفتگوي مستقيم با درويش و خواننده دوره گرد حس هاي دومينيك را صد چندان كرد.
روز بعد رو هم رفتيم به كليساي وانك و بقيه كليسا هاي منطقه جلفا خلاصه بعد از ديدن كليساي وانك دومينيك رو بردم به يك كليساي ديگه و اتفاقا مراسم مذهبي هم برقرار بود و فرستادمش داخل و خودم نرفتم چون اين مراسم حوصله من رو سر مي بره قبلا يكبار گير افتادم بسمه. بعد كه دومينيك بيرون اومد ديدم گيج و ويجه بهش گفتم مگه برات جالب نبود كه داد و بيدادش در اومد كه اصلا من حال و حوصله اين چيز ها رو ندارم و فقط قانونا مسيحي هستم و من فقط خدا رو قبول دارم و....
بعدش رفتيم به سمت پل هاي اصفهان يكي يكي اونها رو نشونش دادم و در همين حين بهم گفت كه در سفر هاي قبليش هيچوقت با خانواده اش تماس نمي گرفته و اينبار چون به ايران اومده نگراني آنها صد مرتبه بيشتره. و دنبال تلفن بين الملل مي گشت كه ازش خواستم با موبايل من به خانواده اش زنگ بزنه و شماره من روبه اونها بده تا هر وقت نگرانت شدن بتونن در هر كجاي اين كشور كه بودي پيدات كنن
باورش نمي شد كه چنين پيشنهادي داده باشم و فورا قبول كرد و مادر و پدرش با شنيدن صداي دومينيك حسابي خوشحال شدن و جالب بود كه در نا امن ترين كشور از نظر اونها پسرشون در امنيت كامل است و در هر لحظه مي تونن باهاش صحبت كنن.
بعد از ديدن پلها دوباره برگشتيم به ميدان نقش جهان و من هم حسابي خسته شده بودم چون ايشون با وسواس خاصي دنبال عكس گرفتن بود ولي خوب خواسته اش اين بوده و من فقط همراهش بودم و اينجور مواقع يه گوشه اي مي نشستم تا كارش تموم بشه ولي از دور مراقبش بودم.
در طول اين سفر به يك برداشت جالب در مورد دوينيك رسيدم كه مثل كسي مي موند كه بره يك كتاب بخره و فقط بخواد عكس هاش رو نگاه كنه و اومدنش به ايران هم شبيه همين قضيه بود.
دوشب را در هتل اولي مونديم و شب سوم رفتيم هتل كوشا و كوشا هم در روز بعد به ما ملحق شد و ما رو به مسجد جامع و برج كبوتر خانه و آتشكده زرتشتيان برد.البته آتشكده با كوه آتشگاه فرق مي كنه و در كوچه پس كوچه ها واقع بود و ساختماني ساده داشت.
وقتي دومينيك برج كبوتر خانه را ديد كلي ذوق زده شد و با شنيدن عملكرد اين برج بر تعجبش افزوده شد و ايراني ها را افرادي متفكر خطاب كرد ..اين برج هاي كبوتر خانه به قصد بدست آوردن كود غني براي مزارع كشاورزي احداث مي شدند...
شب آخر رو رفتيم كنار زاينده رود و در كنار سي و سه پل نشستيم و دومنيك شروع كرد به بيان احساساتش از دوستش مي گفت كه دچار مشكل بزرگي در زندگيش شده زنش رو با يك مرد ديگه در اتاق خواب خودش گرفته بود و و در اون لحظه با مشت و لگد هر دوشون رو زده بود و اونها هم به پليس تلفن كردن و اين آقا رو پليس بعنوان متهم دستگير مي كنه و بعدش دادگاه حكم مي ده كه چون زنش رو كتك زده صلاحيت نداره كه در شهري كه زن و بچه هاش زندگي مي كنن زندگي كنه و اون آقا هم مجبور شده بود بره به يك شهر ديگه و در آستانه خودكشي قرار گرفته و دومينيك هم با نگاه كردن به سي و سه پل در فكر دوستش بود و مي گفت كه من اينجا دارم از زندگيم لذت مي برم و دوستم مي خواد خودش رو بكشه.
البته هر كشوري مشكلات خودش رو داره و نمي خواستم كه چيزي از مشكلات خاص ايران بگم كه يه جور ديگه است. كه در اينجا جوانها را به خاطر ازدواج و تحت عنوان مهريه به زندان مي فرستن و يا از قوانين جالبي مثل حق حبس زن و ظلمي كه به پسر ها مي شود...
بعد از يكي دوساعت پياده روي در كنار زاينده رود رفتيم به سمت يك ساندويج فروشي رو به روي سي و سه پل وسط اين ساندويج فروشي يك نئوپان كشيده بودن و بسيار زشت شده بود و رفتم سراغ صاحبش بهش گفتم چقدر بي سليقه هستي چرا اين ساندويج فروشي با اين موقعيت خوبش اينقدر زشت كردي و مثلا با اين تخته مي خواي اون رو ور نبينيم؟ زنانه مردانه اش كردي؟ كه با ناراحتي جواب داد من هم اينقدر....نيستم اين چيزها رو مي فهمم برو به اوني كه دستور داده بگو ........
به چند فرش فروشي رفتيم و فرش فروشها به من مي گفتن كه اگه از ما خريد كنه بهت پورسانت خوبي مي ديم و من هم گفتم من ددهيچي از شما نمي خوام اگه تونستيد چيزي بهش بفروشيد شاهكار كردين من دلم مي خواد اون در ايرانا خريد كنه و ارز وارد مملكت بشه ولي مي بينيد كه خيلي نر گداس
شب رو هم دوباره رفتيم به ميدان نقش جهان و تا دير وقت اونجا بوديم و صبح زود هم راه افتاديم به سمت نائين



View complete fotopage


© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net